Tuesday, August 25, 2009

مردان سیبیل طلا





عکس و نوشته: کیا



یک


چند وقت پیش، عصر، با یکی از دوستان استریت‌ام که دوازده سال از من بزرگ‌تر است در خیابان قدم می‌زدیم. نمی‌دانم صحبت‌ها به کجا کشیده شد که حرف شد سر زندگی آینده و در نهایت اینکه من در زندگی چه کار می‌خواهم بکنم، چه درسی بخوانم، کی ازدواج بکنم! و این حرف‌ها. دوست بیچاره‌ی من، مرا در مورد انتخاب همسر آینده نصیحت می‌کرد. من گفتم من هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد. گفت مگر می‌شود؟ حالا که کم سن و سالی این چیزها برایت مهم نیست چند سال بعد که بزرگ شدی، دوستانت را دیدی که خانه و زندگی و بچه دارند، آنوقت تو هم ازدواج می‌کنی. او همچنان اصرار داشت که روزی ازدواج خواهم کرد و در نهایت با من شرط بست که من حتمن در بهار سال 96 یا ازدواج کرده‌ام یا در پیش زمینه‌های یک ازدواج هستم. داشتم در دل خودم می‌خندیدم. دوست داشتم بزرگ‌ترین شرط دنیا را با او ببندم. وقتی از او جدا شدم پیش خودم فکر می‌کردم که اگر حق ازدواج و بهترین شرایط از هر لحاظ را هم داشته باشم، هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد. فکر می‌کردم به زندگی خودم. یعنی اینکه اصلا تعهد داشتن کتبی به کسی را دوست ندارم و حس ِ تعلق داشتن به دیگری که در ازدواج هست. می‌شود با کسی دوست بود، با هم زندگی کرد و به هم متعهد بود و من این را بیشتر دوست دارم. به ده سال بعد. بیست سال بعد. بیست سال بعد روزی که من سی و نه ساله شده‌ام. از همین روزها می توانم پیش‌بینی کنم که آن روزها تنها خواهم بود. کسی را برای زندگی‌ام نخواهم داشت



دو


امید
ا م ی ی ی ی د


سه


هوا سرد است
بخار نفس ات
لای دستان ِ من


شاید روزی
جایی
وقتی


امشب حالم خوب است
دوست پسرم

"میس کال" می‌زند


از دورن
قلقلکم می‌دهد چیزی
شُرت ِ بژ
به پوستم می‌آید


ته ِ ته ِ من
پسری هست
،که هیچ وقت
بزرگ نمی‌شود


تصور می‌کنم تو را
در ذهنم
لخت


چهار


چار پَر شعر
از تو
نگه داشته‌ام


میزهای دراز شرکت
جای خالی تخت را
پر کرده‌اند


من از تو
تو از من
کدام بالاخره؟


پشم ِ سینه‌ی تو
می‌خراشد مرا
خواستنی‌ست


من از راه
کاری دارم
شاعر شده‌ام!
پنجره‌ات را
باز کن
پستچی است

تکیه داده، به چارچوب
دست ِ تو
حلقه بر
ک
م
ر
م


خوابم می‌آید
سرم درد می‌کند
تو را لازم شده‌ام


خیابان
همیشه
دراز
است


کف ِ دست تو
چهار راهی‌ست
گل می‌فروشند، در آن


کاری
به کارم
داری؟


مردهای خجالتی
آستین‌های بالا زده
جلو می‌روم


گردن که کج کنی
زیر دست‌های پرزدار
بکارت ِ خالص


خواب دیدم
ملافه‌ی سفید کشیدی
روی ِ تخت


کاری به کارم نداری
مشکل همین است
کاری به کارم نداری


می‌دانستم
هیجان داری
دلگیر نشدم


در می‌رود از دستم
ساعت‌ها
حرف میزنم با تو وقتی


با تو می‌توان
سه ساعت و خورده‌ای
پشت ِ تلفن، حرف زد


پیچیده در تو، تنم
درختی شده

"آب ِ خوبی زیرش رفته است"


