Thursday, May 14, 2009

روح و آواز و ساز


رامتین: برای امیدرضا... که حتا وقتی کنارش هم راه می‌روی، حتا وقتی به صورت‌ تو نگاه می‌کند، حتا وقتی دست‌ات روی بین انگشت‌هایش می‌گیرد، دل‌ات برایش تنگ می‌شود


خون‌ام را هم می‌زنم و
لیوان آب را یک جرعه سر می‌کشم
با یک قرص صورتی رنگ
برای ساعتی که موبایل مشخص کرده است
در زنگ آرام‌اش: قرص‌هایت
قرص‌هایت
...قرص‌هایت را بخور
دست می‌کشم موهایت بهم می‌ریزد
صدای موسیقی را بلندتر می‌کنم
صدای قلبم را می‌پیچانم
صدای تو را نگاه می‌کنم
توی آینه که کنارم نیستی
نگاه می‌کنم دست‌هایت سپید دور گردن‌ام
حلقه می‌زنند
نگاه می‌کنم آرام دست می‌کشی
میان سینه‌هایم
نگاه می‌کنم نیستی
قرص صورتی را توی نفس‌هایت مزه می‌کنم
بین لب‌هایت مزه‌مزه می‌کنم
توی نگاه‌ام می‌خندی
صدای موسیقی را بلندتر می‌کنم
لرزش دست‌هایم را می‌پیچانم
نگاه تو را کنار می‌زنم با دستم
راه می‌افتم
توی اتاق
از این طرف
به آن طرف
...از این
تعقیب‌ام می‌کنی
پشت سرم راه می‌افتی و سرت
پایین
هیچی نمی‌گویی
سایه‌ام می‌شوی
به موبایل‌ام نگاه می‌کنی
به ساعت که نمی‌فهمم نگاه می‌کنی
به سی‌دی‌ها و کاغذها و کارهای مانده نگاه می‌کنی
نمی‌فهمم
قرص می‌خورم
نمی‌فهمم
آب می‌خورم
با من می‌رقصی
توی میانه‌ی اتاق
با موسیقی تند که صدایش
صدایت
بلندت می‌کنم
توی هوا می‌چرخیم
دست می‌کشی بین دست‌هایم
بین صورتم
بین شانه‌هایم
می‌خندی
می‌چرخی
موهایم بهم می‌ریزد
موهایت
نمی‌فهمم
خون‌ات را هم می‌زنم توی لیوان
یک جرعه سر می‌کشم با قرص‌ها که
...

Sunday, May 10, 2009

این من هستم


این پست را کیا شاه‌حسینی برای «پسرای کوچه پشتی» نوشته است. احتمالا کیا هم به رامتین و ماهی در این وب‌لاگ ملحق و مرتب خواهد نوشت. پست بعدی این وب‌لاگ یک شعر از رامتین و پست بعدی آن، یک داستان از ماهی خواهد بود


صدای پا می‌آید. من، نشسته‌ام
ساعت‌ها می‌گذرند، مرد ِ آروزهایم نشسته، برگه امتحانی زیر دستش، ورق می‌زند
من، نوزده ساله شدم دیروز، شلوار جین داشتم و تی‌شرت و کتونی و کاپشن کوتاه
می‌خواستم تو را هم داشته باشم، درون ِ کاپشن ِ پفکی خودم
، من، پیر شدم انگار، که غذا نمی‌خورم، لباس نمی‌خرم، بیرون نمی‌روم
من، نمی‌توانم، بدون ِ عشق، بدون ِ عشق، ب‌ د و ن ِ عشق
من، عادت داشته‌ام از بچگی؛ عشق داشته باشم تو خودم
من، باید با کسی باشم، نیست کسی، که عشق داشته باشم به او
...و زندگی من انگار فقط در جستجوی آینده است...
... یکسال بعد، دو سال بعد، سه سال بعد
این روزها، که جوانم، کسی را ندارم
چند سال بعد که زشت شدم، من... کجاام؟
من کجای این شهر می‌توانم با کسی باشم... که عین ِ آدم زندگی کنم
من، ... من دور وبرم پر هست از آدم‌هایی که نمی‌خواهم
آدم‌هایی که هر روز به من می‌گویند: تو چقدر خوشگلی، تو بهترینی
که تمام این خوشگلی و بهترینی به کار ِ جندگی ِ ساعتی می‌خورند
... که بگذار اگر روزی تو را ببینند که جوش داشته باشی، ابرو بر نداشته باشی، موهای صورتت را نزده باشی
که من، ... هزاران هزار انرژی دارم در خود، شهوت دارم توی خودم، زندگی دارم توی خودم
... نمی‌توانم که تنها باشم، همین است که تنهایی دارد مرا می‌خورد... توی همین خانه
... و چه جالب که ساعات ج‌ن‌ده‌گری من از پیش تعیین شده‌اند...
من تو را می‌خواهم مرد من، که عینک می‌زنی، برای شاگردانت فلسفه می‌بافی و عشق
... من ... "باید" کاری کنم
.
من، کاری کردم- گفتم عاشقت هستم- چه شد؟ کجا رفتی؟
که برای کسی باشم اصلن؟ تمام زندگی‌ام... که من تنها نمی‌شوم... من "ت ن ه ا" هستم
که من از مردهای با گیجی ذاتی لذت می‌برم... من از راه رفتن در خیابان با تو، سکوت بین ما
لذت می‌برم
... به هر بهانه دنبال ِ حرفی، روانی می‌شوم
من از کارها، یکسال بعد، دو سال بعد، سه سال بعد را یاد گرفتم
من، تنبل بار آمده‌ام، که عادت نکرده‌ام به دنبال عشق بگردم... من دوستانی دارم
... خشن، اخمالو، بی‌حوصله
... که انگار زندگی هم فقط مثل ِ من "ح ر ف" می‌زند فقط
من زیبایم، خوب...!‍ کجا به کار می‌آید این زیبایی؟
... که فقط بتوانم برای دیگران نقش بازی کنم... خودم، نباشم
من از دورن ِ این حرف‌ها، کارها، فقط می‌فهمم که باید کاری کنم، که هر روز که از جایم پا می‌شوم، دارم کاری می‌کنم، کاری، کاری، کاری
...

