Saturday, September 05, 2015

سه شعر

این سه شعر را در وب‌سایت شهرگان بخوانید، نسخه‌ی چاپی آنها را هم دیروز مجله‌ی شهروند بی‌سی در غرب کانادا منتشر کرد


رامتین شهرزاد، مترجم، شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی مقیم کانادا است. او دوران پناهندگی دو ساله‌اش را در کشور ترکیه گذراند و همچنان در مورد آن دوران جسته و گریخته می‌نویسند. وبلاگ‌نویسی را با «پسرهای کوچه‌پشتی» شروع کرد در آدرس Ramtiin.blogspot.com و به جز آن دفترهای شعرش، «قایم‌باشک ابرها»، «فرار از چهارچوب شیشه‌ای» و «راک‌اندرول» را انتشارات گیگلمیشان در تورنتو کانادا به شکل آن‌لاین منتشر کرده است.
ترجمه‌هایش مانند مجموعه کامل آثار نمایشی سارا کین، «خاکسترهای آبی» و «امریکا و چند شعر دیگر» را هم همین نشر منتشر کرده است. به زودی مجموعه‌ای از مقاله‌ها و مصاحبه‌هایش را در کتابی الکترونیک با عنوان «حق‌خواهی از ایران» توسط کتابخانه‌ی رادیو زمانه منتشر می‌کند و بعد از طی آخرین مراحل دریافت حق کپی‌رایت، شروع به انتشار کتاب‌های لری کرامر به شکل اینترنتی می‌کند،‌ دو جلد نخست این مجموعه هم «قلب معمولی» و «سرنوشتِ من» هستند. رمان «کوئیر» نوشته‌ی ویلیام اس بارز هم در آینده‌ای نزدیک با ترجمه‌ی او منتشر خواهد شد. جدیدترین دفتر شعرش، «روز از شب گذشته بود، اسمی نداشت» در دست بررسی برای انتشار است.


1
درب به درب



تنهایی وقتی هراسان از درب فرودگاه گذشته‌ای نگران از دست دادن پرواز
نگران بازرسی‌ گیت رد شده‌ای
از نگاهی خیره به کوه‌ها، شهرها، دریاچه‌ها در ارتفاع پروازی خواب‌آلوده گذشته‌ای
خسته وقتی از ساختمان سازمان ملل دور می‌شوی وقتی
خسته هر مرتبه می‌رسی به آنکارا و انتظار سر رسیدن ساعت اداری
وقتی انتظار می‌کشی در صبح‌ها، عصر‌ها، بهارها،
تابستان‌ها، پاییزها، زمستان‌ها، شب‌ها،
نیمه‌شب‌ها،
خسته وقتی از پنجره خیره می‌مانی که آنکارا در گذر ماشین‌هایش محو می‌شود
و کمی بعد تاریکی است
و کمی بعد خوابت برده است
کمی بعد بیدار می‌شوی و به شهر خودت رسیده‌ای
به شهری که نمی‌شناسی‌اش رسیده‌ای
به خانه‌ای برمی‌گردی که برایت خانه نمی‌شود
درب را می‌بندی
فکر می‌کنی به قفس طلایی‌ام برگشته‌ام
از شوخی خودت خنده‌ات می‌گیرد
و بیشتر از همیشه سردت می‌شود
می‌روی زیر دوش آب گرم و
فکر می‌کنی به فکر نکردن فکر نکردن فکر نکردن
فکر نکردن...

تنهایی وقتی نشسته‌ای بر روی مبل و
صدای تلویزیون همیشه کم است
نگاه می‌کنی در حداکثر صدایش            هنوز کم است.

