Monday, April 21, 2008

سندروم لباس‌های آبی


از دور که برگشتی و من رو دیدی، تن‌ت لرزید، فکر می‌کردی با یکی از همین پسر‌های معمولی رو‌به‌رو می‌شوی، نه من که یک پارچه آتش‌ام. برگشتی و لبخند زدی و جلو‌تر آمدم و گفتم: مهدی؟ گفتی خودتی. گفتم من رو شناختی؟ گفتی که با این همه نشانه که چیزی کم نبود، لباس آبی، کوله‌پشتی مشکلی و موهای فرق وسط. این پا و آن پا کردیم که کجا برویم. آخر سر من گفتم که بریم توچال. رفتیم. کافی شاپ نه شلوغ بود و نه خلوت. یک میزی انتخاب کردیم وسط‌های سالن. نشستیم و من آب پرتقال خواستم و تو ... و حرف زدیم. حرف زدیم و تو هنوز گیج بودی. هنوز یک کم داشتی می‌لرزیدی. من آپ پرتقال دوم را خواستم. پول را پرداختی. آمدیم بیرون. هنوز کلی حرف مانده بود برای زدن. هنوز خیلی چیز‌ها مانده بود که روشن شود. آتش روشن شده بود. آتش بین انگشت‌های‌مان می‌سوخت. رفتیم توی پارک نشستیم روی یک نیمکت و غروب را مزه‌مزه کردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و سال‌ها بود با هم دوست بودیم. دوست بودیم و همه چیز لباس‌های تنگ آبی تن‌اش کرده بود

دوباره دیدم‌ات. جلوی دفتر روزنامه خراسان منتظر‌ت ماندم که آمدی و لباس آبی تن‌ات بود و از دور لبخند می‌زدی و دستم را گرفتی و راهنمایی‌ام کردی از بین آپارتمان‌ها به اتاق خواب خودت. آمدن همان و این سه سال هی لنگر انداختن توی اتاق‌ت همان. تا ... تا تو رفتی تهران و من رفتم به نام سربازی دور ایران را بگردم. سندروم ولی ماند. سندروم توی وجودم رشد پیدا می‌کرد و هر جوری بود خودش را می‌کشاند به نگاه‌های چپ چپ به پسرهای جوان خوش‌تیپی که مثل تو لباس‌های آبی پررنگ می‌پوشند. خیره خیره نگاه‌شان می‌کرد تا رد می‌شدند و بعد یک جور خلاء منگ توی وجودم را پر می‌کرد. یک جور خلاء که توی استکان‌های پایه بلند چایی که تو می‌آوردی پر می‌شد و یک جور آرامش آبی که توی اتاق‌ات بود و یک جور خوبی که از توی دریچه‌های کولر اتاق‌ات روی نفس‌هایم را پر می‌کرد. یک جور گرمی که توی انگشت‌های لاغر‌ات بود. یک جور سبکی که فقط توی فضایی بود که تو بودی

تو رفته‌یی و حالا می‌خواهم تهران بیایم به دیدن‌ات. بیایم و این بار هم آرامش را نزدیک تو بودن پیدا کنم. بیایم و لبخند بزنیم و شاید هم بگوییم از همان اولین بار که تو منگ وب‌لاگ من مانده بودی – یک وب‌لاگ دیگه که فیلتر شد، جی هم نبود – و گفتی که صفحه را باز کرده بودی و یک آن به خودت آمده‌یی که دو سه ساعت گذشته و تو فقط داشتی آرشیو را می‌خواندی ... و من که صفحه‌ی وب‌لاگ‌ت را باز کردم و زمانه پر شده بود از یک جور آبی پررنگ و به خودم آمدم که داشتم پست‌هایت را می‌خواندم و باز هم می‌خواندم و باز هم
...

پیوست: برای اون پسره‌ی خوش‌تیپ که دعوت‌ام کرده بود در مورد اولین وب‌لاگ ِ جی که باهاش آشنا شدم را بنویسم. این پست هم برای مهدی همزاد ِ خوشگل خودمان: وب‌لاگ برای دوست داشتن

http://www.hamzaaad.blogspot.com/
دعوت‌نامه‌ی من به بازی را این‌جا بخوانید
http://empathema.blogfa.com/post-20.aspx
یک پست وب‌لاگی برای من ... آخ جون
http://saayeetariki.blogspot.com/2008/04/blog-post.html


Friday, April 18, 2008

هی، پسره وایسا


از بین اون دیوار‌های لعنتی که اومدم بیرون انگار واقعا دارم بهار را حس می‌کنم. هشت ماه است که توی فصل بهارم (هه، همه‌ی ایران یخ زده بود و من توی فصل بهار بودم، دلت‌ها‌تون بسوزه!) دارم نفس می‌کشم. شهر‌های بزرگ داره بهم حال می‌ده. خیابان‌های شلوغ عشقه. موسیقی انگلیسی و داد و هوار‌های فارسی را حاله. می‌دونی، از بین اون دیوار‌های کوفتی پادگان و تمام احمق‌هایی که دل‌شون به سلام نظامی و خبر‌دار ایستادن خوشه اومدم بیرون – حالا شده برای بیست و چهار روز – و چقدر همه چیز آرومه. کاش کامپی درست بود. نمی‌دانم چرا بلاگر را باز نمی‌کند. می‌خواهم دست به دامن کافی نت بشوم تا این پست و پست قبلی را بگذارم روی نت

...