Tuesday, May 05, 2009

پیرمرد




این داستان را ماهی برای وب‌لاگ از این به بعد گروهی «پسرای کوچه پشتی» نوشته است. ممکن است از این به بعد مرتب ماهی هم مثل رامتین در این صفحه حاضر باشد، هنوز دارد به این موضوع فکر می‌کند


یکباره خودش را کشیده بود رویم. خیلی وقت بود دلم برای این حرکتش تنگ شده بود. بله، تاسف انگیز است. اما واقعن همین طور بود. خیلی وقت بود دلم برای حجمِ سنگینِ تنش، تنگ شده بود. اینکه خودش را از پشت به من بچسباند و من چشمانم را ببندم و برای چند لحظه فراموش کنم پنجاه و سه سال از من بزرگتر است. خوشبختانه از آن پشت، چروک‌هایش را نمی‌دیدم. صبح شده بود. میانِ خواب و بیداری بودم. می‌خواستم بلند شوم بروم چای دّم کنم که با این تحمیلِ خوشایند روبرو شده بودم. هیچ وقت در این ساعت این کار را نمی کرد. همیشه شب‌هایی که مست می‌کرد در اوجِ مستی، با دست های پهنش بدنم را سفت می‌گرفت و من را بغل می‌کرد. از این قسمت خیلی خوشم می‌آمد. اینکه در میان آغوشِ گوشتالویش لِه شوم. بعد هم یک ساعته کارش را می‌کرد. از این قسمت خیلی بدم می‌آمد. حالا چه عجله داشت؟ من که همیشه پیشش بودم. چرا فکر می‌کرد تا صبح از دستش می‌روم؟ تا مست بود مرا نمی‌بوسید. فقط ناخودآگاه روی زمین درازم می‌کرد و چند لحظه بعد، خودش را درونم جا داده بود. ربع ساعت بعد می‌توانستم انتظار دوبرابر شدنِ حجمِ ک‌ی‌رش را داشته باشم و یک ربع بعد هم که کار تمام شده بود. حتا کمتر از یک ساعت. صبح که می‌شد برای حمام بیدارش می‌کردم و آن‌وقت زمان انجام بازی تکراری عفو و بخشش بود. مدام از رفتار دیشبش عذرخواهی می‌کرد و آنقدر مرا می‌بوسید تا بگویم بخشیدمت. آن وقت قول می‌داد دیگر کله پا نکند. خودش هم می‌دانست دارد چرند می‌گوید
یک هفته ای می‌شد که مست نکرده بود و من در نهایتِ تعجب، دلم برای شبهای مستی‌اش تنگ شده بود. حالا هم مست نبود اما دلتنگیِ من داشت رفع می‌شد. هنوز لباس‌هایم دست نخورده مانده بودند. عجیب بود که در مستی، دست‌هایش فرز‌تر کار می‌کردند. هُرم نفس‌هایش را روی گردنم حس می‌کردم. جفت بازوهایم را داشت می‌چلاند. فکر کردم الان است که جای انگشتانش روی بازوهایم بماند. موقع مستی چرت و پرت‌هایی هم می‌پراند: دارم خمره خمره سر می‌کشم. و من در جواب می‌گفتم: نه جونم، داری منو می‌کُنی. اما روزها خیلی خیلی ساکت بود. مثل الان
یک لحظه فکر کردم شاید خواب رفته. گاهی وقت‌ها عادتش بود. آنوقت نیم ساعتی می‌خوابید. بعد یکباره بیدار می‌شد داد می‌زد: تشنمه. مُردم از عطش..پسر! کجایی؟ یه لیوان آب بیار. آن وقت می‌گفتم: من از نیم ساعت پیش این زیرم. اگه آب می‌خوای باید بری کنار بذاری بلند شم. حالا هم سکوت آزار دهنده‌اش و بی‌حرکتیِ بیش از حدَش، به شّکم انداخته بود که نکند خوابیده. کم‌کم داشتم مطمئن می‌شدم که سرش را چرخاند و از کتفِ چپم به کتفِ راستم تکیه داد. پس چرا هیچ کاری نمی‌کرد؟ مثل همیشه زبانم بند آمده بود. هیچ وقت نه اعتراضی می‌کردم، نه سوالی می‌پرسیدم و نه حتا حرفی می‌زدم. حتا در مقابل یک پیرمرد هفتاد و چهار ساله هم تسلیم بودم
پیرمرد، دوستِ خانوادگی‌مان بود. در واقع دوستِ پدر بود. او خانواده‌اش تنها خودش بود و خانواده‌ی ما هم که یک خانواده‌ی دو نفره بود. مادر سالها پیش رفته بود اروپا. هلند، آلمان یا نمی‌دانم کدام قبرستانی. این را پدر می‌گفت وقتی می‌پرسیدم: مادر کجاست؟ پدر که مُرد خانواده‌ی من هم تک نفره شد. مثل پیرمرد. پدر مدتی قبل از مرگش یکباره همه‌ی ارتباطش را با پیرمرد قطع کرده بود. به من گفته بود: دیگه اسمشو جلوی من نیار. آدم کثیفی بود. دو ماه بعد یک روز اتفاقی در قبرستان، کنار قبر پدر دیدمش. گفته بود: من به پدر مرحومت خیلی ارادت داشتم. خدا بیامرزتش. بعد هم مرا شام دعوت کرده بود خانه‌اش. قبلن زیاد رفته بودم آنجا. البته با پدر. قبول کردم. بعد از چند ماه هفته‌ای سه شب شام را آنجا می‌خوردم. از همان موقع مرا پسر صدا می‌زد. یک شب بعد از شام، از یکی از کابینت‌های قهواه‌ای آشپزخانه یک بطر ویسکی بیرون آورد. گفت: می‌خوری؟ گفتم: چی؟ گفت: نگو تا حالا نخوردی
می‌سوزاند و پایین می‌رفت. به معده‌ام که رسید همه چیز گرم شد. دوباره که لیوان باریکم را پر کرد گفتم نمی‌خورم. انتظار داشتم اصرار کند که باز هم بخورم. بی‌معطلی لیوان مرا سرکشید. باز هم برای خودش ریخت. و باز هم. و یکی دیگر. تا آنجا ادامه داد که دیگر نتوانست لیوانش را پیدا کند. لیوان درست روی میز، کنار دستش بود. فریاد می‌زد: پیکِ من کو؟ تو پیکِ منو ور داشتی پسر؟....یالّا پسش بده. گفتم: پیک‌ات همین جاست روی میز. گفت: دروغگو، دروغگو... من پیکمو می‌خوام. بعد خودش را انداخته بود روی من. چه خبر بود؟ پیرمرد چه می‌کرد؟ مرا چسبانده بود به سینه‌ی گوشتالویش. و من برای تجربه‌ی اولین سکس زندگی‌ام مقاومتی نشان نداده بودم. و حالا هفت ماه بود که خانه نرفته بودم. همیشه اولین‌ها آدم را مجذوب می‌کنند. اولین الکل، اولین سکس، اولین دوست حتا. این بود که خواسته بودم بمانم
