Thursday, May 01, 2008

کاش همه‌ی روزهای هفته سه‌شنبه بود


کابوس، کابوس دیدم. دیشب همه‌ش کابوس می‌دیدم. هی غلت می‌زدم و هی از خواب می‌پریدم و هی دل‌م تنگ می‌شد، لحاف را مچاله بغل کرده بودم، محکم، سفت، بغل‌ش کرده بودم و باز از خسته‌گی و آشفته‌گی خواب‌م می‌برد و باز کابوس می‌دیدم. کابوس می‌دیدم که رفته‌یم خانه‌ی آقای دوست. بعد، مثل همان فیلمه می‌شد، تو مجبورم می‌کردی که با اون بخوابم و خودت دراز می‌کشیدی و لبخند می‌زدی و کاندوم بین انگشت‌هایم می‌گذاشتی. هی از خواب می‌پریدم و هی سردم بود و هی صدایت می‌زدم و هنوز شب بود و هنوز داشتم کابوس می‌دیدم و ... صبح شده بود. بیدار شدم. بدخلاق بودم. سگ بودم. صبح خواب مانده بودم. تحقیق تو ماند. دل‌م گرفت. زنگ زدم بهت بگم که خواب موندم، کابوس‌م را تعریف کردم، تو مکث کردی. تو فقط مکث کردی. تمام روز مثل یک شبح تنها توی خانه چرخ می‌زدم و خبر خاصی نبود. روزمره‌گی توی هوا بود. رفتم بیرون. توی خیابان سگ بودم. رفتم خرید کردم. برگشتم. موقع برگشتن بدجوری هنوز سگ بودم. آمدم خانه. باقالی‌ها را پاک کردم، ریختم توی لگن قرمز، پاک کردم و نگذاشتم هیچ‌کی کمک کند. باقالی‌ها را شستم و گذاشتم روی گاز. دو قاشق نصفه نمک ریختم. بعدا که دیدیم کم‌نمک است، یک قاشق دیگر هم ریختم. برگشتم توی اتاق. کامپیوتر را روشن نکردم. نخود سبز‌ها را پاک کردم. دانه‌های نخود سبز از بین انگشت‌هایم سر می‌خورد و هنوز سگ بودم. فکر می‌کردم و عصبی می‌شدم. هی عصبی می‌شدم. چرا باید برگردم؟ چرا باید بروم، نهصد کیلومتر تا تهران و هزار و چهار صد کیلومتر بعدش تا آن شهر لعنتی، بروم توی پادگان مسئول یک کتاب‌خانه باشم؟ چرا باید بروم؟ چرا من را کنار دریا اسیر کرده‌اند؟ چرا باید همه‌ش با موج‌ها سرگیجه بگیرم؟ چقدر خسته‌ام. چقدر خسته‌ام. چرا خر شدم رفتم سربازی؟ چرا پسر‌ها باید بروند سربازی؟ من که نه مذهبی هستم و نه اعتقادی به چیزی دارم، نه چیزی اصلا برایم مهم است، برای چی باید بروم پادگان؟ برای چی وقتی چشم‌هایم این‌قدر ضعیف است، معاف‌ام نکردند؟ چرا خر شدم برای جی بودن درخواست ندادم؟ چرا ... دانه‌های نخود سبز از بین انگشت‌هایم سر می‌خورد و هنوز سگ بودم. نخود سبز‌ها تمام شد و هنوز سگ بودم. یک لیوان قهوه درست کردم و آخرین پاکت قهوه را توی لیوان ریختم و هنوز سگ بودم. توی اتاق موسیقی گوش کردم. راه رفتم. راه رفتم. باز هم راه رفتم. فکر کردم. به صدای تو فکر کردم. به این‌که شنبه یا یک‌شنبه می‌روم تهران. به این‌که چهارشنبه صبح باید حضور بزنم. به این‌که ... به خودم امید می‌دهم که مهر ماه دوباره یک ماه برمی‌گردم خانه. دوباره برمی‌گردم پیش تو. فکر می‌کنم که وقتی برگردم چیزی دیگر نمانده. فکر کردم وسط‌های زمستان آن کارت لعنتی پایان خدمت را توی دستم برمی‌گردم پیش تو. فکر کردم آن موقع تو لیسانس قبول شدی. آن موقع می‌رویم یک شهر دیگر. من یک آپارتمان کوچک می‌گیرم. تو می‌آیی پیش من. من کار می‌کنم، مثل الان کار می‌کنم. تو درس می‌خوانی. تو انگلیسی یاد می‌گیری. من فرانسه‌ام را تکمیل می‌کنم. می‌روم تافل‌ام را هم می‌گیرم. درست که تمام شد، پاسپورت می‌گیریم و من می‌روم مستر‌ام را بگیرم، تو هم مستر‌ات را بگیری. بعد همه چیز خوب است. بعد همه چیزهای بد تمام شده است. بعد می‌شود آرام بود. می‌شود آرام بود. پیش تو می‌شود آرام بود. می‌شود. به خودم می‌گویم می‌شود و قهوه‌ی گرم را هم می‌زنم و سر می‌کشم و هم می‌زنم و سر می‌کشم و هم می‌زنم و راه می‌روم. باز هم راه می‌روم. برای ناهار سیب‌زمینی سرخ می‌کنم. توی ظرف‌ها فلفل دولمه‌یی و پیاز خرد می‌کنم. دو ظرف چینی پر از ترشی می‌کنم. ناهار را می‌کشم. ناهار می‌خوریم. کانکت می‌شوم. وب‌لاگ را آپ می‌کنم. به عکس تو توی من‌جم خیره می‌مانم. عکس‌ت را لیس می‌زنم. خسته‌ام. می‌خوابم. آرام می‌خوابم. بیدار می‌شوم. با مامان می‌رویم بیرون. چند بار با هویج تلفنی صحبت می‌کنم. قرار گذاشته با پسر سجادی. می‌روم روزنامه می‌خرم. می‌روم یک کتاب می‌خرم. می‌آیم خانه. پشت کامپیوتر ولو می‌شوم. بستنی توت‌فرنگی می‌خورم. باقالی می‌خورم. آهنگ گوش می‌کنم. باز هم آهنگ گوش می‌کنم. زنگ می‌زنم به تو. صدایت خوب است. صدایت آرام است. می‌گویم فردا می‌بینم‌ات. می‌گویم ... توی دلم می‌گویم خیلی دوست‌ت دارم. توی دلم می‌گویم دلم برایت یک ذره شده. بیرون هستی. می‌توانی کوتاه من را ببینی. نمی‌آیم بیرون. اصلاح نکردم. موهایم سگ است. اخلاقم سگ است. خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. آقای دوست از گیلان زنگ زده بود چیزی بپرسد، همان اول پرسید صدایت چرا این‌ شکلی است؟ گفتم خسته‌ام. خیلی، خیلی خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. قهوه ندارم. می‌خواهم یک لیوان چایی بخورم. شب است. نسیم از پنجره می‌آید توی اتاق. چراغ می‌رقصد.