تنهایی در نگاه خیره به قوطی‌های آبجو در سوپرمارکت
وقتی می‌خواهی نمی‌خواهی می‌شود نمی‌شود قیمتش آخر
وقتی بطری خالی بر روی میز مچاله است و
تنهایی وقتی بلند می‌خندی به حرف دوست‌هایت
بلند حرف می‌زنی در جمع دوست‌هایت
بلند می‌شوی به دست‌شویی بروی
روبه‌روی آینه نگاه می‌کنی به سرمایی که ترک‌ات نمی‌شود

وقتی به‌خاطر آوردن گذشته از خاطر رفتن گذشته ممکن نیست
و باید گذشته را جمله به جمله به‌خاطر بیاوری
با دقت تمام تعریف‌اش کنی با صدایی بلند دو مرتبه تعریف‌اش کنی
و انتظار بکشی و انتظار بکشی و فکر بکنی همه‌چیز را گفته‌ای؟
همه‌چیز را اعتراف کرده‌ام؟ یعنی به اندازه گفته‌ام؟

وقتی روزهای گرم تابستان هم فقط سردت می‌شود
وقتی صبح نمی‌دانی اینجا کجاست و بیدار شده‌ای
وقتی صبح‌ها نمی‌دانی چرا این میز و لیوان یخ کرده چایی را کشف می‌کنی
هنوز در انتظار تماس دست‌هایت.

خسته از تنهایی
وقتی باز کردن درب طاقت‌فرساست
به آشنایی دوستی غریبه‌ای در انتظار دیدارت.

خسته وقتی به تلفن‌ات نگاه می‌کنی
و مانده‌ای جواب بدهم؟ چه جوابی بدهم؟

خسته در انگشت‌های درهم فشرده‌ات
وقتی صورتت در کادر اسکایپ لبخند می‌زند
می‌خندد                             شوخی می‌کند
به تمام صورت‌های خانه و خانواده و آشنا و دوست‌هایت.

خسته وقتی ایستاده‌ای در صبح استانبول
منتظر مانده‌ای گیت پرواز باز شود
خسته در آمدن رفتن دورتر رفتن
دورتر رفتن               دورتر از این رفتن

وقتی تمام طول راه از خودت می‌پرسی چرا؟
و نمی‌فهمی               آخر چرا؟

خسته وقتی درب باز می‌شود
و اولین نگاه به این فصل جدید زندگی است
خسته وقتی چشم‌هایت را می‌بندی
و امیدواری در خانه چشم باز بکنی
امیدواری به خانه برگشته باشی
امیدواری بالاخره این خواب طولانی‌ات تمام شده باشد
و امیدواری
بالاخره گرمت شده باشد.

خسته وقتی فقط خوابیدی.


2
تبعید در خود



اولین پسری بود در تبعید دیدم
به‌اندازه تمام روشنی‌های دنیا تنها بود
و به‌اندازه یک کاناپه      چاق شده بود.
می‌توانست ساعت‌ها در مورد دردهای استخوان، دردهای بالا و پایین سر
و دور چشم‌هایش صحبت کند
اما حاضر نبود برای کم کردن یک گرم وزن، تکان بخورد،
هرچند همیشه حرف از کاهش وزن می‌زد.

می‌گفتم سی کیلو وزن کم بکنی تمام مشکلات‌ات حل می‌شود،
گوش نمی‌کرد، به حرف هیچ‌کسی گوش نمی‌کرد.

می‌گفت اینجا نمی‌شود، اینجا نمی‌توانی.
وقتی از آینده صحبت می‌کرد، چشم‌هایش می‌درخشید،
به روبه‌رو خیره می‌ماند، در سکوت خودش غرقه می‌شد.

صبح‌ها، شب‌ها، بعدازظهر‌ها، پرده‌های خانه را می‌کشید
دقت می‌کرد درزی باز نماند.

برای تلفن، برای خواب، برای دستشویی می‌رفت و پرده‌ها را می‌کشیدم،
خانه قفس می‌شد.

دوست داشت در یک قفس خاکستری باشد و
هیچ‌کسی چیزی نبیند، چیزی متوجه نشود.
شمع‌های کوچک روشن می‌کرد
می‌گفت برای انرژی‌شان است
تنهایی‌اش را پشت هدفون قایم می‌کرد، وقتی موسیقی گوش می‌کرد
و می‌گذاشت صدای هم تلویزیون بلند باشد.

همیشه تا می‌توانست می‌خورد.