من "ماهی" نویسنده‌ی این داستان خواستم کمی تفریح کنم. حالا به هر کس می‌خواهد بَر بخورد. این داستان ادامه ندارد. اصلن هم به شما نخواهم گفت بقیه‌ی قصه چه می‌شود. چون به شما مربوط نیست. همیشه که نمی‌شود اسرار آدم‌ها را بر‌ملا کرد. یک روز عصر، ناخود آگاه خواب رفتم. همه می‌دانند که من چقدر از خواب عصر بدم می‌آید. از آن خواب‌های معمولی نبود. در خواب پیرمرد را دیدم. بیدار که شدم از هیجانِ خوابی که دیده بودم نفس نفس می‌زدم و تنم کاملن خیس بود. خواستم از شّرَ کسالتِ خوابِ عصر، رها شوم. یک فنجان چای خوردم و سیگار کشیدم. بعد شروع کردم. هرچه را که دیده بودم روی کاغذ آوردم. اما هر بار کلماتم را پیدا نمی‌کردم. برای نوشتن، شما احتیاج به کلمات دارید اما نه هر کلماتی. شروعِ داستان را نوزده بار باز‌نویسی کردم. بالاخره بار آخر کلماتم را پیدا کردم و داستان را تا آخر نوشتم. بعد هم مثل بچه‌ها از نوشته‌ام هیجان زده شدم. ادامه‌‌ی قصه هم چقدر هیجان انگیز است. البته هیجان نه به آن معنی که شما در ذهن دارید. هیجان برای ما نویسنده‌ها معنی متفاوتی دارد. که برای شما توضیح نخواهم داد. چون باز هم به شما مربوط نیست. من به عنوان نویسنده‌ی این قصه - البته دوست دارم شما داستان کوتاه خطابش کنید، این جور ارزشش بیشتر می‌شود، می‌دانید‌که در دنیای ما، ارزش‌ها را واژه‌ها تعیین می‌کنند- حق دارم بقیه‌ی قصه را حذف کنم. حالا به خودم می‌گویم تا همین جا را که شنیده‌اید کافی است. بقیه‌اش را فقط من باید بدانم و پیرمرد و پسر....آخر، سه روز است نمی‌توانم بخوابم. نمی‌خواستم این را بگویم اما پیرمرد و پسر
...
آه، لطفن ببخشیدش. این ماهی را می‌گویم. من "مجتب" هستم. نویسنده‌ی این داستان. لطفن این فکر که فردِ دغل بازی مثل ماهی نویسنده‌ی این داستان باشد را از سر بیرون کنید. نویسنده‌اش من هستم. یک شب وقتی به دفتر کارم برگشتم متوجه شدم ترتیب دست نوشته‌هایم بهم خورده است. فهمیدم صفحه‌ی اول داستان پیرمرد و چند صفحه از یکی از پژوهش‌هایم را دزدیده‌اند. معلوم بود کارِ ماهی است. چون فقط ماهی کلید همه‌ی اتاق‌ها و کشو‌های مرا دارد. فقط او از نوشتن این داستان توسط من اطلاع داشت. تا قبل از این اتفاق کاملن به او اعتماد داشتم. بعد هم که غیبش زد. حالا می‌بینم اینجا پیدایش شده. اما همان طور که گفتم او فقط توانسته بود یک صفحه از داستان را بدزدد. احتمالن برای عجله‌ای که به خرج داده بقیه‌ی داستان را جا گذاشته. به همین دلیل از نوشتن ادامه‌ی قصه سرباز می‌زند. برای اینکه حرفم را باور کنید حاظرم ادامه‌ی داستان را همین زیر بنویسم. بفرمائید. این هم بقیه‌ی داستان
یکباره از تنم بلند شد. از تخت پایین آمد و کمی آنطرف‌تر شروع به عوض کردن لباس‌هایش کرد. پیراهن آستین کوتاه چهارخانه‌اش را پوشید که از پشت بالاترین دکمه‌اش مو‌های سفید سینه‌اش بیرون زده بودند. و یکی از شلوار‌های جینش را هم پا کرد. بعد ساک سفری‌اش را آورد. هیچ وقت از چمدان خوشش نمی‌آمد. می‌گفت دست و پا گیر است. همیشه از همین ساک‌های سبکِ کِرم رنگ استفاده می‌کرد. دو شلوار جین دیگرش به همراه چند پیراهن آستین کوتاه و حتا لباس‌های زمستانی را در ساک چپاند. سر در نمی‌آوردم چه دارد می‌گذرد. یعنی یک مسافرت غیر منتظره بود؟ دست کرد از آخرین طبقه‌ی کمدِ لباس‌ها، دو جفت جوراب سیاه برداشت. شال گردن را که در ساک گذاشت پرسیدم: کجا می‌ری؟
گفت: نمی دونم
گفتم: پس واسه چی می‌ری؟
گفت: اگه می دونستم می‌فهمیدم باید کجا برم
گفتم: معلومه چته؟
گفت: نه، پسر
دوباره گفت: تو کتابخونه، کنار کتابات، یه خورده پول گذاشتم. چند میلیونی هست. فکر کنم واسه یکسال‌ات بس باشه
گفتم: این چرندیات چیه داری می‌گی؟
داشت می رفت؟ تا حالا به این فکر نکرده بودم. رفتنش برایم معنی نداشت. همین بود که ترسیده بودم. از اتفاقات غیر‌منتظره متنفرم. آدم درست نمی داند باید چه واکنشی نشان دهد. گفتم: حالا مگه چی شده یه باره؟
گفت: قرار نیست چیزی شده باشه
گفتم: همین طوری هم که نمی‌شه. می‌شه؟
باز هیچ نگفت. خیلی تو‌دار بود. همیشه فکر ‌می‌کردم تنها با مرگش ارتباطمان قطع می‌شود. اگر یک روز می‌دیدم مرده است کمتر از حالا که می‌دیدم دارد می‌رود تعجب می‌کردم. یک جور‌هایی هم به او عادت کرده بودم. حالا باید از رفتنش خوشحال می‌شدم یا ناراحت؟ همین مرا اذیت می‌کرد. ساکش پر شده بود. گفتم: فکر کنم هیشکی رو نداری بری پیشش..... حالا مطمئنی؟..... ببین، فکر می کنم احساساتی شدی. شاید چند ساعت دیگه تصمیمت عوض شه. پیش خودم گفتم: دِ یه چیزی بگو لعنتی. حداقل بگو دارم خمره خمره سر می‌کشم. اما به جای اینکه چیزی بگوید برگشت یک نگاهِ ترسناک به من انداخت. سرتا پایم یخ زد. از آن نگاه‌ها بود که یعنی: تو دیگر چه احمقی هستی
تا وقتی که از درِ آپارتمان خارج شد و صدای قدم‌هایش کاملن محو شدند هیچ نگفتم. ساکت نشستم و به گل‌های ریزِ روتختی خیره شدم. چه رنگ آبی مزخرفی داشتند. وقتی که رفت، یادم آمد بطرهای ویسکی‌اش را جا گذاشته

