Saturday, August 16, 2008

تنها خوابیدن


منتظر می‌ایستم تا بند پوتین‌ت را باز کنی. گفتم چیزی یادم رفته. آمدم تو درب کمد را باز کردم. دستم منگ بود. کمد باز کردن بهانه بود. بوسه می‌خواستم. کلید توی دستم نمی‌چرخید. دست کردم از توی کوله پشتی مشکی تقویم کوچولوی مشکی هشتاد و هفت را برداشتم تا پست جدید وبلاگم را بنویسم. منتظر ایستادم تا وسایل‌ت را جمع کنی. آمدی جلو. من ... لب‌هایت گرم بود. بغل‌ت کردم. محکم. گفتم، مواظب خودت باش بچه. لبخند زدی. لب‌هایت باز هم گرم بود و نرم و تازه. و باز هم. باز هم. ایستادی. لبخند زدی. رفتی. باید می‌رفتی

× × ×

بازداشتم بیست و چهار ساعت است. یک و نیم بعدازظهر جلوی درب دژبان پیاده می‌شوم. راهنمایی می‌شوم به سمت قفس. سه اتاق، محصور در حصار، دیوارها و سقف آهنی. همه چیزم را می‌گیرند: پول، کارت شناسایی،‌ قرص‌های قلب، آویزها، علامت‌ها و نشان‌های نظامی، کلاه و عینک. زندان اتاقی است با دیوارهای آبی. موکت‌های خاکستری. و کولر. ناهارم را برایم می‌آورند. جناب صدایم می‌زنند. ناهار می‌خورم. خواب اجباری، تا فردا صبح. یعنی فردا ظهر. مترسک با من لج است و نمی‌گذارد به موقع آزاد شوم. آخر سر آقای دوست است که من را می‌کشد بیرون. یعنی کسی باور نمی‌کند به خاطر اطلاعت از دستور مافوق آمده‌ام بازداشت؟ همه چیز مسخره است، سربازی استثنا نیست. البته خودم که می‌دانم، ناخدایی که فرستادم زندان خوابم را دیده بود. برای من می‌مرد. من هم محل سگ بهش نمی‌دادم. می‌دانم که ... می‌دانی ... بچه خوشگل بودن پادگان دردسرهای خودش را دارد. من هم استثنا نیستم

× × ×

کلافه‌ام. سردرگم. گیج. راه می‌روم و می‌خوانم و می‌نویسم. حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم. یک مسکن دیگر می‌اندازم بالا. عصرها عادت کرده‌ام به مسکن‌های دورنگ سفیدصورتی سردرد. حوصله ندارم. حتا حوصله‌ی س‌ک‌س. از با دیگری خوابیدن اشباع شده‌ام. دلم تنهایی می‌خواهد. تنها خوابیدن. ج‌ن‌د‌ه شده‌ام. دو سیانس می‌خوابم. با دو نفر. یکی با آرامش انتظار می‌کشد. از خودم منتفرم. دلم می‌خواهد خودم را جرواجر کنم. می‌دانی، با دندان و مشت و ناخن

× × ×

شب شرط می‌بندی نگذاری من بخوابم. می‌خندم که می‌خوابانم‌ت. کنارم دراز می‌کشی. بقیه متلک بارمان می‌کنند. بقیه می‌خوابند. ما توی گوش هم حرف می‌زنیم. می‌خندیم. آرام نازم می‌کنی. انگشت‌هایم روی پوستم کنجکاوی می‌کنند. می‌خواهی کشفم کنی. من لوس می‌کنم خودم را. پوست بدن‌ت برنزه است. توی تاریکی، در تضاد با پوست سفید و مات من. بی صدا من را می‌بوسی. نازم می‌کنی. یک عالمه نازم می‌کنی. یک دفعه خل می‌شوی. می‌گویم وسط این همه آدم؟ لبخند می‌زنی. می‌گویم فردا شب. پوست‌ت طعم طالبی دارد. دیوانه‌ام می‌کنی. حرفه‌یی هستی. بدجوری حرفه‌یی. توی بغل‌ت تمام بدنم می‌لرزد. دیوانه می‌شوم. پرواز می‌کنیم. پرواز دو نفری عرق دار