...

تیتر: سه‌شنبه‌ها. یکی از آهنگ‌های محسن چاووشی. که پسره‌ی خوش‌تیپم من را باهاش آشتی داد. یعنی با آهنگ‌های فارسی آشتی داد که همه‌ش انگلیسی و فرانسه گوش نکنم.
ممنون از هم‌سرشت برای معرفی وب‌لاگ‌م. مرسی

http://hamsereshtm.blogfa.com/post-256.aspx

ShortBus


خوب من یک رگم ترکه. توی پادگان یک عالمه باهام بحث کردن که تو کلا ترک هستی. خوب، توی ریشه‌های نژادی‌ام که از این خبر‌ها نیست، من بر می‌گردم به یک جایی توی کوه‌های لبنان و سوریه، قبل‌ش هم به مصر، البته این فقط چهار هزار سال گذشته‌ی ریشه‌ی نژادیه‌ی منه. بقیه‌ش را نمی‌دانم. نمی‌دانم این وسط با ترک‌ها هم رابطه‌ی ناموسی داشتیم یا نه، ولی خوب، من یک رگم ترکه. این را امشب با تمام وجود ثابت کردم. وقتی توی سجاد ایستاده بودیم (ظهر زنگ زدی که عصر برویم کافی‌نت، عصر رفتیم توی خیابان راهنمایی لوازم آرایش قیمت کردیم، من می‌خواستم بروم کتاب‌فروشی، به‌جایش رفتیم کافی‌شاپ، همانی که صاحب‌هایش گی هستند و کلی مهربون و ناناز، بعد هم هویج خودش را کشت که تو – از خسته‌گی داشتی پس می‌افتادی – خانه نروی و بیایی برویم سجاد دارو بخرد و توی تاکسی کلی آبرو‌ریزی راه انداختید و بعد رسیدیم سجاد و هویج هوس کرد از چهارراه دکتری دارو بخرد و آخرسر ایستادیم چهارراه بهار، نمی‌دانم برای چی.) و من و هویج کانتکت داشتیم – همه‌ش چسبیده بود به تو،‌ من هم حوصله‌م سر رفت، حواسم نبود، هول‌اش دادم آن‌ور. بعد هویج کشته‌مرده‌ی یک پسری گوشه‌ی خیابان شده بود. من و تو که چیز جالبی توش ندیدم. ولی هویج همه‌ش می‌گفت که این تایپه منه. داشت پس می‌افتاد. خوب، هویج را نمی‌شناسید. هر دقیقه عاشق یک نفر می‌شود. خوب بچه‌م هنوز جوونه، و هنوز بی‌اف ثابت نداره – خوب من با هفت سال بی‌اف داشتن ثابت یک جور رکورد تاریخی زدم ظاهرا – من هم تصمیم گرفتم که دست‌ش را بگذارم توی حنا. برگشتم گفتم می‌خواهی بروم بیاورم‌ش این‌جا؟ گفت‌ش برو شماره‌ام را بده به‌ش. یک کم این پا آن پا کردم که شاید شک داشته باشد. نداشت. راهم را کج کردم و سلانه سلانه رفتم – و تو که من را می‌شناختی به هویج گفتی آماده‌ی هر چیزی باش – و من هم محترمانه، دست پسره را گرفتم آوردم گذاشتم توی دست هویج و دست تو را کشیدم که برویم آن‌ور این‌ها حرف خصوصی دارند. داشت پس می‌افتاد طفلک. باورش نمی‌شد من وسط خیابان مشهد بروم برایش پسر تور بزنم. خوب، یک رگم ترک است خوب. پسره که رفت، شماره گرفت و رفت، آمدی و گفتی دیووونه. سوار تاکسی شدیم، خیلی هیجان‌زده بودی، این قدر هیجان زده بودی که دختر‌هایی که کنار من نشسته بودند، کلی لبخند زدند. فکر کردند رفتم برایت دختر تور زدم. کشتی خودت را. ترکم خوب. ضایع‌ترین جای ممکن – همان‌جا توی بلوار فلسطین که ماشین‌ها قبل از ملک‌آباد دور می‌زنند –ایستاده بودیم و چراغ قرمز بود و کلی ماشین و آدم ایستاده بود و هی ماشین دور می‌زد و ماها هم بی‌خیال ایستاده بودیم وراجی. تو می‌خواستی بروی. هویج همین جور ور می‌زد که با صحنه‌ی من که لب‌هات رو بوسیدم فک‌اش یک متر و نیم ولو شد روی زمین و چشم‌هاش سیخ افتاد قلپی توی دست‌ش: گفت این‌جا؟ ظاهرا چند نفر توی ماشین‌های توی خیابان پس افتاده بودند – یک دفعه هم توی پارک خیابان بهار یک نفری را بوسیدم چند سال پیش، که دختره‌یی که با دوست پسرش آمده بود بیرون،‌ نیم متر حدودا روی نیمکت‌ش پرید بالا، نفس‌ش بند آمد، فکر کنم تا خانه داشت می‌لرزید. کلا من نمی‌فهمم این‌جا مشهد است. فکر می‌کنم توی ناف لندن داریم راه می‌رویم. هویج هم آدم که نمی‌شود، یک کوچه مانده به خانه‌ی ما، گیر می‌دهد که این پسره چه‌طوره؟ گفتم می‌خوایی بروم تورش کنم؟ داد زدی که نه همون یکی بس‌م بود. بعد هم کلی ایستادی از دور خیره به این‌ پسره که چقدر ماهه. خوب، پسره بدن خوبی داشت. یعنی آخرسر که خودت را کشتی، برگشتم و نگاه‌ش کردم و بد نبود. از آن سجادی که بهتر بود، نمی‌دانم از چی‌ش خوش‌اش آمده بود. هووم؟ هر چند از هویج هیچ انتظار خاصی نباید داشت، بمب اتم پر سر و صدا. از من هم نباید انتظار داشت، خوب، یک رگم ترکه، هر چند درست نمی‌دانم از کجا، تو می‌دونی؟