هرگز مشخص نخواهد شد آیا این پایان واقعی داستان است یا نه. چون حتا نویسنده‌اش هم معلوم نیست. عده‌ای داستان را به ماهی ربط داده‌اند. بعضی هم می‌گویند این داستان را مجتب نوشته و ماهی تنها یک دزد ادبی است. به هر حال هر‌کدام طرفدار‌ان خودشان را دارند. اما من می‌گویم هیچ کدام. این داستان متعلق به هیچ کدام نیست. خب، انتظار نداشته باشید نام نویسنده‌اش را لو بدهم. فقط بگویم که تنها من نویسنده‌ی واقعی را می‌شناسم. هر‌چه باشد هیچ کس به اندازه‌ی من به او نزدیک نیست. او ارباب و صاحب من هم است. سه سال پیش مرا خرید. اما اربابم از دردسر‌های نویسندگی خوشش نمی‌آید. به همین خاطر نمی خواهد کسی به راز نویسنده بودنش پی ببرد. من هم احتمالن این راز را به گور خواهم برد. راستی، من یک ماشین تایپِ دستیِ المپیا، مدل پی صفر بیست هستم

Thursday, April 30, 2009

تو مشروب که ‌نمی‌شناسی، حرف نزن


توضیح: آیدین یک اسم عام است. در هر داستان یک نفر دیگری است از نوشته‌یی که قبلن خوانده‌اید. در طول دو هفته‌ی آینده، مهمان ماهی و کیا خواهم بود در این وب‌لاگ و از هر کدام متنی منتشر خواهد شد، اگر دوست دارید شما هم مهمان وب‌لاگ رامتین باشید، به‌هم ایمیل بزنید، مرسی