× ×‌ ×

رفتی. سربرگردانم و داشتی بند پوتین‌ت را می‌بستی. زنده‌گی ادامه دارد. آقای دوست این هفته می‌رود، و یک ناوی دیگر هم می‌رود. و یک دوست دیگر هم شاید برود و ... صد و هشتاد و سه روز. تا اول اسفند. و هنوز
مرور می‌کنم
روز را
و شب را
ملال را
...
آخری‌ش از احمد شاملو بود. اگر درست یادم مانده باشد

خسته‌ام
خیلی
خسته‌ام

بوس
خواب‌آلوی
منگ
وگیج

Tuesday, August 12, 2008

پرنده های شرقی


سردرد ... سردرد امانم را بریده. به خاطر هواست. من خیلی حساسم. خیلی وحشتناک بدجور بدفرم بی ریخت حساسم به هوا. و هوای گرم شرجی چسبناک روی بدنم سر می خورد و آرام نوازشم می کند: به خواب می روم و عصرها بیدار می شوم، سردرد دارم. سرم درد دارد الان



...



مورچه ها چقدر جالبند وقتی فکرش را نمی کنی همه جا هستند. هر روز هوا گرم تر می شود و هر روز به تعداد مورچه ها افزوده می شود. مورچه های اینجا حوصله دارند. خیلی زیاد حوصله دارند. همه ش از جایی به جایی دیگر در حال اسباب کشی هستند. در صف های طولانی چند ده متری. و خسته نمی شوند. نه. اصلا خسته نمی شوند. وقتی هم بیکار باشند می روند با هم می جنگد. همیشه که راه می روی زیر پایت مورچه ها ول می گردند. با یک عالمه کفش دوزک. و انواع حشره ها که درست نمی دانی چی هستند



...



کافی نت ها جاهایی هستند جذاب. پر از پسرهای تر و تازه ی آرایش کرده ی خوشگل و ناز. جاهایی که می شود خوب چشم چرانی کرد. الان یکی شان از در

آمد تو. تمام سیاه پوش. با کلی دستبند و انگشتر و موبایل خاکستری. و چهره یی خوردنی. لیس زدنی. دهنم آب افتاد

...

روباه ها آن طرف حیاط ما زندگی می کردند. یعنی بودند. اولین بار یک روز صبح دیدم شان. می دویدند و چند تا سگ ولگرد دنبالشان. افسر نگهبان خندید که این ها الان دارند می روند فیلم سوپر بازی کنند. بعدها یکی شان لای یک تور گیر کرد و مرده بود. چند روز پیش دو تا بچه روباه کوچیک و ناز و خاکستری توی محوطه بودند. خوردنی. خیلی خوشگل. وحشتناک خوشگل

...

جنون دارم. جنون پیش رفتن. جنون حل شدن. جنون بودن. خودم را خفه می کنم با همه چیز و همه کس. وقتش است بروم مرخصی. سه ماه و چند روز است جنوب هستم. خسته ام. لج کردم با خودم. گفتم تا آخر شهریور. می خواهم ببینم هوا باز هم چه جوری می شود. هوای گرم گیاه های گنده می سازد. گنده و خوشگل و بلند قد. بلند قد و دوست داشتنی

...

آقا گرگه دعوتم کرده برویم تا صبح سر یک تپه زوزه بکشیم. آخه من فقط یک بچه گربه ی کوچولوی خنگ بیشتر نیستم. زوزه کشیدن بلد نیستم. عکسش را گرفتم از اینترنت بگذارم اینجا. حالا نمی شه یک شب تا صبح برویم سر یک تپه میو میو کنیم؟ ساده تره خوب

...

بوس

بوس

بازم

بوس

می دونستی من چقدر لوسم؟

Thursday, August 07, 2008

سرزمین کشیش یوحنای قدیس


می دانی گربه های ولگرد کجاها می میرند؟ بین سیم های کلفت برق خشک می شوند، وقتی فقط داشتند قدم می زدند. بعضی وقت ها توی زمستان از گشنگی یخ می زنند. همه ش داشتند آه می کشیدند و خیلی مظلوم می گفتند میو میو. بعضی وقت ها می روند زیر ماشین ها. این قدر زجر می کشند تا جان شان در برود. بعضی وقت ها از سنگی می میرند که یک پسربچه به سمت شان پرت کرده است. مریض هم می شوند. مرگ هست بالاخره. همین نزدیکی ها





....