تیتر: یک فیلم محشر توپ با تم جی، که هر جور شده گیر‌ش بیارید و ببینید. دیوانه کننده خوب بود. خیلی دوست‌ش داشتم. مخصوصا پسره‌ی بات توی فیلم، با اون چشم‌های غم‌گین‌اش و اون دایالوگ‌های نازی که می‌گفت. خدایا فیلم ماه بود، از دست‌ش ندین

وب‌لاگ برای دوست داشتن

http://badelie.blogspot.com/
http://barbodshab.raha-web.net/

Monday, April 28, 2008

به تماشای آب‌های سپید


پاکت کوچک را باز می‌کنم و پودر قهوه‌یی را توی لیوان می‌ریزم. پودر در آب نیم‌گرم غرق می‌شود. خیره می‌مانم به محو شدن تدریجی تپه‌ی کوچک قهوه و شیر و شکر. لیوان را هم می‌زنم. لیوان را توی مایکرویو گرم می‌کنم، سی ثانیه، با یک بار فشار دادن دگمه. صدای محو موسیقی انگلیسی از اتاق می‌آید. یک تکه نان سوخاری برشته برمی‌دارم. گاز می‌زنم. قهوه به دست بر می‌گردم به اتاق. عصر شده است. عصر بود. توی خیابان راهنمایی پیش می‌آمدی. از دور خیره شدم به تو. یادم رفت راه بروم. خیابان ایستاد که تو را نگاه کند. جلوتر آمدی. گردن‌بند‌ات خوشگل بود. انگشتر تازه‌ت را دوست داشتم. لب‌هایم را بوسیدی. لب‌هایت را بوسیدم. خندیدی. گفتی چرا ایستادی یک دفعه؟ گیج بودم. دست‌ت را گرفتم – چقدر سردم بود، نمی‌دانستی چقدر سردم بود – و کشاندم‌ت به اولین کوچه، می‌دانی که، چقدر از شلوغی متنفرم. راه رفتیم. حرف‌ها بین لب‌هایم گم شده بودند. تمام جمله‌ها صورت‌شان سرخ بود، هنوز طعم بوسه‌ی تو را حس می‌کردم. روی اولین صندلی ممکن نشستیم. تلفن‌ت زنگ زدم. تمام مدتی که حرف می‌زدی (و نفس راحتی کشیدی وقتی تمام کرد،) خیره بودم به نگاه چشم‌هایت. می‌خواستم جبران کنم. تمام این چند روز که دور بودی را جبران کنم. چشم‌هایت آرام بود. تپش‌های قلب‌ت از جایی مطمئن بلند می‌شد. آرام سربرگرداندی سمت من. در کوچه راه می‌رفتیم به سمت یک کوچه‌ی خلوت. باز با تلفن حرف می‌زدی. من شلوغ بازی در می‌آوردم، انگشت‌ت را گاز می‌گرفتم. نازت می‌کردم. یک دفعه به سرم زد و هی با گوشی ازت عکس گرفتم. ایستاده بودیم. دست کشیدم آرام به صورت‌ت. به انگشت‌هایت. مکث کردی. آخرسر گفتی چرا این‌قدر انرژی منفی بهم می‌دهی؟ نمی‌دانستی درون‌ام چه دریای خسته‌ی سیاهی دارد موج می‌خورد. روز مزخرفی بود. همه‌اش توی بیمارستان از این بخش به آن بخش ... دست‌ت را ول کردم. نگاهم روی صورت‌ت ماند. حرف زدیم. حیاط انستیتو خلوت بود. آمدم ببوسم‌ت که آقایان از کلاس گریم آمدند بیرون. هر کی رد می‌شد بدجوری به من خیره می‌ماند. دم گوش‌ت پرسیدم که چرا؟ خندیدی که می‌خواهند بدانند من با کی می‌پرم. گفتم آها. آقای هویج آمد بیرون، مثل همیشه یک بمب اتم پر از سروصدا. غرق آرایش صورت. راه افتادیم توی احمدآباد. توی راهنمایی. تا لحظه‌یی که با بوسه‌یی بر لب به خانه بازگشتم. لیوان را برداشتم. قهوه را از توی پاکت کوچک خالی کردم توی لیوان. آب جوش ریختم. کافئین توی رگ‌هایم بود. تو توی رگ‌هایم بودی. آرام بودم. سرم درد می‌کرد. سی و شش ساعت بود خواب نداشتم. رفتم توی اتاق پذیرایی. آقای دکتر منتظر من بود. نشستیم به حرف زدن. قهوه را سر کشیدم. خواب منتظرم بود. تو، توی خواب منتظرم بود. چقدر خسته بود. چقدر زیاد