چقدر خوب بود که وقتی رانندگی می‌کردی حرف نمی‌زدی. می‌نشستی و جلویت را نگاه می‌کردی و سرت را کج می‌کردی سمت چپ و موسیقی گوش می‌کردی. موسیقی همیشه یک پاپ فارسی غمگین بود که تویش خواننده همیشه یک عالمه داد داشت بزند. آیدین حرف داشت بزند. اما ساکت سرش را کج کرده بود سمت راست و روی صندلی جلو خیره بود به جاده که با سرعت صد و بیست کیلومتر زیر پای‌شان می‌دوید. هچ‌وقت نمی‌پرسید کجا می‌رویم. هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کرد به هیچی. هر چند ماه یک بار پیدایش می‌شد. خبر می‌داد اس‌ام‌اسی که می‌خواهم بزنم به جاده، تو هم هستی؟ و چرا نباشد؟ چرا نباشد؟ وقتی با تمام وجود برایش می‌مرد. برای قد بلند، بدن سنگین مردانه و ته ریش صورت‌اش. اس‌ام‌اس می‌زد که من کوله‌پشتی‌ام را می‌بندم. کجا بیایم؟ و همیشه اسم یکی از میدان‌های شهر بود که اس‌ام‌اس می‌گفت با یک ساعت. این بار آزادی سوارش کرده بود، ساعت شش بعدازظهر و مستقیم پیچیده بود توی جاده‌ی مخصوص کرج و گاز را گرفته بود تا حداکثر سرعت مجاز و بعد هم کرج را رد کرده بود و سرعت‌اش را هم، توی جاده‌ی پر از کوه و چشم‌انداز چالوس. همیشه دوست داشت از جاده چالوس برود، به خاطر کوه‌هایش بود یا یک چیز دیگر، نمی‌دانست. عادت نداشت بپرسد. همین که بود، بس بود. دیگر چی می‌خواست مگر؟
توی کوله‌پشتی‌اش ام‌پی‌تری پلیر گذاشته بود. می‌دانست که خیلی خواهد خوابید و او تنهایی باید می‌نشست و به دیوار خیره می‌شد و سردش می‌شد، ولی چیزی نمی‌گفت. آخر او دوست نداشت وقتی با هم هستند، آیدین لباس تن‌اش کند. ام‌پی‌تری با هدفون گوش می‌کرد و تکان نمی‌خورد تا او خوب بخوابد. برای خودش یک دفترچه یادداشت برداشته بود. همیشه با او که بود، شاعر می‌شد. سیگار هم برداشته بود. سر راه سه بسته کنت سیلور فور خریده بود برای خودش. سه بسته هم کنت قرمز گرفته بود برای او، که می‌دانست همیشه عاشق سیگار است و چیزهایی که آیدین می‌کشد را مسخره می‌کند که هواست. نفس عمیق کشید و دست‌اش را با احتیاط گذاشت روی دست او که روی دنده مانده بود. او هیچی نگفت. یک نفس عمیق کشید. نگاهش را لغزاند و زیرچشمی دید زد که هنوز خیره بود به جلو و هیچ چیزی نمی‌گفت. آدامس هم خریده بود. یادش آمد. یک دستی بسته‌ی آدامس نعنایی را از توی کوله درآورد و با دندان باز کرد و دو تا آدامس گذاشت توی دست‌اش و سر داد بین لب‌های او. بی هیچ پرسشی قبول کرد و شروع کرد به جویدن
ویلا را کنار دریا گرفته بود. چهار ساعت یک سره رانده بود و همان اول رفت دوش بگیرد. به آیدین گفت یک چیزی درست کند. البته قبل‌اش، با وجود این‌که سرگیجه داشت، آیدین را بغل کرد و زیرلب‌اش گفت: بالاخره تنها شدیم. آیدین فقط سر تکان داده بود و گذاشت بود که دانه‌دانه لباس‌هایش را دربیاورد و پرت کند یک طرف. بعد هم به آیدین گفته بود غذا به درک، برویم زیر دوش. و زیر دوش، وقتی که خوب بدن‌های‌شان خیس خورده بود، شروع کرده بود به دست کشیدن به دانه‌دانه‌ی اندام‌های آیدین. اصلن دوست نداشت موقع س‌ک‌س آیدین تکان بخورد یا کاری بکند. دوست داشت خودش فرمان‌روا باشد. فرمان می‌داد و آیدین اطلاعت می‌کرد. آیدین فقط چشم‌هایش را می‌بست و بی‌حرکت می‌ماند و می‌گذاشت زیرلب دستورهای او را بشنود. وقتی گفت برگرد، چشم‌هایش را محکم‌تر بست. می‌دانست که خشن کارش است و می‌دانست که دردش خواهد گرفت. ولی چه اهمیتی داشت؟ وقتی که تمام هفته‌های آینده را باید آه می‌کشید، درد می‌خواست و روی گوشی‌اش هیچ اس‌ام‌اسی نبود