معتقد بود به‌اندازه تمام روزهای کودکی، جوان است
و پوست‌اش به لطفات ابرهاست
و موهایش را آن‌قدر ماده‌های شیمایی می‌زد تا به نرمی موهای یک دختربچه باشند
همیشه وحشت داشت که مبادا یک روزی کچل بشود.

دوست داشت از کارهایش تعریف کنی
و وقتی می‌گفتی غذایت خوب شده است، گونه‌هایش سرخ می‌شد
و چشم‌هایش آرام می‌گرفت.

به گذشته افتخار می‌کرد،
به سنت‌ها، ارزش‌ها، آرمان‌ها و مذهب افتخار می‌کرد
هرچند بلد نبود دعا بخواند
و به تمام ساختارهای تازه به دیده شک می‌نگریست
مخصوصاً از شعر نو بدش می‌آمد
و معتقد بود همیشه حق با خودش است.

هرچند درنهایت مثل بقیه بود، بلد نبود با خودش کنار بیاید
نمی‌توانست بیرون از مرزهای خودش را ببیند
به آینده چسبیده بود
مثل یک بندباز به بندی در وسط زمین و آسمان
منتظر بود معجزه‌ شروع شود.


3
ترسید و پکید



آمده بود گلدان‌های کوچک زندگی‌اش را لبریز گل‌های رنگارنگ کند
گلدان‌های زندگی‌اش در باران‌های غرب کانادا و در آفتابی که تا همیشه پشت ابرها پنهان بود
به گل‌های تنهایی نشسته بودند و گلبرگ‌های روح‌پوش‌شان
چشم‌هایش را انگشت‌هایش را سایه‌هایش را اطراف‌اش را خودش را درونش را بیرونش را
پر کرده بودند و دیگر به جز سپیدی پوچ هیچ‌چیزی نبود
تا نگاهش کند.

سی سالگی گذشته بود و سی و چند سالگی‌اش رنگ عزای ابرها گرفته بود.

دنیا چروک خورده بود، کوچک شده بود، ته گرفته بود،‌ بوی گند لجن گرفته بود.

فکر می‌کرد دنیایش را از نو می‌سازد.
جلوی آینه می‌ایستاد و به تصویر هولناک موهای زودتر از موعد سفید شده‌اش
خیره می‌ماند.

از دست‌شویی فراری می‌شد از بیرون فراری می‌شد در دنیایی که کوچک
کوچک           کوچک‌تر می‌شد
خودش را پشت سر خودش قایم می‌کرد.

قایم کرد قایم کرد قایم‌تر کرد
مابین گلبرگ رنگ روح گرفته‌ی زندگی‌اش پنهان شد
پنهان شد و بیرون نیامد.

آفتاب از پشت ابرها درآمد.
گل‌هایش خشک شدند. آفتاب آمد. آنها را سوزاند.
گل‌هایش رنگ مرگ گرفتند. بوی مرگ گرفتند. مزه‌ی مرگ گرفتند.
روزها گذشتند شب‌ها گذشتند آنچه بود رفت آنچه رفته بود محو شد ناپدید شد محو شد.

پشت مرگ قایم شده بود
بعضی‌وقت‌ها انگشت‌هایش بر روی موبایل‌اش می‌سرید
شماره‌ای می‌گرفت به آدمی که صورتش را نمی‌توانست ببیند سلام می‌کرد
در آن طرف زمین می‌خندید صحبت می‌کرد زندگی می‌کرد
تلفن قطع می‌شد و به تنهایی پنهان زندگی‌اش باز می‌گشت.

یک روز صبح منفجر شد.
تکه‌هایش پرت شدند از اینجا به آنجای لحظه‌ها را پر کردند.
ساعت ولی
ساعت ولی به تیک تاک‌هایش مشغول بود.
آدم‌ها به زندگی‌شان مشغول بودند.
آفتاب ابرها را دور رانده بود تابستان سوزانی بود
همه‌چیز زیر آفتاب می‌سوخت. تکه‌هایش می‌سوختند.