...

تیتر: یک کاست از حسین علیزاده که نامزد جایزه‌ی گرمی هم شد، هیچ وقت گوش‌اش نکردم، موسیقی کلاسیک فارسی گوش نمی‌کنم، ولی ترکیب اسم‌اش را خیلی دوست دارم

Saturday, April 26, 2008

انگشت‌هایم را در باغچه می‌کارم


بلوار سجاد توی شلوغی خودش منگ است. بعد از دو هفته مشهد بودن، از سر اجبار گذرم افتاده چهارراه بزرگ‌مهر، کارم تمام می‌شود، قدم زنان رد می‌شوم و فکر می‌کنم که حتا موهایم هم مرتب نیستند، که ... چه فرقی می‌کند. اگر صبر هم می‌کردم از هیچ کدام سمت کسی پیدایش نمی‌شد. می‌دانستم تو بیرون هستی، ولی می دانستی جایی هستی دور، خیلی دورتر ... دلم گرفته بود. دیشب باز حواسم به کامپیوتر بود که دیدم روز‌های سال مثل ماسه از بین انگشت‌هایم فرو ریختند. سردم شد. فکر کردم چقدر دلم گرفته. دلم گرفته بود. قرن‌هاست صدایت را نشنیده‌ام، از وقتی برگشتی از تهران گم شدی. نمی‌گذاری بهت نزدیک شوم. این‌جا می‌نویسم، کاش این‌جا بخوانی و ... چرا بابا‌ها همیشه مشکل دارند با ماها؟ چرای بابای تو نمی‌گذارد آزاد باشی؟ از چی می‌ترسد؟ سوال‌ها ذهنم را پر کرده بودند و فکر کردم چقدر دلم می‌خواهد گریه کنم و فکر کردم چقدر دلم تنگ شده بیایی از آن ور خیابان با آن چشم‌های عسلی شیطان‌ت ... چشم‌های نازت که هر بار به یک رنگ تازه است، که توی نور رنگ عوض می‌کند ... فکر کردم ... بلوار سجاد توی شلوغی خودش منگ بود. منتظر نشدم. راه افتادم. قدم زنان به سمت خانه ... سر راه از این‌جا و آن‌جا خنزر پنزر گرفتم. رفتم چند تا فیلم خریدم. رفتم کاغذ خریدم. رفتم ... حوصله نداشتم. آمدم خانه شام درست کردم. دهن‌ام تلخ بود. نوشابه خوردم. آب پرتقال خوردم. فکر کردم دهنم را فقط تو شیرین می‌کنی. تو تحریم بودی. تو دور بودی از همه چیز. تو ... دلم تنگ شده آخر. دلم کوچولو است. آخر، آخر هفته باید دوباره برگردم و هفته‌ی دیگر که شروع شود، یک‌شنبه که بیاید، باید خودم را به آن پادگان لعنتی معرفی کنم، دوباره خودم را محو کنم، دوباره شب‌ها به ستاره‌های آسمان نگاه کنم – اگر شرجی هوا بگذارد – و فکر کنم ستاره‌های دو هزار و سی و شش کیلومتر آن‌ور تر، توی مشهد چه شکلی هستند، فکر کنم تا خانه، تا تو، سی ساعت اتوبوس سواری راه است، فکر کنم دلم گرفته. دلم گرفته. شام را توی بشقاب