Saturday, February 21, 2009

گربه با دست شکسته


برای پژمان، که این روزها مثل همیشه تنهاست


آواره
کنار خیابان
گربه با دست شکسته
درد توی صورتش دویده
وحشت توی چشم‌های کوچک خاکستری‌اش گره خورده
ترسیده
چی شده؟
لرزان
چی می‌شود؟
تنها
زیر یک ماشین
یک وقتی
حرکت خواهد کرد
تنها
توی خیابان
تنهایی خیره به یک نقطه

گربه با دست شکسته
گوشه‌ی یک خیابان
شلوغ
آدم‌هایی
همیشه رد می‌شوند
هیچ‌وقت
کسی
نگاه
نمی‌کند
کسی دیگر
دارد
می‌لرزد

میو
میو
گربه با دست شکسته
زیر لب
درد
کسی نفهمد
ترس
کسی نبیند
گربه با دست شکسته
تنهاست
می‌داند
کسی بفهمد
مرده است

تنهاست
توی تاریکی
توی روشنایی
بین آدم‌ها
دور از آدم‌ها
نزدیک آدم‌ها
تنهاست

یک خیابان
پر از آدم‌هایی
نمی‌بینند
نمی‌شنوند
میو
میو
مگر چند بار دیگر؟
میو
میو

گربه با دست شکسته
کنار خیابان
تنهایی

Tuesday, February 17, 2009

پناهندگی



خواب می‌بینم
خواب می‌بینم که آزادم
خواب می‌بینم که به روی ماسه‌های خیس
طرح پیکر بی‌سایه‌ای را نقش می‌بندم
خواب می‌بینم که زنجیری به پایم نیست، می‌خندم
خواب می‌بینم که چون ابرم، به هر کاشانه می‌بارم
خواب می‌بینم که چون بادم، به هر دهلیز می‌گردم

خواب. نصرت رحمانی

انگار یک جور ابر تاریک تمام لحظه‌هایم را پر کرده باشد. انگار یک روح شده باشم، بدون جسم، بدون حس، بدون باور، بدون اعتقاد، بدون حرکت، بدون زمان، بدون مکان، بدون ... چهار روز است برگشته‌ام خانه. چهار روز است تلخم. امروز که سریال «فرندز» را گذاشتم و یک کم خندیدم، مامان گفت بالاخره خنده‌ات را هم دیدیم. روز دوم آن چنان دعوایی توی خانه راه انداختم که هنوز کسی جرات ندارد سراغ‌ام بیاید. مهمانی فردایش را لغو کردند تا این حیوان یک کم آرام شود. آرام نمی‌شوم. هر شب مسکن می‌خورم که بخوابم. هر شب سردرد دارم. سردردی که هشت روز است توی بدنم هست و خوب نمی‌شود. خوب چرا بشود؟ وقتی این قدر سردم. فقط یک بار بیرون رفتم. آن‌هم امید قلاده انداخته بود گردنم تکه پاره نکنم کسی را. روزم چهار قسمت است: خوابم. هدفون بر گوش دارم چیزی می‌خوانم. هدفون برگوش با کامپیوتر کار می‌کنم. موقع غذا خوردن بدون هدفون دیده می‌شوم. حوصله ندارم. به زور رفتم کافی‌شاپ نشستم و هات‌چاکلت داغ تند را سر کشیدم و فرار کردم. توی راه از خلوت‌ترین مسیر آمدم و لین مرلین گوش کردم تمام راه را و چقدر خوب بود، دستم توی هوا می‌رقصید و راه می‌رفتم و چشم‌هایم فقط حواس‌شان بود به چیزی نخورم. خواب. چهار روز است با تلفن همراه‌ام حرف نزده‌ام. چهار روز است جواب‌های آره نه می‌دهم به همه چیز. چهار روز است ایمیل‌ام را که باز کنم، خبری نیست. چهار روز است دورم. دلم می‌خواست نبودم. دلم می‌خواست ... خیابان حالت تهوع بهم دست می‌دهد: انبوهی از پسرها و دخترها که ادا در می‌آورند. ادای خودشان نبودن را در می‌آورند. این قدر پسر گوشواره بر گوش و انگشتر بر سرتاسر دست دیدم که با خودم گفتم یا این‌جا شده گ‌ی‌اسپات یا همه خل شده‌اند. البته احتمالا گوشواره مد شده است. دلم می‌خواهد فرار کنم. اما به کجا؟ تهران حوصله‌ام سر رفته بود. حوصله‌ی سفر ندارم. توی راه آمدن خانه، کابوس می‌دیدم و حالت تهوع داشتم. حالت تهوع دارم. نمی‌توانم کار کنم. تا پنجشنبه باید دو تا فایل تحویل بدهم. هنوز هیچ کاری نکردم. دلم می‌خواهد گم شوم. دلم می‌خواهد بروم یک خانه‌یی که هیچ کسی نباشد، هیچ کسی را نبینم، هیچ چیزی نباشد. خانه چی مانده برایم که برگشتم؟ همه چیز فشارم می‌دهد به خود، دیوارها، درها، قفسه‌های کتاب، کاغذها، کارها، چیزها ... خواهرزاده‌ام به آن دایی‌اش گفته بود که نمی‌شود به دایی رامتین نزدیک شد. نمی‌شود به من نزدیک شد. کسی می‌گوید زنگ بزن حرف بزنیم. زنگ نمی‌زنم. زنگ بزنم که چی بشود؟ اس‌ام‌اس جواب می‌دهم هنوز. آدم هستم یک کم. ولی دلم ... دلم می‌خواهد یک چیزی را تکه پاره کنم. دلم می‌خواهد همه چیز را خرد کنم. دلم می‌خواهد داد بزنم. دلم می‌خواهد بالا بیاورم. دلم می‌خواست می‌مردم. چرا من همیشه مرگ را این‌قدر وحشتناک دوست داشتم و دوست دارم؟ بعدازظهر قرص خورده بودم و خوابیده بودم و خواب می‌دیدم مرده‌ام و مرگ چقدر خوب بود. بیدار که شدم لبخند می‌زدم. خواب ... خواب ... یک جور پناهندگی از این دنیا. از همه چیز. از همه کس. دلم می‌خواهد هیچ وقت بیدار نشوم. دلم ... چرا من دارم این وب‌لاگ را می‌نویسم؟ برای چی دارم این وب‌لاگ را می‌نویسم؟