بعد که باران به شهر برگشتند
گلدان‌هایش به گل نشستند. گل‌های رنگ روح گرفته،
تکه‌هایش را پوشاندند. در پنهانی خودش محو شده بود.

بیشتر از همیشه می‌ترسید.


 

Thursday, July 02, 2015

پسرهای پارک نلسون




یک ساعت وقت استراحت، ناهار و برگشت. باید سریع باشی، در فرهنگ کانادایی، یعنی ده دقیقه هم زودتر برگشته باشی و وسایل‌ات را مرتب کرده باشی و احوال‌پرسی‌ات را کرده باشی و نشسته باشی منتظر شروع مجدد همه‌چیز. از بورارد که رد می‌شدم، زمان توی فکرم بود و اینکه اگر خیلی سریع‌تر باران نمی‌بارد، این شهر را بوی گه برمی‌دارد. فعلاً خیابان بوی گوشت گندیده می‌داد. اول فکر کردم بوی رستورانی باشد یکی از این غذاهای عجیب و غریب و ناشناخته را سرو می‌کنند. ولی بعد متوجه شدم بوی فاضلاب است.
روی نقشه‌ی گوشی‌ام اول فکر کرده بودم بروم و در میدان رابسون بنشینم، جلوی بچه‌های تئاتری و ولگردهای هنری و ناهارم را بخورم. داشتند چیزی درست می‌کردند و پر از سروصدا بود. بعد فکر کردم اصلاً چرا ناهار آورده‌ام، راحت می‌شد بروی جایی بنشینی و چیزی سفارش بدهی و بخوری. فکر کردم یک سال کانادا گذشته است و من هنوز مزه‌ی هات‌داگ‌های پاکستانی مشهور داوون‌تاون را نچشیدم.
بعد روی نقشه نگاه کردم و دیدم نزدیک‌ترین جا پارک نلسون است. بعد ذهنم دوید به ماه‌ها قبل، وقتی تازه رسیده بودم و با یک پسر اهل جزایر فیجی یک جایی توی یک اقیانوس قرار گذاشته بودم و با هم رفتیم قدم زدیم و آخرسر توی پارک نلسون نشسته بودیم و حرف زدیم. رفتم و یک گوشه زیر سایه درخت روی چمن نشستم. فکر هم نکردم به نشستن روی نیمکت آرام گرفته در سه متری‌ام. می‌خواستم پاهایم کمی دراز باشند و کمی خون جریان داشته باشد.
در پارک نشستم، ساندویچ سینه‌ی مرغ گاز می‌زدم، نگاه می‌کردم روبه‌رویم، آن سمت ماهورهای کوچک پوشیده از چمن، یک مرد میانسال نشسته بود. یکی از این خرس‌ها. شکم انداخته بود بیرون با دسته‌های کم پشت موی سینه. شلوارک پایش بود و صندل. همین. کلاه هم نگذاشته بود در این آفتاب. کنارش یک پسر جوان لندوک نشسته بود، از این‌ها که پوست قهوه‌ای دارند و موهای قهوه‌ای کم‌رنگ سرتاسر پاهایشان را پوشانده است و بیشتر قرمز‌پوست هستند تا سفیدپوست، هرچند لابد یک اصالت عجیب و غریب پشت اندر پشت اروپایی دارند که در چند صد سال اقامت کانادایی‌شان،‌ تکان هم نخورده است و همان بوده که هست.
ساندویچم را گاز می‌زدم و خنده‌هایش را نگاه می‌کردم. توی سر خودم داستان درست می‌کردم در موردشان. اینکه اولین دیت‌شان است و اینکه پسر جوان‌تر دل‌اش می‌خواهد به یک سکس تمام شود و بعد برود سر زندگی‌اش، ولی آن یکی یک جفت گوش پیدا کرده و همین‌جوری دارد ور می‌زند. اینجا آدم‌ها یک جفت گوش پیدا کنند، به احتمال خیلی زیادی ور می‌زنند. همین هفته‌ی پیش، نیم ساعت تمام ایستاده بودم در مترو و یکی از این جوان‌های عضلانی که عقل توی کله‌شان چندان جایی ندارد داشت مخ یک بچه‌ی جوان‌تر از خودش را می‌زد و طفلک بچه ایستاده بود در سکوت محض خیره به او و او هم نیم ساعت داشت حرف می‌زد.