پنج


می‌نشینم جلوی آینه
فکر می‌کنم
اینطوری
مرا
می‌پسندی؟
تو، شکلات
شکلات
شکلات


راه می‌روم
در را
کی می‌زنی؟
کر شده‌ام
نشده‌ام روی تخت
داد می‌زنم


سرم تیر می‌کشد
راه‌ها کش می‌آیند
عصبی‌ام می‌کند


برف می‌کوبید
به شیشه‌ها
مسافرت بودیم



یک کاری کن
یک کاری کن
یک کاری کن

"آل استار" دیده‌ام، سورمه‌ای
چهل و شش تومن
حقوق بگیر، برایم بخر


گل ِ زرد
کافی شاپ، شلوغ
منتظر


س مثل ِ سیب
مثل ِ
سعید


شش


و پنج بار بگو
که من از سکسی شدن رابطه‌ها می‌ترسم
که من از سکسی شدن رابطه‌ها می‌ترسم
که من از سکسی شدن رابطه‌ها می‌ترسم
که من از سکسی شدن رابطه‌ها می‌ترسم
که من از سکسی شدن رابطه‌ها می‌ترسم


هفت


برای آنها



آشفته کن موهایت را
که سی سالگی زد سفید کرد
رعد و برق شد

بکش دستمال روی عینکت ناز کن بگو سلام

فرق کرد موهایت را از وسط
قرص‌هایت را گذاشت کف ِ دستت رید به تو
گفت
بمیر آمبولی


هشت


نشسته بودم کف حموم. آینه رو گذاشته بودم رو پاهام داشتم موهامو کوتاه می‌کردم. الانه کلم شده عین فندق. اینقد کوتاه شده نمی‌شه کاریش کرد. همینجوریشم با کله‌ی کچل توی گرمای اتاق گردنم عرق سوز می‌شه. آی چی می‌شد یکی منو برداره ببره مسافرت




تموم شدن کنکور، نشستن توی خونه، جک توی سریال ِ لاست همشون می‌گه نباید بیکار نشست پسر جون


نه


...
امروز نمی‌دونم چرا بعد از این همه یاد آقاهه افتادم و دلم براش تنگ شد


ده


سلام. با حسین می‌شینم روی سکوی دم در. دستمو حلقه می‌کنم دور پاهام، می‌ذارم زیر چونه، پیچ می‌دم، می‌ذارم بالای سرم... پفک‌های انگشتری رو می‌کنم توی همه‌ی انگشتام. انگشترا رو دونه دونه می‌خورم. انگشت‌هامو لیس می‌زنم. ماشین بد رنگ زرشکی شش بار از جلوم رد می‌شه. کوچه‌ی شلوغ، بچه‌ها با اسکیت، دیدارهای خانوادگی، جمعه است. من روی سکو نشستم با دمپایی قهوه‌ای. دلم پر از پروانه هست که می‌چرخند می‌یان بالا، من دوباره قورتشون می‌دم می‌رن تو. شوری روی انگشتام توی دهنم که منو می‌بره به برهوت. گردن که کج می‌کنی که ماشین بره سر کوچه می‌بینمت که فرمان در دست گرفتی، کمربند بچه را می‌بندی، من از دور پروانه‌هایم را پرت می‌کنم برای تو



