Tuesday, October 28, 2008

ابر شلوارپوش



با خودم گفتم چقدر خوب می شد اگر یک دفعه در را باز می کردی و همین طور بی خیال می آمدی تو و دگمه های پیراهن ت را باز می کردی و من با چشم های نیم باز و خمار ِ خواب آول زیر لب می گفتم آمدی سدریک؟ و تو فقط لبخند می زدی و بی هیچ صحبتی، حتا بدون این که به خودت زحمت بدهی پیراهن ت را کامل دربیاوری، خودت را می انداختی روی من، طوری که نفس ام بند می آمد. بعد انگشت های کنجکاوت را حلقه می کردی بین موهای سرم، که همیشه دوست داشتی شلوغ پلوغ باشند، سرم را می کشیدی عقب و لب هایم را مک می زدی و من بوی خیابان و شهر و عرق تن ت را مزه مزه می کردم و بدون هیچ حرفی دست دیگرت را می کشاندی بین سینه هایم، پایین تر، به سمت شکم، و من قلقلکم می گرفت و توی لب هایت می خندیدم و دستت آرام می رسید به سگک کمربند و من خودم را کمی بالاتر می دادم که راحت بازش کنی، بعد سگک گیر می کردی و توی لب هایت می گفتم شلوار ارتشی است. جدی از لب هایم دور می شدی. نگاهم می کردی. من سر تکان می دادم و خودم سگک را باز می کردم. بعد چشم هایم را می بستم و تو یک بار دیگر کشفم می کردی، هر بار مثل یک پسر بچه ی تازه وارد، کنجکاو، عرق کرده، گیج، همه جا را بررسی می کردی و همان طور که بدنم زیر حرکاتت کش و قوس می خورد، هیچی نمی گفتی

* * *

چشم هایم را باز کردم. ساعت یک صبح بود. تخت افسر نگهبانی توی سکوت شناور بود. خبری نبود. تو از دور تو نمی آمدی. تلفنی پریشب صحبت کردیم. خندیدی. گفتی شمال بودی چند روزی. گفتی این قدر کمبود خواب داشتی که یک روز تمام را خوابیده بودی. شوخی کردم. خندیدی. گفتی این را به کسی نگویی ها. خندیدم. جنوب در گرد و غبار شناور بود، انگار گیج باشد، هوای شب خاکستری بود. هنوز می خندیدم. با بچه ها راه می رفتیم و داشتم برای اولین بار مزه ی بهمن پنجاه و هفت را توی دهانم می چرخواندم، مثل یک شکلات شور بود

* * *

توی دبیرستان یک جین آبی کم رنگ می پوشیدم، کیپ پاهایم را می پوشاند، یک بار توی آینه قدی خودم را دید زدم، بدجوری توی کف خودم رفتم. طفلک پسرهای دبیرستان. چی می کشیدند توی آن سن حشری با من و لباس های چسب و پوست سفید و صورت دخترانه ام. این مال روزهایی بود که تو و دوست های صمیمی ت خل شده بودید کله پوستی کرده بودید و توی حیاط دبیرستان توی سروکله ی هم می زدید و من اغلب یک گوشه ی آرام و تنها می ایستادم و نگاهت می کردم، هوس ناک، آرزومند، تب دار، و اندوه وار. دور بودی. مثل تمام دنیا. بعدها توی پیش دانشگاهی بود که من حوصله ام که سر می رفت، زیر چشمی سرک می کشیدم به پشت سرم، چند نیمکت عقب تر که ولو بودی با یکی از آن شلوار پارچه یی های کرمی یا خاکستری، هنوز نرفته بودی سراغ هاکوپیان، هنوز مارک های معمولی می پوشیدی. هنوز دوتای مان معمولی بودیم. پاهایت کسل که می شدی باز می شد از هم و ولو بودی و من حدس می زدم در ابعاد. چند هفته یی مانده بود تا آن روز بعدازظهر که سنگینی وزن تر احساس کنم. تن فوق العاده ات. و پوست شکلاتی ات. خیلی سنگین بودی. سنگینی ات خوب بود. و تن ت همیشه مزه ی شکلات تلخ می داد و بوی کاکائو. دوست داشتم لیس ت بزنم. هفت سال وقت داشتم خمار چشم هایم را باز کنم و اولین چیزی که می دیدم، شلوار من بود، عجولانه پرت شده بود یک طرف، بعد شورت مچاله شده، تی شرتم هیچ وقت پیدا نمی شد، یک جایی بود زیر ملافه ها، یک جوری درش می آوردی که کلی مشکل داشتم راست و ریس شود و دوباره بپوشم ش

* * *

آخرین بار با بچه گرگ ناز و خوشگل و خوشتیپ و قد بلند و کنجکاوم رفتیم یک جین به سلیقه ی اون بخریم. جیب عقبش، سمت چپ نقش و نگار داره و سمت راستش زیپ. الان پامه. وقت هایی که کسل م یشوم و علاف، هی آن زیپه را باز می کنم، و می بندم، اصلا هم مهم نیست خیابان چقدر شلوغ باشد و چند تا انگشتر توی دست هایم باشد

* * *

چشم هایم را می بندم. سعی می کنم بخوابم. نگهبانم. فقط چهل دقیقه با موبایل غیرقانونی حرف زده بودم، سنگین بودم، نتوانسته بودم بعدازظهر بخوابم، خونم سنگین بود، تا صبح فکر می کردم چی می شد از در می آمدی تو، لبخند می زدی، می گفتم اومدی سدریک؟ و هیچی نمی گفتی، و وزن ت را احساس می کردم، و حجم بدن ات را، درون خودم، مثل همیشه

تیتر: نام معروف ترین شعر ولادیمیر مایاکوفسکی، تنها شاعر روس که دوست داشتنی و کچل و خوشگل بود. البته کچل تقلبی، خودش موهایش را می زد

6 comments:

  1. Anonymous7:00 PM

    خوشحالم که دوباره به شیوه نوشتن خودت برگشتی. به نظر میامد در چند پست گذشته هدفت بود که شیوه ات را تغییر بدی. اما وقتی خودت هستی خواندنی تر هستی

    ReplyDelete
  2. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete
  3. ابره، جین می پوشید؟

    ReplyDelete
  4. کاش میشد یک جایی فریاد زد که چقدر خوب احساست رو بیان میکنی، چقدر واقعی و مثبت. دوستت دارم

    ReplyDelete
  5. Anonymous1:05 PM

    برای خودش فصه ی زندگی بودااا

    دن کامیلو
    www.one-of-us.blogfa.com

    ReplyDelete
  6. Anonymous5:30 PM

    تو همجنسباز که نیستی؟هستی؟

    ReplyDelete