آن هم مدل کانادایی: باید آخر هر جمله‌اش بچه یک اوهومی، اوکی‌ای، آل رایتی، او کورسی، چیزی بلغور می‌کرد تا طرف متوجه بشود «همراهی‌اش» می‌کند و به گفت‌وگویش ادامه بدهد. باید هم ارتباط چشمی وجود داشته باشد، مگر نه این صحبت که صحبت نمی‌شود. یعنی اگر خیال کردی می‌توانی ته کله‌ات در سرزمین پریان باشی و صورت‌ معصوم‌ات بگویی من دارم حسابی گوش می‌کنم.
ساندویچم تمام شد. ظرف سالادم را باز کردم، عطر لیمو بیرون زد. یک سس جدید را امروز امتحان می‌کردم، صبح می‌ترسیدم سالاد پنج ساعت در کوله‌ام می‌ماند، به گند بکشد توی این گرما ولی چیزی نشده بود. سالادم را جویدم و بعد نشستم خیره به اطرافم. آدامس جویدم. بعد خدا سال آدامس خریده بودم، چون اینجا کانادا است و خدا به دور اگر بوی غذا، عطر یا در کل یک بویی بدهی. باورم نمی‌شد بعد این همه سال زندگی با آبرو بروی به سوپرمارکت و بگردی دئودرانت بدون بو پیدا کنی و قبل بیرون رفتن فکر کنی مبادا بوی کرم بدهم، یا بوی شامپو.
وقتی از پارک بیرون می‌زدم، پسر جوان‌تر پارک نلسون دوان از کنارم رد شد، یک جوری خوشحال می‌دوید انگار زندگی‌اش را به او پس داده بودند. می‌دوید و دور می‌شد و انگاری می‌رقصید. من آرام‌تر می‌رفتم. فکر کردم برنامه‌ی جمعه را نمی‌دانم، بلیط بگیریم برای «مجیک مایک ایکس ایکس اِل» یا نه. نگرفتم، مطمئن نبودم جمعه کی کارهایم تمام می‌شود. آدم‌ها را نگاه می‌کردم و راهم را می‌رفتم. پانزده دقیقه وقت داشتم راه بروم و بعد باید برمی‌گشتم پشت صندلی، می‌نشستم و لبخندهای مؤدب می‌زدم و درسم را گوش می‌کردم.
یک سال زندگی در کانادا گذشته است و انگار مقیم سیاره‌ی دیگری شده باشم. ولی هنوز کله‌ام را گم نکردم، می‌توانم نگاه کنم، فکر کنم و نظر خودم را داشته باشم. یک کمی هم افراطی شده‌ام در نظرهایم ولی چرا که نه، مگر هر کسی هر چیزی گفت، باید قبول کنی یا گوش کنی یا توجه کنی؟ خب، نه. از خیابان بورارد زدم بیرون، بوی گوشت گندیده می‌داد. خیابان گرنویل بوی شاش می‌داد. بین‌شان و کنارشان، خیابان‌های دیگر بوی برگ و شاخه‌ی داغ تابستانی درخت‌ها و بوته‌ها و چمن‌ها را می‌دادند. آن خیابان‌ها بهتر بودند برای وقت‌کشی، برای قدم زدنی در میانه‌ی یک روز کاری در داون‌تاون.

Monday, March 23, 2015

صفحه‌ای برای کتاب‌ها

یک آدرس تازه باز کردم
اینجا را


یک صفحه ساده است برای اینکه آرشیو به‌نسبت جمع‌وجوری از کتاب‌هایم داشته باشم و بتدریج فایل‌های بیشتری به آن اضافه می‌شوند
شاید بعد تبدیل‌اش کنم به یک وب‌سایت حرفه‌ای‌تر

ولی همه‌چیز آرام و قدم به قدم

پیوست: سال نو شمسی هم مبارک
و به سلامتی آینده