گربه های ولگرد به این درد می خورند که بعضی وقت ها بهشان زنگ بزنی. بعضی وقت ها برای شان اس ام اس بفرستی. بعضی وقت ها با پراید سفید رنگ ت بیایی دنبالش. بعضی وقت ها ببری ش خانه. بعضی وقت ها می شود رفت هتل، یک شام شیک خورد، رفت توی اتاق، صبح با یک تاکسی رفت. گربه ولگرد است. می شود منتظرش گذاشت توی خیابان. برای ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها و ... گربه ی ولگرد مهم نیست. هیچ وقت مهم نبوده


....

دوستت دارم
مثل روز که ساده است
دوستت داشتم
مثل آفتاب که می سوزاند
که
...
زنگ زدی بپرسی هستم
؟
مشهد هستم
؟
نبودم
گربه ی ولگرد تو عصبانی بود سدریک
خیلی عصبانی بود
فهمیدی
خواستی قطع کنی
ولی من
...
من
هنوز دوستت دارم
می فهمی
؟


عکس: دزدی از این جا

Saturday, August 02, 2008

گربه گرگی


ترسیدم. دم ام را تکان می دهم و آرام بین پاهایم جایش می دهم. می نشینم و با شانه های خم شده، بالای سرم را نگاه می کنم. خیابان شلوغ پر از آدم گنده های ترسناک. آرام می گویم؛ میو. دم ام را تکان می دهم. از وقتی گربه شدم فقط گفتم میو و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. آدم ها شروراند. آدم های شهر زده ی بی احساس فقط نگاه ت می کنند. پسر بچه های شر دنبال ت می کنند تا دم ت را بکشند. دخترها اول جیغ می کشند و بعد می خواهند امتحان کنند توی ماشین لباس شویی سفیدتر می شوی یا نه. وایتکس هم امتحان بکنند؟ هوووم؟ تو نمی دانی؟ دم ام را تکان می دهم و عصر است. آدم ها زود می خوابند. بعد یک دنیای تازه شروع می شود که مال خودمان است. به کسی هم ربطی ندارد. میو. میو



* * *



شب ها دنیا خوشگل می شود. کلی از آدم گنده ها می خوابند و همه چیز مال خودمان است. نسیم خنک می وزد و یک جوری خوش ت می آید. امشب هوا فوق العاده است. یک جوری عشقولانه قلبم تالاپ تالاپ می کند. دلم لیس می خواهد. همه چیز خوب است. ترس دور است. یک صدای ناله، یا یک زوزه، یک سگ، یا گرگ، یا روباه در دور دست هست. چه اهمیتی دارد؟ دور است. خیلی دور. می توانم با خیال راحت بالای یک دیوار خوشگل خوب بدنم را کش و قوس بدهم. بعد هم سر فرصت نقطه نقطه بدنم را لیس بزنم. بعد هم ولو شوم روی زمین و کلی نسیم خوشگل از رویم رد شود. بعد هم شاید بگویم: میو. میو



* * *



نزدیکی های صبح کشف ش کردم. پایین یک دیوار توی خودش گلوله شده بود. سگ بود یا ... خودش می گفت گرگ است. من که زیاد مطمئن نبودم. جایم بالای دیوار امن بود. ولو بودم و نسیم نازم می کرد و کلی حرف زدیم با هم. صدایش شبیه یکی از بهترین دوست هایم بود. خندید؛ با کمی سرفه. گفت صدای من شبیه یکی از بدترین دوست هایش است. خندیدم. مهم نبود. توی یک شب تنها هم صحبت چیز خوبی است. برای یک کم میو. میو