این وبلاگ قولی دیگه مرتب آپ می‌شه. خوب، ساده است: دوست پسر جدیدم این‌جا را می‌خونه و من که بروم اون ور کوه‌ها که نمی‌گذارم فقط صدام بمونه از پشت تلفن که حالا روزی مگه چند دقیقه می‌شود حرف زد وقتی دقیقه‌ای صد تومان باید پول پاش بدهی؟ این‌جا را مرتب‌تر آپ می‌کنم که بداند همیشه به یادش هستم. این وبلاگ برای همیشه هست. چون پسره‌ی چشم عسلی و خوشمزه‌ی من این‌جا اومده کنارم و دارم دوباره کلی لبخند می‌زنم بعد از این همه مدت

...

هی پسره، وایسا
وایسا هنوز کلی حرف مونده
بر‌می‌گردی لبخند می‌زنی توی این صورت ناز‌ات و چشم‌هات برق می‌زنه
هی؛ وایسا

...

می‌ایستی،‌ دارم این چیز و آن چیز را نشان‌ات می‌دهم توی اتاق – به افتخار ورود تو یک کم ظاهر انسانی به خود گرفته و یک کم مرتب شده – که یک دفعه می‌پری بغل‌ام می‌کنی، می‌گویی این برای دیروز و محکم بوسم‌ام می‌کنی، و می‌گویی این برای امروز و محکم بوس‌ام می‌کنی و من فقط فرصت می‌کنم دست‌هایم دورت حلقه بزنه. می‌دونی ... با اون قیافه‌ی آروم‌ات از دور که آمدی – آن اولین بار – تو دلم گفتم از دیوار راست می‌ره بالا. با اون قیافه‌ی آروم‌ات از دیوار راست می‌ری بالا

...

می‌دونی
فکر می‌کنم بدجوری دارم عاشق‌ات می‌شوم
می‌دونی
می‌آیی دست هم رو بگیریم و کلی تو خط زمان بدو بدو برویم؟

...

این هم بوس امروز توچولو

باران برای به یاد داشتن




سه سال پیش بود و من قدم زنان نزدیک شدم به دکه و برگشتی و لبخند زدی. سه سال پیش بود و با هم رفتم آب‌میوه خوردیم. من دو تا آب پرتقال خواستم. سه سال پیش بود که توی پارک خیابان راهنمایی نشستیم و سال‌ها بود با هم دوست بودیم ... ایستاده بودم در سه راه راهنمایی و گفته بودی که دیر می‌کنی. گفته بودی توی ترافیک گیر کردی. داشتم فکر می‌کردم به این‌که آبی می‌پوشیدم بهتر نبود؟ چرا همه را روشن پوشیدم – زرد و کرم و سفید – شاید بیشتر روی مرتب کردن موهایم وقت می‌گذاشتم ... پنج دقیقه‌ای حاظر شدن همین می‌شود دیگر که نصف موهایت خوابیده باشد و بقیه حالت گرفته باشند – خوب است حالا ژل ِ تافت مگا است، وحشتناک سفت – و مردد ... شبیه عکس‌ات هستی؟ یا

...

از دور آمدی. شناختم‌ات در یک لحظه. خوشگل‌تر از عکس‌هایت بودی. نزدیک شدی. از کنارم رد شدی. نتوانستی بین پسر‌ها من را تشخیص بدهی. ایستادی. شماره‌ام را گرفتی. نزدیک شدم بهت. تلفن زنگ خورد. جواب ندادم. برگشتی و لبخند زدم. قدم زنان رفتیم به پارک خیابان راهنمایی. سال‌ها بود با هم دوست بودیم

...

باران بارید. باران موها و لباس‌ام را خیس کرد و نمی‌خواستم بروم. می‌خواستم بمانم کنار تو و آن پسره‌ی موبور ِ جینگول که همه‌اش با آن چتر گنده چرخ می‌زد و همه‌ی آدم‌ها باید مواظب بودند که کور و شل و پل نشوند. می‌خواستم بمانم کنار تو و با چشم‌های عسلی ات نگاهم کنی و لبخند بزنی. می‌خواستم باشم و ... زمان گذشته بود. زمان گذشته بود و باید برمی‌گشتم

...