Sunday, August 23, 2009

برای چکا، پسری که صورت‌اش از خنده پر بود

چشم‌هایش تیره بود، موهای پرپشت ساده کوتاه شده، صورتی با پوستی سفید، نگاهی شاد، ولی جدی. این تمام چیزی است که در صفحه‌ی کوچک موبایل می‌توانستم ببینم. بچه‌ها صدایش می‌زدند چکا. صورت چکا بود، صورت‌اش از خنده، از زندگی، از آرزو پر بود. صورت‌اش می‌گفت توی اوایل بیست سالگی است. شاید توی خیابان از کنار هم رده شده بودیم. شاید به هم نگاه کرده بودیم، شاید ته دل‌مان از هم خوش‌مان هم آمده بود. شاید
...
دیگر فرقی نمی‌کند چند تا شاید دیگر بسازم. چکا دیگر نیست
...
خیلی ساده دیگر نیست
...
چند هفته پیش، شب وقتی چکا به خانه برمی‌گشت، جلوی چشم‌های‌ مادرش او را چاقو زده‌اند. جنازه‌اش را رها کرده‌اند و رفته‌اند. چکا آن‌قدر خون بالا آورد تا مرد. چکا را کشتند، خیلی ساده، خیلی ساده، فقط چون گی بود
...
توی ماشین با بچه‌ها نشسته بودیم و توی ترافیک نق می‌زدیم. موسیقی توی بلندگوها می‌کوفت. یکی از بچه‌ها گفت عکس چکا را دارد. عکس چکا را دیدم. صورتش می‌خندید
...
چکا را می‌شناسم. ولی جوان ترنسی را نمی‌شناسم که عمدا با ماشین از رویش رد شدند، عمدا با ماشین به او زدند که کشته شود، فقط و فقط و فقط چون
ترنس
بود
...
با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم جمع شویم برویم ول‌گردی. رفتیم و مثل همیشه یک بهانه برای جیغ کشیدن لازم بود. رفتیم آخرین شب قبل از ماه رمضان را یک جایی بیرون شهر، یک جای تاریک و دنج،‌ آتش روشن کردیم و جیغ زدیم و رقصیدیم و خوش گذراندیم تا جان‌مان درآمد. یک ساعت قبل از آن‌که آتش شعله بگیرد و بخندیم و نعره‌مان تا آن سمت دشت برود، چند تا پسر دور ما را گرفته بودند. گیر داده بودند به یکی از بچه‌ها. دوست ما تاپ بنفش پوشیده بود و جیغ ویغ می‌کرد. گیر داده بودند شماره بگیرند. یکی‌شان دست‌اش توی جیب شلوار‌ش بود. همه‌مان ترسیده بود. دوست تاپ بنفش پوشیده‌ی ما بیشتر از همه ترسیده بود. بعد توی ماشین گفت فکر کرده الان چاقو در می‌آورد، مثل چکا او را می‌کشند. او را می‌کشند چون گی است
...
توی گوگل‌ریدرم صفحه‌ی وب‌لاگ پسر را باز می‌کنم. نوشته است از کشته شدن و شکنجه شدن صدها هم‌ج‌ن‌س‌گرا در عراق. فکر می‌کنم چقدر جهان کوچک است. چقدر خنده‌دار کوچک است، وقتی آدم‌ها کشته می‌شوند، چون گی هستند یا ترنس هستند یا تفاوت دارند با بقیه
...
چقدر احمقانه مثل هم بودن مهم شده است
چقدر احمقانه زندگی‌ها بی‌ارزش شده است
چقدر احمقانه حکم صادر می‌کنند برای زندگی کسانی که حتا نام‌شان را هم نمی‌دانند
و فکر می‌کنند خدا خوشحال می‌شود. خدا خوشحال می‌شود که یک گی، یک ترنس کشته شود. حماقت تا چه حد؟ تا چه حد؟ خدای شما واقعا از کشته شدن یک گی، یک ترنس خوشحال می‌شود؟ خدای شما لبخند می‌زند؟
...
چند روز است به چکا فکر می‌کنم و نگاه‌اش که پر از امید، پر از زندگی بود. برای پسری که هیچ‌وقت ندیده‌ام دلم خیلی غمگین است. پسری که کشته شد، چون خودش بود. چکا، دوستت دارم. چکا، امشب دست‌هایم آماده است تا روح کوچک تو را بغل کند، نازت بکند و آرام در گوش‌هایت زمزمه کند بگوید تقصیر تو نبود. تقصیر تو که نبود. امشب می‌خواهم با هم گریه کنیم چکا. امشب می‌خواهم لب‌هایت، گونه‌هایت، بدن‌ات را ببوسم چکا. چکا، چقدر زیاد، چقدر زیاد دوستت دارم
...

Wednesday, August 19, 2009

باید بنویسم تا ساعت‌ها تکرار نشوند، مگرنه تا صبح جیغ می‌کشم و مشت می‌کوبم به دیوار