خواب می‌بینم
خواب می‌بینم همه دردم
خواب می‌بینم که می‌گریم
خواب می‌بینم کنار بوته‌های وحشی گلپر
جای پایی را به روی خاک راهی پرت می‌جویم
سرگذشتی ر ا به اشک دیده می‌شویم

خواب. نصرت رحمانی

Saturday, February 14, 2009

عبور از شب



صبح: خیلی ساده
صبح می‌رسم خانه. هزار کیلومتر را شبانه با اتوبوس راه پیمودم و خواب‌های آرام وجودم را پر کرده بود. صبح اولین چیزی که روی میزم دیدم دی‌وی‌دی پ‌و‌ر‌ن‌و بود و بعد روی دسک‌تاپم فایل بیانیه‌ی سازمان که جا گذاشته بودم و بعد روی فایل‌های اینترنتم پروفایل خودم توی منجم و بعد دیدم که مجله هم فایل‌اش ولو است جلوی چشم و با خودم گفتم چه خوب، همه چیز را گذاشتی برادر محترم دید بزنند؟ البته و‌ب‌لاگ هم بود ذخیره شده روی هارد و چند چیز دیگر. برادر محترم از صبح می‌روند و می‌آیند و بداخلاق هستند و چیزی نمی‌گویند. یعنی دیده‌اند دی‌وی‌دی پ‌و‌ر‌ن‌وی گ‌ی بنده را؟ میو. من که به روی خودم نمی‌آورم و هیچی نمی‌گویم. قبلن هم کلی گند زده‌ام. این هم رویش. میو. میییییییییییو