برگشتم. توی باران برگشتم. تاکسی نگرفتم. فردا هم ... می‌رسد. فردا هم می‌شود دوباره همدیگر را ببینیم. فردا هم می‌شود دوباره با هم بود. دوباره لبخند زد. دوباره توی چشم‌های هم ... چشم‌های عسلی‌ات روشن‌ات غم‌گین بود. یک غم که دوست‌اش داشتم. یک غم که سلام‌ام می‌کرد. یک غم که مال تو ... مال خودمان است. مال خودمان خواهد بود. یعنی
می‌شود
؟

Sunday, March 30, 2008

شکلات‌های چسب‌ناک

به یک جایی رسیده بودم که فکر می‌کردم که دیگه حتا نمی‌خواهی صدای من را بشنوی که روی صفحه‌ی همراه اسم تو نوشته شد. بعد باز رفتی و هوار باری که زنگ زدم و فقط شب سال نو بود که جواب دادی یعنی سال نو شده است ... سال موش‌ها ... سال من. سالی که من در فروردین‌اش به دنیا آمدم و حالا دوباره موش‌ها دوره افتاده‌اند اینجا و آنجا را پر بکنند و من ... بگویم دلم گرفته دروغ گفته‌ام. دلم نگرفته. از اینکه از تمام آن شهر‌های بزرگ لعنتی دورم واقعا راضی‌ام. به دلم نشسته. توی این سه ماه آن قدر کار کرده‌ام که خودم هم کف کرده‌ام (حالا باید یادم بیاوری هر باری که یک شعر می‌گفتم و توی لب‌هایم را می‌بوسیدی؟ با لب‌های گرم و نفس‌ آتشین‌ات؟ حالا باید یادم بیاوری که نیستی؟) نیستی؟ و من
...

نبودی فاحشه شده بودم. نبودی گفتم به درک. خودم را تسلیم وحشی‌ترین موجودی کردم که می‌توانی تصور‌اش را بکنی. و چه کار کرد؟ حاظر نشد با من سکس داشته باشد. لعنتی ...بعد از ماه‌ها زنگ زده بود حرف بزنیم و چه مانده بود؟ چیزی
مانده
...

این آهنگ محمد اصفهانی را دوست دارم. کوتاه است و زیبا: ... دود شوق برآمد ... تو ساعتی ... ننشستی ... که آتشی بنشانی ... و آه ... این آهنگ زجر‌دار ... این آهنگ که انگار از درون ِ خود ِ من بلند می‌شود
...

سال نو شده است. من دوباره به خانه بر‌می‌گردم. همین روز‌ها برمی‌گردم و بعد تهران می‌روم (آن غول شکم گنده‌ی پشمالوی جلقی)‌ و می‌روم چند روزی توی اتوبان‌ها غرق شوم

خندیدی

بهم خندیدی. گفتم بیایم فقط همدیگر را می‌بینیم یا کمی بیشتر؟ خندیدی که شاید
...

لعنتی دارم دوباره وبلاگ می‌نویسم. می‌دانم که نمی‌خوانی. می‌دانم که اصلا این صفحه را نمی‌خوانی. می‌نویسم. یک روز ... یک روز شاید برگشتی و گفتی کو؟ این همه سال رفتی و چی؟ بگویم این صفحه را بخوان

...

وبلاگ برای دوست داشتن

http://saayeetariki.blogspot.com/

http://empathema.blogfa.com/

Sunday, March 23, 2008

براي عبور؟

از يك دريا گذشته اي تا به ساحل يك درياي ديگر برسي. رسيده ام. زمان گذشته است. هفته ها از اخرين باري كه اين صفحه را آپ ديت كردم گذشته است. كنار ساحل خيلج فارس هستم. سه ماه است. زمان گذشته. اين را واقعا مي فهمم. تو هم مي فهمي. دوباره يادت آمد كه من وجود دارم. دوباره بعد از اين همه مدت نام ات را روي گوشي تلفن همراه ديدم كه زنگ زده بودي. صدايت آرام بود. گفت مي آيي مشهد؟ لبخند زدم كه نه. بيايم كه چه؟ و غمگين بود حرف زدن. غمگين بود

اينجا هوا دارد گرم مي شود. مي گويند سال نو آمده. چه اهميتي مي تواند داشته باشد؟ روزها را در كتاب ها هم مي زنم و در تنهايي و در صداهايي كه بعضي وقت ها مي گويند سلام. توي دفترهايم مي نويسم و زمان
...

سه ماه سكوت گذشته است. سه ماه كه هيچ خبري درونم نبود گذشته است
مي خواهم دوباره بنويسم
دوباره خواهم نوشت


رامتين