آیدین خرید‌هایی که تهران گرفته بودند را گذاشت توی یخچال و یک سیگار آتش زد. تا او بیاید، زد تلویزیون را روشن کرد و گذاشت روی یکی از این شبکه‌ها که موسیقی تند خارجی پخش می‌کنند. بعد هم نشست سالاد درست کرد و ماهی گذاشت سرخ شود. تن‌اش خیس بود. ولی سردش نبود. آفتاب پشت پرده‌ها بود، ولی نمی‌توانست پرده‌ها را بکشد. دیده می‌شدند. همیشه باید می‌ترسید. باید می‌ترسید که مشکلی پیش می‌آمد و چیزی او را از آیدین می‌گرفت. آیدین مگر در زندگی چی داشت؟ یک آرشیو موسیقی‌های ساده و معمولی. یک سری کتاب. یک خانه‌ی کوچک و یک کار معمولی بی‌اهمیت در کنار آدم‌های معمولی ساده. همه چیز زندگی آیدین ساده بود. قیافه‌اش معمولی بود. پوست‌اش سبزه بود. هیچ چیز خاصی تو بدن‌اش وجود نداشت. ساکت بود. دوست نداشت حرف بزند. سال‌ها بود که هم‌دیگر را می‌شناختند. اولین بار آیدین را دعوت کرده بود خانه‌شان که بهش کار کردن با یک نرم‌افزار را یاد بدهد. و بعد که دیده بود آیدین چقدر آشفته‌ی تن و بدن او شده، شروع کرده بود به نشان دادن خودش و آخرسر آن روز توی رخت‌خواب آیدین را تجربه کرده بود
آیدین نگاه کرد ماهی داشت جلوی چشم‌هایش جلزولز می‌کرد و باخودش گفت: مگر توی زندگی دیگر چی می‌خواست؟ س‌ک‌س داشت، دوست داشت، غذا داشت و ام‌پی‌تری‌ پلیر داشت. فکر کرد چیزی توی دفترچه‌اش یادداشت کند. ولی بعد با خودش گفت هنوز خیلی زود است. هنوز خیلی وقت داشت. هنوز فرصت بود که بنویسد. برای نوشتن هنوز وقت بود
موقع غذا خوردن حرف نزدند. او چیزهایی گفت از جاده و از یک دوست، ولی بیشتر داشتند موسیقی پاپ گوش می‌کردند که رادیو داشت پخش می‌کرد. بعد از غذا، آیدین نشست روی کاناپه‌ی بزرگی که توی اتاق نشیمن ویلا بود و او خودش را ولو کرد توی بغل آیدین و شروع کرد آرام مزه‌مزه کردن الکلی که با خودش آورده بود. آیدین مثل همیشه گفت که نمی‌خورد و فقط نگاه کرد به صورت او که چشم‌هایش را بسته بود و هر چند لحظه یک‌بار یک قلپ می‌خورد و صورتش در هم می‌رفت و بعد یک نفس عمیق می‌کشید و چند لحظه بی‌حرکت باقی می‌ماند
وقتی خوابید، لیوان را آرام از بین دست‌هایش کشید بیرون و آرام گذاشت روی زمین. چشم‌های خودش را بست. اما خوابش نمی‌برد. با خودش گفت: مگر از زندگی چی می‌خواست؟ مگر زندگی چی بود که ازش چیزی بخواهد؟ چیزی بیشتر از الان؟ نفسی عمیق کشید. چشم‌هایش را باز کرد. فکر کرد او را دوست دارد؟ فکر کرد مرد زندگی‌اش را دوست دارد؟ نگاه کرد به تن خیس از عرق او، به صورت مردانه‌اش، به بدن‌اش، به دست‌های کشیده و زیرش، نگاه کرد به نفس‌اش که توی سینه‌ی قوی و عضلانی‌اش بالا و پایین می‌رفت. گفت مگر چی می‌خواهد از زندگی؟ فکر کرد باید بنویسد. فکر کردم شام چی درست کند؟ فکر کرد وقتی بیدار شود با هم س‌ک‌س خواهند داشت؟ گفت زندگی. چشم‌هایش را بست. فکر کرد چقدر ساده بودن خوب است. چقدر معمولی بودن خوب است. فکر کرد دیگر هیچ چیزی لازم ندارد
چشم‌هایش را بست، اما خوابش نمی‌برد