از وقتی با تو زده‌ایم توی خط و خال هم، دارم به این موضوع فکر می‌کنم که من تخصص این را دارم، من استعداد این را دارم که آدم‌ها را از توی زندگی‌ام پرت کنم بیرون. انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند. انگار هیچ‌چیزی اتفاق نیافتاده است. انگار همه چیزی همان خیال‌ها و تصویرهای پریشانی بوده که همیشه هستند، خواهند بود، می‌مانند. این یکی از ویژگی‌های گه من است. همه‌اش هم به خودم می‌گویم خوب تو یک گربه‌یی، گربه‌ همه به چی وفا کرده که به کسی وفادار بماند. ولی حرفم این نیست
امروز صبح روحیه‌ام مستعد بود، منفجر شدم. وقتی حرف یک عوضی را خواندم که نوشته بود یک سری آدم نشسته‌اند مست کرده‌اند خندیده‌اند به گ‌ی بودن من. من هم گفتم خوب که چی؟ اگر می‌شناختم کی بود، اگر می‌دانستم کی هست، می‌توانست افتخار این را داشته باشد تا یکی از آن رفتارهای نادر من را ببیند، وقتی تمام وجودم آتش می‌گیرد و هجوم می‌آورم سمت طرف و تکه پاره‌اش می‌کنم. اگر بود می‌کوبم صورت‌اش را خرد می‌کردم و توی گوش‌هایش داد می‌زدم اگر هم‌ج‌ن‌س‌گرا بودن من این‌قدر خنده‌دار است این‌قدر بخند تا جون‌ات دربیاد بی‌شرف
نمی‌دانم تا یک چیزی می‌شود، چرا من صاف سقوط می‌کنم وسط آن سال‌های مزخرف دبیرستان که من فکر می‌کردم آدم‌ها انسان تشریف دارند و می‌شود به آن‌ها اعتماد کرد و مثلا به دوست‌هایت بگویی من گ‌ی هستم. آدم احمق مثل من پیدا می‌شود؟ خر بودن هم حدی دارد، من هیچ‌وقت حد و مرزها را به تخم‌ام نگرفتم. نشان دادن این مساله یک چیزی بود و سه سال تحقیر شدن یک مساله. فکر می‌کردم دارم وسط ژنو زندگی می‌کنم و توی سال اول دبیرستان جلوی چشم چند نفر از یک پسر فرنچ کیس گرفتم. خر؟ الاغ؟ گاو؟ چه موجودی را می‌شود مثل من پیدا کرد؟ بوسیدن لب‌های آن پسر همان و لقب ج‌ن‌د‌ه‌ی دبیرستان را گرفتن همان
تمام این سال‌ها زحمت کشیدم، خودم را کشته‌ام تا یک کم تصویر انسان پیدا کنم توی خانه‌، بین دوست‌هایم، توی کارم. نه سال لعنتی گذشته و همه‌ی آن چیزها تمام شده است. من از دبیرستان رفتم و چند روز از شروع پیش‌دانشگاهی نگذشته بود که سدریک را کشف کردم یا... یا همان‌طور که خودش همیشه می‌گفت او من را تور زد. چه تور زدنی. دست من را گرفت از وسط آن منجلاب پرت کرد توی دست‌های خودش با یک چیز تازه‌یی به اسم عشق، یک چیز مرموز، مرطوب و لیز که بین انگشت‌های ما هفت سال خندید تا
...
امروز صبح وقتی اراجیف آن آدم عوضی بی نام و نشان هموفوبیک را می‌خواندم، توی ذهنم گفتم چه فرقی می‌کند؟ چه فرقی می‌کند. اما ساکت شدم یک دفعه. یک سکوت مزخرف گند همه چیز را پر کرد. بعد صورت‌های آدم‌ها یادم آمد. بعد آن سال‌ها یادم آمد. بعد همه چیز ناامن شد. بعد من ترسیده بودم. الان شب شده است. الان ساعت یک صبح است. فکر کن، دارم مریم دی ‌جی‌ گوش می‌کنم، آدم باید چقدر بدبخت باشد مریم دی جی زده باشد ریپیت پخش شود. فردا باید بیدار شوم کار کنم، بببینم عصر می‌توانم بروم یک جلسه‌ یا نه،‌ شب مهمانی خانوادگی است. امروز گند بود. رفتم مثل همه‌ی وقت‌هایی که حالم خوب نیست خراب شدم جلوی کامپیوتر و هی کتاب دانلوود کردم تا خوش‌اخلاق شوم. کلی کتاب خوب ریختم توی حلقوم کامپیوترم. تعداد کتاب‌های آرشیو گ‌ی‌ام را رساندم به هفتاد و چهار جلد و چه کتاب‌های محشری است، همه‌شان دزدی،‌ همه‌شان تازه چاپ شده،‌ همه‌شان پسرانه. امشب نشستم دو قسمت پشت سر هم از کوییر از فولکز نگاه کردم و آخری‌اش همانی بود که با هم دیده بودیم و من خواب‌آلو بودم و سرم را گذاشته روی شانه‌ی تو و... و حالا میانه‌ی تابستان است. فقط سه ماه گذشته است. من استعداد خودویران‌گری دارم. استعداد پرت کردن همه‌ی چیزهای خوب به بیرون. استعداد گه بودن، سگ بودن، الاغ بودن
...
باید می‌نوشتم، باید یک مشت فحش می‌دادم به خودم و زمین و زمان و همه‌ی چیزهای دیگر، مگرنه امشب خوابی وجود نداشت