غروب: کنت سیلور فور
سیگارم را خاموش می‌کنم. خیره می‌مانم به صفحه‌ی کامپیوتر. می‌زنم یک آهنگ را دوباره پخش کند. جواب ایمیل‌هایم را می‌دهم. نمی‌دانم چی می‌خواهم. باید راهی شوم. باید زنگ بزنم تاکسی بیاید. بروم ترمینال. سوار اولین اتوبوس شوم. بروم شرق. فکر می‌کنم که تحمل یک سیگار دیگر را ندارم. اشتها ندارم. نتوانستم ناهار چیزی بخورم. از روز قبل‌اش بهترم که بیست ساعت را فقط با دو لیوان چایی سر کردم و توی چهل و هشت ساعت فقط سه ساعت خوابیده بودم. امیرعلی می‌گفت تو زنده می‌مانی امروز؟ گفتم میز رستوران را که ببینم زنده می‌شوم. پیتزا در‌به‌در مثل همیشه پیتزا متوسط دو نفره‌ی چهار فصل سفارش دادیم با دلستر تلخ. غذایم را مزه کردم و به اولین باری فکر کردم که با رهام به این رستوران آمدیم و پیتزای گنده را خوردیم و من با سس قرمز یک جی بزرگ وسط پیتزا کشیده بودم و همه چیز چقدر خوب بود. سیگارم را خاموش می‌کنم. نگاه می‌کنم دودها محو می‌شوم. به سرم می‌زند مست کنم قبل از حرکت. حوصله الکل را هم ندارم. حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم. آهنگ تمام می‌شود. زنگ می‌زنم تاکسی می‌آید. تاکسی توی ترافیک گیر می‌کند. حوصله ندارم حرف بزنم. خمار روبه‌رویم را خیره‌ام و عصر جنوب تهران لبریز از ماشین است. فکر می‌کنم یک روزی بود که چقدر خوشبخت بودیم. فکر می‌کنم چقدر خوشبخت بودیم

شب: بازگشت به پشت پرده‌ها
فکر می‌کنم باید ایمیل بزنم. فکر می‌کنم باید فایل پست وب‌لاگم را تمام کنم. فکر می‌کنم باید دوباره خوردن قرص‌هایم را سر بگیرم. شده بودم یک تهرانی خوب که صبح‌اش را با یک مشت قرص شروع می‌کند و شب‌اش را با یک مشت قرص تمام می‌کند. چه فرقی می‌کند چی بخوری؟ مهم این است که چند تا قرص بخوری. آهنگ گوش کنی. یک جوری بخوابی. چه فرقی می‌کند تنها خوابیدن یا با کسی بودن یا ...؟ توی خانه از خواب بیدار می‌شوم. شب رسیده است. پرده‌های قهوی اتاق خواب بیست و چهار متری کشیده است. همه جا کتاب و سی‌دی و دی‌وی‌دی و کاغذ ولو است. حوصله ندارم چیزی را مرتب کنم. کتاب‌ها و دی‌وی‌دی‌ها و مجله‌هایی که آوردم را می‌ریزم روی ستون‌های قدیمی. شب بازجویی می‌شوم. یک ساعت. می‌خواهی چی کار کنی؟ می‌خواهی کجا زندگی کنی؟ می‌خواهی کدام کشور بروی؟ برنامه‌ات چیست؟ درد شقیقه‌هایم را پر کرده بود. مجبور بودم یک سری جواب‌های منطقی بدهم. چرا همه انتظار دارند؟ چرا همه فکر می‌کنند من قرار است یک برنامه‌یی را اجرا کنم؟ خانه یک جوری شده است انگار منتظر هستند که من بروم. مامان دوست ندارد و اخم می‌کند. برادرم دارد کارهایش را می‌کند سربازی‌اش را رد کند و برود آمریکا. من کجا می‌خواهم بروم؟ من ... بازجویی می‌شوم. سرم درد می‌گیرد. پناه می‌برم به ام‌پی‌تری پلیر. آهنگ گوش می‌کنم. فکر می‌کنم آینده ... دلم می‌خواهد گریه‌ام بگیرد. دلم می‌خواهد بمیرم. فکر می‌کنم چرا همه انتظار دارند؟ همه؟ همه؟ خسته‌ام. مثل همیشه خسته‌ام. امشب دوباره شروع می‌کنم: مثل یک بچه شهری خوب شب‌ام را با یک مشت قرص تمام می‌کنم. سریال‌ام را از کامپیوتر می‌بینم و می‌خوابم. نشستم و یک سری ترجمه‌ی شعر به انگلیسی را تایپ کردم. نشستم و موسیقی انگلیسی گوش می‌کنم: دیدو دارد با صدای آرام‌اش وجود‌ام را لمس می‌کند. شب است. یک شب مزخرف در شهری که با تمام وجود از بندبنداش متنفرم