Thursday, April 23, 2009

من زودتر رسیده بودم


آرمان زودتر از همه آمد. موهایش را تافت زده بود سیخ‌ویخی رو به بالا. یک پیراهن تنگ سفید پوشیده بود که دگمه‌هایش تا روی ناف باز بودند. روی پوست سفید و لطیف‌اش دو تا گردن‌بند انداخته بود. دست‌بند رنگین‌کمان بسته بود و دو تا انگشتر روی انگشت اشاره و شصت دست چپ بسته بود. دست انداختند دور گردن هم و لب‌های هم را حسابی لیسیدند. آرمان دست پایین آورد و انداخت دور کمراش و به شوخی گفت: تپل شدی بچم. آیدین لبخند زد و هیچی نگفت و آرمان را هدایت‌ کرد داخل هال و کاپشن‌اش را برد آویزان کند توی اتاق خواب و برایش یک لیوان اسکاچ سون‌آپ و ویسکی آورد. تا آرمان نفس تازه کند و اسکاچ‌اش را مزه‌مزه، سعید و امیر و محمود هم آمده بودند و هنوز ساعت هشت نشده بود که اتاق پر بود از پسر‌هایی که توی نور شمع می‌رقصیدند و آواز می‌خواندند و بازی کردند و توی سر و کله‌ی هم می‌زدند
آیدین دورتر از همه ایستاده بود. تکیه داده بود به درگاهی چوبی و یک لیوان پر اسکاچ دست‌اش گرفته بود، اما مزه نمی‌کرد. داشت فکر می‌کرد. آرمان پرید جلو گفت دالی و بلند خندید و دست انداخت زیر بازویش و پرسید: از وقتی آمدم ساکتی،‌ چی شده تپل؟ و لپ‌هایش را گاز گرفت و خودش را محکم چسباند به بدن ترد او. آیدین لبخند زد و سرش را آورد بالا: دلم س‌ک‌س می‌خواهد. آرمان یک دفعه جدی شد، دور شد از او، دست کشید به موهای نرم آیدین و زیر گوش‌هایش گفت: یک کم صبر کن، امشب تا صبح باهاتم
تا صبح. آیدین لبخند زد. اسکاچ را یک دفعه سر کشید. همه‌اش را یک جا پایین داد. تا ناف‌اش سوخت. لبخند زد. مطمئن بود صورت‌اش کامل سرخ شده است. فکر کرد چقدر همه چیز ساده جور می‌شود. گفت: آرام هستم؟ گفت: مست نکنم همه چیز لو برود. و لبخند زد. آرمان دست انداخت توی موهایش و سرش را آورد جلو و گفت: لب‌های داغ‌ات را بده به من ببینم. و شروع کرد به مک زدن لب‌ها، زبان و حلق آیدین، یعنی تا جایی که می‌شد. آیدین ولو شده بود توی دست‌های آرمان و فکر می‌کرد چقدر خوب است طرف مقابل تو قدش بلند باشد. آیدین قد بلند بود. صد و هشتاد و سه سانت قد داشت. موهایش جوگندمی بود. چشم‌هایش بلوطی رنگ. پوست‌اش سفید مات بود، با یک کم مو روی سینه. آرمان صد و نود قد داشت. بلوند خالص بود و بی‌مو و عوضی. همیشه عاشق شر ریختن. امشب عجیب آرام بود. آیدین فکر کرد چقدر خوب است بعضی‌وقت‌ها آرمان هم جدی باشد. می‌دانست که زیاد دوام نمی‌آورد. مست که می‌شد از در و دیوار بالا می‌رفت و از متلک‌هایش آن‌قدر می‌خندیدند که قفسه‌های سینه‌شان می‌ترکید. لب‌های آرمان که ازش جدا شد، لبخند زد، از آن لبخندهای گنده‌ و گرم که سرتاسر صورت‌اش را پر می‌کرد، آرام زیر گوش‌های آرمان گفت: می‌خواهم بدجوری مست کنم امشب. خودش را از نفس‌های وحشی آرمان دور کرد و رفت لیوان‌اش را از پارچ دوباره پر کند. سرش هنوز گیج نمی‌رفت. فکر کرد چند تا دیگر باید سر بکشد تا حسابی مست و نشئه بشود؟ س‌ک‌س وقت مستی را وحشتناک دوست داشت و امشب بدجوری دل‌اش یک س‌ک‌س وحشی می‌خواست
رفت توی آشپزخانه. در یخچال را باز کرد. یک کم گیج بود. دست‌اش را گرفت به یخچال که نیفتد. توی یخچال دو تا دیس پر از گوشت سرد منتظرش بودند. یک ظرف بلورین پر از سالاد. ردیف قوطی‌های آب‌جو برای شام. گفت: خوبی خوشگله؟ و دست انداخت یک تکیه گوشت را دور انگشت‌اش پیچید و با ولع توی دهان‌اش گذاشت. خوب مزه کرد و بعد شروع کرد به جویدن. مزه‌ی گوشت خوب بود، اما یک طعم خاص داشت. فکر کرد به همه می‌گوید گوشت شترمرغ است. می‌گفت با یک جور ادویه‌ی خاص پخته شده. خنده‌اش گرفت: ادویه‌ی خاص. کی می‌داند مزه‌اش چیست. محمود البته لابد می‌دانست. عاشق غذاهای عجیب است. خوب، فکر این‌جایش را نکرده بودند. یک قلپ گنده اسکاچ توی دهان‌اش ریخت. فکر کرد اینجایش را نخوانده بودی،‌ نه؟ و تلوتلو خوران از آشپزخانه خودش را بیرون کشید. محمود ایستاده بود جلوی چشم او، پرسید: شام نمی‌خوریم؟ گشنمه
محمد گفت: صبر نمی‌کنی احسان بیاید؟
آرمان از توی راهرو گفت: اگر می‌خواست بیاید که آمده بود. تنبل لابد یکی را تور زده دارند لاس می‌زنند توی ماشینی چیزی
شانه بالا انداخت و گفت: شام حاظر است. هر وقت خواستید