Tuesday, August 18, 2009

پرسه می‌زنیم،‌ وسط پاساژ دوستم می‌گوید این جوری نرقص با اون ک‌و‌ن گنده‌ات


عکس هم‌چنان تزئینی است

رفته بودیم ول‌گردی. یعنی دوست‌هایم تا یک پسر تایپ می‌دیدند جیغ‌شان می‌رفت هوا و دنیایی بود در نوع خودش، تقریبا آن‌قدر معنوی که ماشین‌ها ترمز می‌کردند سرشان را می‌آوردند بیرون ما چهار تا را نگاه می‌کردند آبرو می‌پاشیدیم وسط پیاده‌رو. از روی یک پل عابر پیاده‌ی گنده‌ی آبی داشتیم رد می‌شدیم و همان‌طور که پله‌برقی ما را هل می‌داد پایین من برگشتم به یک دوست ملبس به یک فقره تی‌شرت تنگ بنفش گفتم مگر چیزی به اسم استریت وجود دارد؟ هنوز حرف‌ام را تی‌شرت بنفش نجویده بود که یک صدایی از آن طرف پله‌برقی بلند شد به انگلیسی گفت: چطوری گی؟ من هم به انگلیسی جواب دادم ممنون، مرسی، خوبم. و برگشتیم و نگاه کردیم و یک پسر جوان معمولی ملبس به یک عدد تی‌شرت سیاه تنگ و موهای قهوه‌یی ژل زده زل زده بود به ما سه تا، یکی هم کنارش بود من نخواستم او را ببینم. آقای تی‌شرت تنگ بنفش فرمودند آقا تحصیل‌ کرده تشریف داشتند. رفته بودیم یک عدد پسر ملبس به یک فقره تی‌شرت آبی تنگ برای خودشان گردن‌بند و حلقه ابتاع فرمایند. قبل از آن‌که یک عدد گردن‌بند به شکل دو حرف انگلیسی جی که درون هم فرو رفته بودند به سلیقه‌ی من بخرند و یک رینگ ساده‌ی نقره‌یی،‌ ولی شیک باز هم به سلیقه‌ی من بخرند، آقای بنفش تنگ رو به من که سورمه‌یی تنگ پوشیده بودم برگشتند و پرسیدند حالا تایپ شما چی هست؟ من هم یک جوابی دادم که ختم شد به این‌که این گردن‌بند رو ببینید. ولی بعد که آقایان از هم جدا شدیم و آن دو فقره رفتند مهمانی و یک فقره با گردن‌بند و انگشتر برگشت خانه، من هم سوار تاکسی شدم و منگ بودم، این سوال توی سرم وول می‌خورد که من دنبال چی می‌گردم؟