بعدازظهر: رویا
دست‌های تو را شبیه‌سازی می‌کنم. نگاه تو را. لبخند تو را. فکر می‌کنم بین دست و پای تو خوابیده‌ام. شبیه‌سازی خوب است. رویا خوب است. توی رویا آدم خوشبخت است. توی رویا آدم تنها نیست. توی رویا آدم درد ندارد. رویا خوب است. بیا رویا باشیم. بیا برای همیشه یک رویا باشیم. برای همیشه یک رویا بمانیم. واقعیت نداشته باشیم. بیا هیچ وقت واقعیت نداشته باشیم. بگذار چشم‌هایم را ببندم. بگذار دست‌هایت را لمس کنم. بگذار لب‌هایت نفس‌هایم را بجود. بگذار توی دست و پای هم بخندیم. یک عالمه بخندیم. رویا خوشبختی است. خوشبختی محض

Friday, February 06, 2009

بعد از تمام این سال‌ها



از خواب پریدم. توی خواب بود که تلفن همراه زنگ زد و تو بودی پشت خط و با هم حرف زدیم و چقدر آرام بودی. هوا نیم‌تاریک صبح بود. غلت زدم و سردردم آرام شده بود از دیشب که نیمه‌شب گیج و ناآرام رسیده بودم و هیجان زده از برفی که سرتاسر تهران را پوشانده بود و سینما آزادی و اکران فیلم دوستم. فیلمی که از همان اول‌هایش دورادور می‌دیدم دارد ساخته می‌شود و حالا اکران شده بود و چقدر راضی بودم از چیزی که دیده بودم و شب با کارگردان و دوستم و دو تا هنرپیشه ول خیابان‌های مرکزی شهر بودیم و نزدیک نیمه شب جلوی یک آژانس پیاده شده بودم و تا خانه با راننده تاکسی دوست شده بودم. هوا چقدر خوب بود. برف باریده بود در شهر و هوا پاک‌تر بود. از خواب پریدم. مسکن اثر کرده بود. سرم درد نداشت. به مغزم فشار آوردم چی شده بود. خواب تو را دیده بودم. خواب دیده بودم که زنگ زدی و با هم داشتیم حرف می‌زدیم. یک لحظه مغزم پرید توی دویست و شش قرمز رنگ، وقتی از توی لیست جشنواره داشتم برنامه‌ی اکران فردا را نگاه می‌کردم. فردا پنجشنبه بود. هفدهم بهمن ماه بود. امروز فردا بود. من بیدار شده بودم. هوا نیم‌تاریک بود. سدریک همیشه می‌گفتی مگر می‌شود یک شانزده بهمن ماه عادی و معمولی بیاید و رد شود؟ شانزدهم بهمن ماه رد شد و من در تهران بودم و غرق بودم و برف باریده بود و ... و شانزدهم بهمن ماه غیرعادی و غیرمعمولی رد شده بود. هشت سال کامل شده بود که من تو را می‌شناختم. که تو من را می‌شناختی. که ما،‌ ما بودیم. صبح بود. جایی بودم در شرق تهران. جایی گیج خواب. دلم هیچ چیز خاصی نمی‌خواست. دو ساعت بعد که دوست بیدار شد. وقتی حرف زدیم و من یک کم گریه‌ام گرفته بود، گفتم مواظب باش من امروز گند نزنم. پنجشنبه بود، شب مهمان داشتیم، یک عالمه مهمان