می‌کشم و با چنگال باهاش بازی می‌کنم. تکه‌های جیگر توی دهنم مزه‌ی تلخی دارند. مزه‌ مزه می‌کنم. دوست ندارم. ولی می‌خورم. حوصله ندارم مامان بپرسد چرا شام نمی‌خوری. شام تمام می‌شود. توی اتاق کامپیوتر روشن است. فایل‌ها را نگاه می‌کنم. دوباره پروفایل‌ من‌جم‌ات را باز می‌کنم و خیره می‌شوم به لبخند محوی که توی عکس هست. دلم می‌گیرد. فکر می‌کنم این بار که ببینم‌ات باید محکم بغل‌ات کنم، گازت بگیرم بگم پسره چرا ولم می‌کنی کنار خیابان از تنهایی سردم بشود؟‌ وقتی بیایی دوباره لبخند می‌زنم. مثل آن بار که دیر کردی، آن بار آخر که دیر کردی و آمدی، آمدی و توی خیابان راهنمایی، دلت گرفته بود، جدی بودی، یک دفعه دستت را کشیدم و دو تایی وسط آن همه آدم دویدیم و کلی خندیدیم. بیایی می‌خندم. دوباره یک شیطنت جدید توی تمام وجودم پر می‌شود و یک کاری می‌کنم که خوشحال شوی. یا شوکه شوی. مثل آن بار که یک دفعه برگشتم رو به دکتر گفتم دوست پسرم هستی، و دکتر ماند که چه بگوید، تو یک کم شوکه شدی،‌ شعور که ندارم آخر، دارم؟ هوووم؟ مطمئنی؟ می‌آیی امشب تا صبح برقصیم؟ یک رقص وحشی که وقتی تمام شود، کف پاهای‌مان تاول بسته باشد؟‌ پایه‌یی؟ هوووم؟ برویم؟
...

وب‌لاگ برای دوست داشتن

http://iplay.blogfa.com/
http://hamsereshtm.blogfa.com/

تیتر پست از «تولدی دیگر» ِ فروغ فرخزاد

Tuesday, April 22, 2008

مسئله‌های فلسفی


نه، خوب نیستم. رفتی سفر و حال‌ام بد شد. صبح بیدار شدم و چشم‌هایم نمی‌دید و یک مسکن خوردم و دردی که تمام بدن‌ام را پر کرده بود بغل کردم و غش کردم توی رختخواب. همه‌اش خواب‌ می‌دیدم که دارم تن‌ات را می‌بوسم و می‌سوختم. چشم باز کردم و پیش از ظهر بود و می‌توانستم ببینم. تلفن می‌گفت کسی کارم دارد. توی خیابان به راه افتادم که بعد از ماه‌ها بروم و کتابی را پس بگیرم و درد درون بدن‌ام بود. درد آرام‌ام نمی‌گذاشت. درد پرم کرده بود از یک افسوس، از یک آه، که تازه یادم آمد که توی این چند وقت فرصت نشده خوب توی بحر صورت‌ت فرو بروم. فرصت نشده با آرامش تن‌ات را غرق بوسه کنم. فرصت نشده دست بیاندازم میان آن دگمه‌های وسوسه کننده‌ی تی‌شرت بنفش‌ات. وقت نشده بوی نفس‌ات را حس کنم. خدایا ... درد یادم انداخت که چقدر ساده از میان همه چیز رد شده‌ام