* * *



یکی از نازترین کارتن های دنیا «سگ گربه« است. یک سگ و گربه که به هم چسبیدن و کلی شنگول و منگول و حبه ی انگور هستند. هر بار که مهمان هستم پیش دوستم ولو می شویم جلوی تلویزیون و «سگ گربه« نگاه می کنیم و هرهر می خندیم. بعضی وقت ها هم حس شرارت یکی مان گل می کند. یک گاز گنده ی خوشمزه از یک جای ناز اون یکی می گیریم. حالا دارم فکر می کنم شاید بعدها بخواهیم یک «گربه گرگی« درست کنیم. این گرگه خیلی باحاله. دوستش دارم. تازه بلده بگه میو میو. بلده برایم شکل گربه اس ام اس کند. بلده خودش را ناز کند. توی وراجی ازم کم نمی یاره. هم شهری هم هست. هوس ناک شدم. یک میل شدید درونم هست برای رسیدن به یک گربه گرگی. خدا را چه دیدی. شاید هم یک نژاد جدید درست کردیم. چرا که نه. هوووم


Sunday, July 27, 2008

طناب کشی

صداها توی سرم می دوند. لگد می زنند به این ور و آن ور. دارند فوتبال بازی می کنند. سرم دارد می ترکد. چند تا خاطره هستند؟ خدا می داند. همه دارند بلندبلند خودشان را برای بقیه تعریف می کنند و می دوند و داد وقال راه می اندازند. سعی می کنم تمرکز کنم روی زمان، که دارد می گذرد، ومکان، که بفهمم کجا هستم، (مگر می گذراند؟ با این همه تپ تپ دویدن شان، اون هم پا برهنه، وسط مغز گرم و تپنده ی من،) سعی می کنم تمرکز کنم روی خطوطی که می خوانم، سعی می کنم حواسم باشد وقتی تشنه ام شد، بروم آب بخورم. خسته ام. چشم هایم گود افتاده. می خوابم و بیدار می شوم وهیچ. هیچ
* * *
به دیوار نگاه می کنم. چیزی می گویم. می خندی. دلم می گیرد. داری حرف میزنی. نمی فهمی من گریه ام گرفته. دستت روی قلبم است ونمی فهمی بهم ریخته ام. یعنی پوست لخت هم احساسات را منتقل نمی کند؟ صورتم را می بوسی و چشم هایم را نمی بینی وقطره های اشک را. چیزی گم شده. یک جایی درونم چیزی گم شده. مثل یک مشت خرده شیشه که توی کیسه یی از پوست ولو باشد، این طرف وآن طرف می خزم. حوصله ندارم. حتا حوصله ی یک بدن گرم و چسبناک، و آرامش یک اتاق، و یک پنجره یتاریک. توی گوش ت زمزمه می کنم: می ترسم. یک چیز عجیبی همین جاها هست. یک چیز عجیب و ترسناک
* * *
شب ها بچه ها حرف جن پیش می کشند و روح. پشت مرکز، کنار دریاچه ی خشک شده، ظاهرا جن دیده شده. اولین بار خودم دیدم. یعنی شنیدم. صدای حرف زدن می آمد و هیچ کسی نبود. حالا هرکسی یک داستانی تعریف می کند. یکی از بچه ها می گوید جن است. یکی از بچه ها هار شده و ریپ می زند و لگد می زند به سقف و دیوار و فریاد می زند. نصف شب است. نفهمیدم کی خواب مان برد. یک وقتی از خواب می پرم که تاریک است وهوای کولری اتاق را خنک نگه داشته. همه خواب، حس می کنم چیزی توی اتاق است. می ترسم. غلت می خورم و رو بهدیوار چشم هایم را میبندم. توی دلم می گویم پیش من نیا. پیش من نیا
* * *
دلم اتاق خواب خودم را می خواهد
نیم تاریک
پیش کتاب ها وکاغذها و کامپیوتر وموبایل خودم
بدون لباس نظامی
بدون نیاز به دیدن آدم های دیگر
و یک لیوان قهوه ی نیم گرم
و موسیقی ملایم بریتانیایی
و نگاه خیره به دیوار
و تلفنی که زنگ می زند
یک دوست آن سوی خط
یک صدای گرم
و لبخندی بر لب
چقدر چیز های ساده وقدیمی
این روزها این قدر بد
روی قلبم فشار می آورند
آرزوهای ساده ی دور
خیلی دور
...