از دفتر نشر که بیرون آمدم گفتی انقلاب هستی. همدیگر را پیدا کردیم و توی کتاب‌فروشی‌ها گشتیم دنبال یک کتاب عرفانی از سهروردی که تو می‌خواستی و برگشتیم خانه و من توی راه یک کم شیرینی گرفتم، از آن‌هایی که دوست دارم، ساده و کم شکر. سیگار گرفتیم و مجله و حرف زدیم و برف می‌بارید و سیگار مزه کردیم و برگشتیم خانه و خودمان را مهمان کردیم به یک نصفه لیوان شراب محشر سرخ و حرف زدیم و من گیج بودم و سعی می‌کردم به هیچی تو فکر نکنم سدریک و سعی می‌کردم فکر کنم فقط به فلسفه و سر جورج فریزر و حرف‌هایی که بود و این‌که ایران دخت، مجله‌ی جدید قوچانی چطور است و هفته‌نامه‌ی مردم و جامعه چطور است و حرف‌‌‌ها و حرف‌ها و رفتیم خرید و آمدم و سالاد درست کردم، اصلاح کردم، لباس عوض کردم، موهایم را با ژل خیس و کرم زدم و افترشیو زده بودم و کرم لب زدم و آمدم پایین. تا چهار صبح یک رامتین خوب بودم که فقط خیلی بیشتر از حدش سیگار کشید و بیشتر از آن‌چیزی که باید مست کرد و تا چهار صبح فکر نمی‌کردم و بازی کردیم و خندیدیم و حرف زدیم و همه چیز خیلی خوب بود. فقط نتوانستم یک قدم هم برقصم. نتوانستم معمولی باشم. سیگار خوب بود. مشروب خوب بود. گیج خوردن خوب بود. بحث کردن خوب بود. خندیدن به جوک‌ها و شوخی‌ها خوب بود. همه چیز خوب بود. زیاد نخوابیدیم. صبح بیدار شدم و به چشم‌های تو نگاه کردم که کنارم بودی. و فکر کردم دیشب، وقتی سر بر شانه‌ی هم خوابیده بودیم، من تنهاتر بودم، یا تو


بعد از تمام این سال‌ها برگشتم و به خودم نگاه کردم، به پسری که اضافه وزن پیدا کرده باز و گیج است و سرش چقدر شلوغ است و چقدر گیج. بعد از تمام این سال‌ها شنبه است باز. بهمن است باز. من به هیچ چیزی فکر نمی‌کنم. کرج برف می‌بارد. کتاب می‌خوانم. می‌نویسم. ادیت می‌کنم. سردردام دارد با مسکن کدئین خوب می‌شود. موسیقی خوب است. ماهواره قطع است، نمی‌دانم چرا. حوصله ندارم بدانم چرا. بعد از این همه سال سدریک، هنوز نشسته‌ام و زندگی را نگاه می‌کنم. و رهام چقدر راست می‌گفت، که حتا روزها هم باور نمی‌کند من بیدار باشم. چقدر راست می‌گفت احسان وقتی برایم اس‌ام‌اس زد پیشی بد من چطور است؟ چقدر راست می‌گوید هوا، وقتی برف می‌بارد. و من رویا می‌بینم و رویا می‌بافم و فکر می‌کنم چیزی عوض می‌شود. فکر می‌کنم چیزی عوض می‌شود



Wednesday, February 04, 2009

صندلی


ابدیت؟ توی مترو هیچ وقت دنبال صندلی نمی‌گردم. حتا اگر جایی هم خالی باشد، تکیه می‌دهم به دیوار شیشه‌یی و بیرون را خیره. همیشه منتظرم توی تونل مترو به یک جایی برسیم که یک غول نشسته دارد سرش را می‌خاراند و این فکر که من این‌جا زندگی می‌کردم، این مارمولک گنده چیه هورت می‌کشد هوا را، رد می‌شود. زندگی؟ توی مترو فکر می‌کنم زندگی هست. وقتی به آدم‌ها نگاه می‌کنم. به صورت‌ها. دست‌ها. لباس‌ها. فکرها. این‌که همه به سوی یک هدف می‌روند. این‌که همه یک جورهایی با هم هستند. توی مترو آرام هستم. توی مترو فکر نمی‌کنم زیاد. نگاه می‌کنم. برایم جالب است که آدم‌ها راه می‌روند، می‌نشینند، فکر می‌کنند، توی روزنامه‌ها و موبایل‌های‌شان دنبال چیزی می‌گردند. توی مترو می‌توانم از توی شیشه به خودم هم نگاه کنم. چک کنم کوله‌ام درست است، شال‌گردن را درست بسته‌ام، موها خل و چل نشده‌اند؟ مترو یک مارمولک گنده است که ما را به آرامش بر می‌گرداند. و خنده. و دوست داشتن چیزی به اسم شهر

