Monday, November 26, 2007

بعضي وقت ها به ياد بياور


دوباره نشسته ام توي يك كافي نت و دارم مي نويسم. كلي كافي نت عوض كردم تا اين يكي بلاگر را باز كرد. نمي دانم چه بلايي سر اين سايت آورده اند كه باز نمي شود. اگر ببينم همين جوري مي ماند مي روم توي بلاگ فا يك صفحه باز مي كنم. حالا فعلا كه اينجا هستم
...
بايد توي دفتر چيزي بنويسم. يعني قرار بود توي دفتر چيزي بنويسم كه مثل الان سردرد و خسته و گيج نيايم اينجا و
چه بگوي؟
بگويم كه دارم سعي مي كنم اين واقعيت را قبول كنم كه تو ازدواج كرده اي؟
كه رفته اي؟
كه من
...
من دارم سعي مي كنم خودم را غرق كنم
غرق هر چيزي كه بشود
و اينكه يك دوست جديد پيدا كرده ام
يك دوست وحشي با روحي عجيب و بدني ديوانه كننده
و اينكه
...
كاش خودت بودي
كاش خودت اينجا بودي
....
دلم تنگ شده
خيلي تنگ شده
يعني ارزش اين را هم ندارم كه تلفن همراه ات را هم جواب نمي دهي به شماره ام؟
يعني ديگر ارزشي ندارم برايت؟
دلم گرفته
خيلي گرفته
كاش
كاش خودت بودي
...


5 comments:

  1. شايد اين كلمه خيلي روتين و كليشه ايي باشه
    اما واقعا الان نيس
    دركت ميكنم

    ReplyDelete
  2. مهدي موسوي1:41 PM

    حالم خيلي بد بود
    هيچ چيز نبود
    يادم به تو افتاد
    آمدم اينجا
    حالم هنوز بد است

    ReplyDelete
  3. Anonymous12:06 AM

    به "دفتر خاطرات" خوش آمدید.شما لینک شدید

    ReplyDelete
  4. Anonymous12:43 AM

    برای منم وردپرس اصلا باز نمیشه حتی با عوض کردن آی اس پی هم هیچ اتفاقی نیفتاد.نمیدونم چرا اینطور شدن

    ReplyDelete
  5. Anonymous11:53 PM

    به من هم سری بزن iandboys.blogspot.com

    ReplyDelete