شام که خوردند، ظرف‌ها که تلنبار شد توی سینک، وقتی قوطی‌های آب‌جو روی زمین و میز و مبل‌ها پخش شده بود و این‌جا و آن‌جا همه ولو بودند و آرمان تازه سیگار کشیدن‌اش را شروع کرده بود، آیدین یک سیگار پایه بلند قهوه‌ای مور آتش زد و نشست روی مبل. یک نفس عمیق کشید و دود را بیرون داد و گفت: کی موسیقی را قطع کرد؟ محمود گفت یک چیزی می‌گذارد و تکیه داد به پشتی و چشم‌هایش را بست. آرمان گفت: آخی، امشب چقدر خوب بود. و خودش را بیشتر توی مبل فرو کرد. امیر مثل همیشه ساکت یک گوشه نشسته بود و توی فکر و خیال خودش بود. آیدین نگاه‌اش کرد و بلند پرسید: مست هم که هستی داستان می‌نویسی جانور؟ و پک زد به سیگاراش. مزه‌ی ملس مور توی دهان‌اش چرخ خورد و قاطی مزه‌ی گوشت و سبزی و آب‌جو شد که هنوز بین نفس‌هایش زنده بود. امیر نگاه‌اش کرد، ولی جواب نداد. شانه بالا انداخت و سیگارش را پک زد
آرمان گفت: کاش احسان آمده بود. زنگ نزدی ببینی کجاست؟
آیدین لبخند زد: فرقی هم می‌کرد؟ لابد یک جا گیر کرده بود دیگر
محمود گفت که دلش تنگ شده بود یک دست رقص عربی پسر چاق‌شان را ببینند
وقتی همه ساکت شدند، آیدین بیشتر توی مبل غرق شد و اعتراف کرد که احسان خیلی خوب می‌رقصد. گفت که همیشه حسودی‌اش می‌شده به حرکت‌های نرم رقص احسان و البته هیچ وقت نمی‌خواسته یک شکم گنده مثل مال احسان داشته باشد. یک سیگار دیگر آتش زد و ادامه داد: دلم می‌خواست یک کم آدم بود. این‌قدر از پیش این آدم نمی‌رفت سراغ آن یکی. دلم می‌خواست پیش هم می‌ماندیم. دلم می‌خواست لاغر می‌شد. دلم می‌خواست... و چیزی نگفت. سیگارش را پک زد. دود توی دهان‌اش با مزه‌ی اشک قاطی شد که توی چشم‌هایش جمع شده بود. توی دلش گفت: چقدر دوست‌اش داشتم، احمق بی‌شعور گذاشت رفت. و آه کشید. توی دلش گفت هنوز مست نشدم که. بلند شد برای خودش یک لیوان دیگر اسکاچ بریزد. تلوتلو می‌خورد. اسکاچ را یک جا سر کشید. بعد پارچ را برداشت و ته مانده‌اش را آرام آرام نوشید. وقتی تمام شد، دهان‌اش را پاک کرد و توی دل‌اش گفت عوضی را چقدر دوست داشتم. بعد رو کرد به آرمان و گفت: با یک پابلیک س‌ک‌س موافقی؟ آرمان لبخند زد. مست‌تر از آنی بود که فکر کند. فقط دست‌اش را دراز کرد. آیدین رفت سمت او. تلوتلو می‌خورد
صبح، محمود گفت گوشت دیشب چه مزه‌ی عجیبی می‌داد
آیدین لبخند زد و گفت: خوب، شترمرغ بود عزیزم، یک شترمرغ چاق و چرب با ادویه‌ی مخصوص. و سر از شانه‌ی آرمان بلند کرد و جایش را راحت کرد و دوباره روی بدن لاغر آرمان ولو شد و دست‌اش را توی دست‌هایش گرفت
عکس این داستان از کیا شاه‌حسینی عزیز من است. ضمنن تولد کیا هم مبارک