واقعا؟ شب‌ها تهران پر از اتوبان است و خیابان و آدم و ماشین و برج. ساختمان. زندگی. شب‌ها توی تهران ولو هستم. شب، تنها، منتظر، جلوی ورودی تندیس، به شهر زیر پایم خیره هستم. امام‌زاده صالح جایی همین نزدیکی خیره است به من. از تندیس خوش‌ام نمی‌آید. یک مجتمع بی‌خودی و جلف بالای میدان تجریش. بچه‌ها این‌جا قرار گذاشته‌اند. باید منتظر باشم. سرم را بالا که می‌آورم، خشکم می‌زند، به برج‌ها در زمینه‌ی نیمه‌ روشن شهر، و امتداد اتوبان‌ها، و درخت‌هایی در روبه‌رو، و صدها ماشین، در انتظار مسافرانی که به سرتاسر شهر برده خواهند شد. این‌جا صندلی ندارد. یک مجسمه دارد از دو آدم در آغوش هم، دارند می‌رقصند. آدم‌هایش آدم نیستند، شبح‌ای هستند از آدم. نگاه می‌کنم،‌ کار استاد نعمت‌اللهی است، مال سال هشتاد و پنج. فکر می‌کنم مجسمه‌ جلوی تندیس می‌رقصد. موبایل زنگ می‌خورد. آرمیا می‌پرسد کجا هستی. می‌گویم جلوی ورودی تندیس. می‌گوید صبر کن که الان می‌رسیم. فکر می‌کنم، دوست داشتن چیزی به اسم شهر

هووم. سر تکان می‌دهد. سرش را می‌گذارد روی بالش. چشم‌هایش را می‌بندد. پوست‌اش آرام می‌شود. می‌دانم که هیچ وقت هیچ چیزی را بروز نمی‌دهد. نگاهم روی خطوط بدن‌اش پایین می‌آید. روی آرامش. فکر می‌کنم زندگی شهری یعنی چیزی شبیه به سکوت. چیزی شبیه به دوست داشتن و نفرین کردن خود. چیزی مثل یک بسته آدامس توی جیب، برای وقت‌هایی که آلودگی هوای شهری دهان‌ات را تلخ می‌کند. یک بسته اوربیت نعنایی توی جیب کاپشن‌ام دارم. یک فلش چهار گیگ ترنسن‌دوسا. یک خودکار طلایی‌-‌سورمه‌یی یوروپن. سه تا انگشتر برای تنوع. کیف پول. کارت بانک. کارت اعتباری نامحدود مترو و بی‌آر‌تی. دستمال کاغذی. موبایل. ام‌پی‌تری‌ پلیر. هدفون. فکر می‌کنم زندگی شهری باید یک چیزی باشد مثل خواب. مثل یک صندلی خالی،‌ جایی کنار دست. چیزی که فکر می‌کنی هست و دوست‌اش داری. چیزی مثل یک صندلی، برای این‌که هیچ وقت روی آن نشینی. چیزی مثل خواب آرام تو. چیزی مثل ودکا. مثل زندگی. مثل مترو

آره. توی شهرهای بزرگ سرگیجه می‌گرفتم. دارم توی شهرهای بزرگ زندگی می‌کنم. توی هر خانه‌یی یک صندلی برای خودم دارم. یک صندلی خالی که هیچ وقت با خودم پر نمی‌شود. یک صندلی که هیچ وقت هیچ کسی به خاطر خود من پراش نمی‌کند. به خاطر همین چیزی که هستم. همین چیزی که دوست دارم باشم. همین پسر مشنگ ناآرام که حرف می‌زند و حرف می‌زند و هیچ کارش شبیه به آدمی‌زاد نیست. شبیه به هیچ چیزی نیست. صندلی این خانه لهستانی است. قهوه‌یی سوخته است. کم کسی روی آن می‌نشیند. چیزی‌ست شبیه به مترو. شبیه به من. شبیه به تهران. شبیه به زندگی شهری

توی سکوت می‌خوابیم، جدا از هم