رد شده بودم. آقای دوست کتاب قطور با خطوط ریز انگلیسی را پس آورده بود. کتاب را گذاشتم توی کیف همیشه آویزان از شانه. قدم‌زنان برگشتیم و چقدر عجله داشت و من چقدر ناآرام بودم با درد که توی بدن‌ام بود. آمدم خانه. اتاق نیمه سرد بود. پناه بردم به آرامش یک پرتقال، تامسون. پناه بردم به مزه‌ی گس یک موز. پناه بردم به موسیقی که تمام گوش‌هایم را پر کرد، سیروان. بعد از ماه‌ها کتاب را کمی ورق زدم و خبری نبود، هنوز تمام مسئله‌های فلسفی بین برگ‌ها گیر کرده بودند و دندان قروچه می‌کردند. چیزی مهم نبود. مسئله‌های فلسفی من فرق می‌کرد. هر بار در بحر یک مسئله‌ی فلسفی تو غرق می‌شدم و خودت بودی که دست دراز می‌کردی بیرون‌ام می‌کشیدی و لبخند می‌زدی. خنده‌ات می‌گرفت که این جانور چیست گیرت افتاده. از لبخند‌ت آرام می‌شدم و باز یک مسئله‌ی جدید خودش را نشان می‌داد

اول این بود که تن تو چگونه باید باشد؟ جواب را در پنج صفحه به خلاصه بنویسید. پنج نمره. در سوال گیج شدم و تا صبح فکر کردم و جواب نوشتم و صبح که بیدار شدم کنار تخت پر بود از کاغذ‌های مچاله و یک بوی منگ از تن تو که توی هوا هنوز باقی بود. دوم سست شدن از نفس تو، از صدای تو، از نگاه تو. اتاق زیر کاغذ‌های مچاله غرق شد و من جوابی نداشتم. سوال سوم توی یک پارک یک جای خیلی دور بود. که نشسته بودیم و دست انداخته بودم دور شانه‌ات و آرام گوش می‌کردم به حرف‌های پسره – و چقدر سرش داد کشیدم که تنبل است – و تو آرام نگاه‌مان می‌کردی و انگشت‌هایم جایی مقدس، جایی زیر شانه را، زیر گودی بغل را آرام نوازش می‌کرد که سوال سوم شروع شد: چیزی بود در باب قلقلک ... و تو خندیدی و دست‌ام را پس زدی و گفتی: باز هم مسئله‌های فلسفی؟‌ خندیدم که آره

...

نه، خوب نیستم. تلفن‌ت خاموش است. صدایت را نشنیده‌ام امروز. دلم‌ گرفته. حوصله‌م سر رفته. حال هیچی را ندارم. زنگ زدم باز. زنگ زدم و باز خاموش بود. دلم گرفت. باز ذهنم پر شده از مسئله‌های فلسفی. باز درد دارد توی سرم موج می‌گیرد. باز درد دارد تن‌ام را سست می‌کند. باز دوباره یک هم‌آغوشی اجباری با درد ... کجایی؟ هی پسره کجایی؟

...

وب‌لاگ برای دوست داشتن
http://human-phobia.blogspot.com
نسخه‌ی اینترنتی «شاهد بازی» کتاب تحقیق دکتر سیروس شمیسا، در باب هم‌جنس‌گرایی در ادب و عرفان ایران را از این‌جا دریافت کنید
http://blog.malakut.org/Sirous-Shamisa-Shahed-bazi.pdf