حالا این سوال از دیشب دور و بر من پرسه می‌زند. با هم رفتیم ج‌ل‌ق زدیم. با هم دوست هم شدیم. با هم با آهنگ پاستوریزه‌ی ساسی‌مانکن رقصیدیم و بعد هم با هم سردرد شدیم از آفتاب که رفته بودم دنبال یک کار اداری. ولی جوابی نیست. از لحاظ تئوریک با مرور پروفایل‌هایم، من دنبال یک موجودی می‌گردم که دانشجو باشد و سه تا پنج سال از من کوچک‌تر باشد و بدن‌اش اسموث باشد و جلف باشد و فشن باشد و وی مور بی باشد و لوس باشد و از ساعت‌های متمادی لیس زده شدن خوش‌اش بیاید و به طرز جالبی خل و چل هم باشد. ولی از لحاظ تئوریک من نشسته‌ام توی خانه‌ام، پشت مانیتور نوزده اینچ فلت سامسونگ سیاه رنگ‌ام و موسیقی گوش می‌کنم و کوئیر از فولکز نگاه می‌کنم، می‌خوانم، می‌نویسم،‌ ترجمه می‌کنم و به وزن اضافه کردن‌ام ادامه می‌دهم. از لحاظ احساسی دلم می‌خواهد یک نفر باشد که وراجی کنیم با هم و با هم آشپزی کنیم و با هم دوست باشیم و خیلی چیزهای دیگر. از لحاظ عملی هیچ کار خاصی نمی‌کنم
دیروز توی پاساژ یک سری گردن‌بند جلف دیده بودم و با دوستم نگاه می‌کردیم و دو فقره‌ی دیگر رفته بودند جوراب ببینند و بعد من هوس‌ناک شدم و شروع کردم به قر دادن و دوستم چشم‌غره رفت و گفت این جوری بدن‌ات را تکان نده با اون ک‌و‌ن گنده‌ات. و بعد هم ما معصومانه رفتیم شورت ببینیم ولی دوستم نپسندید
مساله‌ی اصلی این است که کسل شدم، حوصله ندارم،‌ دلم یک کم جیغ و داد می‌خواهد، ولی تا می‌آیم خودم را یک تکانی بدهم یکی می‌گوید هیس. کلی کار دارم انجام بدهم ولی هوس‌ نمی‌کنم. چرا گربه‌ها این جوری می‌شوند؟ تا آخر فرودین همه چیز خوب بود و س‌ک‌س بود و زندگی بود و ملس بودم و پف کرده و هوس‌ناک. بعد از اردیبهشت به همه چیز پنجول می‌کشم و هیچی ته دلم را نمی‌گیرد و ویار گرفتم از انواع مختلف. همه‌ی دیت‌هایم هم ختم می‌شود به یک موجود وحشتناکی که اغلب موارد نیمه کچل است و زشت است و ملال‌آور است و سلام که می‌کند بعد می‌پرسد خوب، بسه،‌ برویم بکنیم؟ من هم یک جوری خیلی بد سر کارش می‌گذارم برود تنهایی توی کف ج‌ل‌ق بزند و آه بکشد
پرسه می‌زنم، بی‌حوصله، دلم می‌خواهد یکی را پنجول بکشم، سرتاپایش را، ولی هیچی، هیچی این دور و بر ته دلم
...
این را گفته بودم. یک نفر بیاید خودش را تقدیم کند من گازش بگیرم

Thursday, August 13, 2009

چگونه سبزی هم را پاک کنیم؟


یک فقره عکس تزئینی دیگر برای دل‌جگر خون کردن کله‌پاک‌کن
یک فقره آگهی. پدیکی، دوست نازنین من، یکی از مهربان‌ترین و زیباترین، در عین حال باهوش‌ترین و جدی‌ترین دوستان ما، بالاخره وب‌لاگ خودش را افتتاح کرد، ممنون پدیکی
http://pedika.blogspot.com

خوب، همین اول یک سری توضیح از خودم بروز بدهم که این پست در مورد وب‌لاگی‌ست که ماها می‌خواهیم راه بیاندازیم و هدف کلی‌اش این است که یک مقدار متنابهی بخندیم و شر بریزیم و برقصیم و چیزهای دیگری که بعدا هر کسی خودش به تنهایی خواهد فهمید. هدف از نوشتن این مطلب گوش‌زد کردن چند مطلب است که بعدا ملت خدا پسورد نزنند وارد صفحه نشوند ببینند آن‌جا چند نفر دارند همان کارهایی را می‌کنند که توی سریال کیو‌ای‌اِف توی حمام بابلیلون و حیاط خلوت همان بار انجام می‌دهند. اول، این ایده‌ی امیدرضا بود که یک وب‌لاگ داشته باشیم که تویش سبزی هم را پاک کنیم از این‌جا تا وووووووی همان‌جا. ولی خوب چون امیدرضا فعلا امکانات ندارد و من هم فعلا صبر ندارم طبق معمول همیشه ایده را دزدیم و همین‌جا میخ زدم به دیوار. درست بعد از این‌که من میخ را کوبیدم به روی ایده، ضد من انقلاب مخملی شد و گارد ریخت و همه چیز شلوغ شد و دود بود و شعار می‌دادند و من یک موقعی دیدم همزاد یک خنده‌های شیطانی می‌کند و شورت من را توی هوا می‌چرخواند و امیدرضا هم دارد دست می‌زند و شروین هم دارد می‌رقصد. فکر کن چه فضایی شده بود. در هر صورت، چند نکته در مورد وب‌لاگ
یکم – وب‌لاگ یک سری نویسنده‌ی ثابت دارد که هر کدام توی صفحه‌ي بلاگر یک ورودی برای خودشان دارند و هر وقت افاضه کرد یک چیزهایی منتشر می‌کنند، ولی این دلیل نمی‌شود که این یک صفحه‌ی بسته باشد. مگر خود من مردم؟ هر چی دل تنگ و تارت می‌خواهد را بکش بیرون بده من خودم می‌گذارم توی صفحه، نازی
دوم – سبزی پاک کردن به همین سادگی نیست. یک سری مراحل دارد که باید رعایت شود. مرحله‌ی اول‌اش که الان می‌گویم این است که سر دلت خیلی سنگین نباشد و بقیه‌ی مرحله‌هایش را حین اجرا متوجه می‌شوند. برای همین قبل از سبزی پاک کردن، که شروع‌اش با ماست ولی این‌که به کجا ختم شود کاملا به خدا بستگی دارد، بروید تخلیه و تنزیه و این چیزها. قشنگ توالت‌تان را بروید، ج‌ل‌ق‌تان را بزنید، دوش‌تان را بگیرد و شاداب و سر حال پشت صفحه‌ي مانیتورهای‌تان بنشینید. عزیزان من، قرار نیست توی این صفحه مسلسل دست‌تان بگیرید و تیکن توی پلی‌استیشن بازی کنید. قرار است فقط و فقط بخندیم و می‌دانید شرط خنده چیست؟ این است که همه با هم بخندیم، نه این‌که یکی‌مان تنهایی بخندد. پس لطفا با ته و سر دل سنگین سر سفره نشینید چیزها قهوه‌یی نشود یک وقت
سوم – بابا ما درست است که می‌خواهیم سبزی هم را پاک کنیم، اما به خدا ما با هم دوست هم هستیم ناناز. برای همین وقتی یک نفری را قرار باشد دراز کنیم توی وب‌لاگ، قبل‌اش با خودش هماهنگ می‌کنیم و خود من هر چی بنویسم را قبلا می‌دهم خود آن نفر بخواند و چیزهایی به آن اضافه کند. حالا بقیه هم لطفا رعایت هم‌دیگر را داشته باشند، بالاخره عزیزم نوبت خود شخص شما هم می‌رسد نازم
چهارم – نسخه‌ی آزمایشی این وب‌لاگ که بیاید، یک ماه یا شاید هم بیشتر، با توجه به انبوه سوتی‌های من، در مورد خود شخص من آزمایش می‌شود و اگر در ته و توی دل و روده‌های من خوب جواب داد، به بقیه هم عرضه‌اش می‌کنیم. البته ک‌ان‌دم می‌گذاریم به بقیه چیزی منتقل نشود. حالا تقاضای داو‌طلب می‌کنیم، نشد، یک چیزی پیش می‌آید به هر حال،‌ نگران سوژه نیستیم که، ماشاءالله پاشیده توی هوا

در کلیت ماجرا، من کوه‌هایی از سبزی می‌بینم که در دوردست و همین نزدیکی‌ها ول هستند تا پاک شوند. لطفا دست‌کش دست‌تان کنید، موهایت را گیره بزنید، فک‌ها را باز کنید و بیاید این وسط یک حالی ببرید. من می‌دانم که پسورد وب‌لاگ را که به دو سه نفر اولی بدهی، فردایش تا آن ور کره‌ي زمین ملت دارند پسورد می‌زنند این صفحه را می‌خوانند، ولی خوب، برای ذهن‌های خودمان که خوب است می‌گوییم صفحه پسورد دارد لابد یک خبری نیست. و باز هم می‌گویم و می‌گویم و می‌گویم: کل ماجرا فقط این است که یک کم بلند بلند بخندیم و خوش باشیم، قبول؟