Friday, May 30, 2008

یادداشت خودکشی




گربه که شده بودم، از روی تخت پریدم پایین، بدنم را کش و قوس دادم و خیلی مغرور از در کانکس آمدم بیرون و نگاه کردم عصر بود. گفتم: میو. میو. خیلی فلسفی سرم را تکان دادم و رفتم روی سکوی بتنی ایوان مرکز نشستم و نسیم گرم عصر خیلی خوب بود، گفتم: میو. میو. بعد هم توی خودم جمع شدم و نگاهم خیره ماند، ثابت به روبه رو. جایی که نورهایی که شما آدم ها نمی بینید، به هم می پیوندند. خمیازه می کشم. دست هایم را لیس می زنم، بوی روباه را حس می کنم. آن طرف حیاط لانه دارد. بوی سمور را می شنوم. این طرف حیاط لانه دارد. بین قفس های فلزی یک سوراخ های خاصی هست که از بین ش رد می شوم. بعضی وقت ها، پادگان پر از سگ های گنده ی ترسو است. که می گویند: واق. واق. بدنم را لیس می زنم. دمم را خوب تمیز می کنم. سرم را بلند می کنم. از شما آدم ها هیچ کسی این جا نیست. می گویم: میو. میو. هیچ کسی اینجا نیست. هیچ کسی بغلم نمی کند. هیچ کسی نازم نمی کند. هیچ کسی من را نمی بوسد. از هیچ گربه ی دیگه یی اینجا خبری نیست. آدم ها هم اگر باشند، می گویند: پیشته. وقتی گربه شدم، گفتم: میو. میو. فقط گفتم: میو. میو

تیتر: نام یک هایکو از لنگستن هیوز که می گوید

صورت سرد
آرام
رودخانه
از من یک بوسه می خواهد

Saturday, May 24, 2008

توت فرنگی های وحشی


توی خیابان سُر می خورم. نمی شنوم. هر چه می گوید فقط لبخند می زنم. یک جایی که حواسم نبود، دیگر چیزی نمی گفت. آدم ها بهم تنه می زنند. من حواسم نبود. خیابان شلوغ بود. شب بود. یک جور نور خاص توی هوا بود. سرم درد داشت. نفسم تنگ بود. دلم می خواست یک گوشه می ایستادم. دلم می خواست صدایت می زدم. دلم می خواست گریه می کردم. چه فرقی می کرد؟ تو دور بودی. تو برای همیشه دور بودی. دو هزار و خورده یی کیلومتر تا آن ور، تا خانه، تا مشهد، تا آن خیابان و آن میدان و تو، در خانه ت ... چه فرقی می کند؟ دیگر چه اهمیتی دارد کجا باشم، یا چه اتفاقی بیافتد، یا ... وقتی تو نیستی ... توی خیابان چرخ می خورم. چیزی واقعی نیست. هیچ چیزی واقعی نیست. یک شبحم. آواره. گیج. منگ. بهم ریخته. بستنی می خریم. بستنی توی دستم واقعی است. وحشی بستنی را گاز می زنم تا واقعی شوم. واقعی نمی شوم، به دریا رسیده ایم. به موبایل پناه می برم. با بابا صحبت می کنم. با مامان. با برادرم. با خواهرزاده هایم. با خواهرم. با مجتبی صحبت می کنم. به محمود زنگ می زنم و حرف می زنیم و نمی گذارم قطع کند. حرف می زنم. دلم گریه می خواهد. تو نیستی. تو برای من دیگر نیستی. تو من را نمی خواهی. دیگر من را نمی خواهی. دیگر من را ... حالا ... سعید زنگ می زند. حرف می زنیم. دلم گرفته. به سعید می گویم دلم گرفته. باهام انگلیسی حرف می زند. یک جمله می گوید از جان اشتاین بک. من دلم بیشتر می گیره. خیابان خیلی شلوغه. من گیجم. یک دوست از کنارم رد می شود. می گوید کجایی؟ توی فضا؟ توی فضا شناورم. گیج می خورم. خسته ام. پسر بچه کوچولویی هستم که پناه برده به شعرهای یانیس ریتسوس. پناه برده به انزوای بی رنگ ماه، در آسمانی که ستاره ندارد، هیچ وقت ستاره ندارد. خسته ام. سرک می کشم به این سو و آن سو. مهدی در کوچه ی بن بست خودش، مغموم سر به بغل گرفته و روبه رویش را نگاه می کند. توی اینترنت ول می گردم. آریان به افتخارم جمعه می خواهد مهمانی بدهد، املت با سیر فراوان. دعوت کرده آدم ها را. گیج می زنم. هوا شرجی است یا من؟ دلم بستنی می خواهد. بستنی واقعی. بستنی سرد است. سرما را دوست دارم. تشنه ام. می نشینم روی تخت. گوجه سبز می خوریم و خیار. مست می شوم، با یک نسیم غریب که توی هوا ول می گردد و از طرف تو نیست. حالم خوب نیست. چراغ ها را خاموش می کنم. آقای دوست پیشانی ام را می بوسد. می گوید این قدر فکر نکن. می خوابد. من خوابم نمی برد. خودم را بغل می کنم و خیره می شوم به میان تاریکی. نه صدایی هست. نه حرکتی. هیچ چیزی واقعی نیست. دلم بستنی می خواهد. خیلی زیاد





برایم نوشتی

یکی بود

یکی نبود

یکی نبود

دیگه نیست





تیتر: نام یک فیلم محشر از اینگمار برگمن. خیلی دوستش دارم

Sunday, May 18, 2008

اقیانوس آرام


چشم هایم را می بندم. سر خم می کنی رویم. گونه هایم را می بوسی. یکی بعد از دیگری. دست می کشی بین موهایم. می گویی شب بخیر. چراغ را خاموش می کنی. درب را می بندی. یک لحظه برمی گردی. می پرسی می خواهی پیش ت بمانم؟ می گویم نه. می خواهم و نه. می خواهم و نمی توانم بگویم که می خواهم. می خواهم و نمی خواهم. درد دارم. حالت تهوع. سردم. بدنم سرد است. سرگیجه دارم. و افسر نگهبانم

گفتی برگرد. غلت زدم. بدنم را شل کردم. انگشت هایت روی پوستم چرخ می خورد. عضلات کوفته ی دردناک را ماساژ می دادی. آمادی بالاتر. گردنم. پشت گوشم. جایی که بیشتر از همه درد داشت. آرام مالش دادی. آرام خون جریان پیدا کرد. و تو رفته بودی. درد در رگ هایم بود. خسته بودم. چراغ خاموش بود. به سقف خیره ماندم. انگشتم را مک زدم. سقف تب دار بود. خوابم برد. صبح از صدای گنجشک ها بیدار شدم. تو جی نیستی. تو یک پسر معمولی مهربان هستی. قدیمی ترین دوست سربازی. حالا بعد از پنج ماه برگشتی پیش من. حالا شدی مال یگان ما. من از اینجا تونل زدم و تو از یگان خودت و یک جایی به هم رسیدیم. حالا ... همه چیز تب دار است. تب دارم. درد توی سرم چرخ می خورد. نمی دانم کی خوابیدم


جمعه است. جناب ... افسر نگهبان است. اسمش که می آید روی برد توی دل همه قند آب می شود. می دانیم خوش می گذرد. حال می کنیم. صبح حمام هستم که صدایم می زند. می آیم بیرون. توی باشگاه ایستاده. ماراتن گفتن و شنیدن و خوردن و چای پشت چای خوردن و خنده. اگر آدم ها می دانستند سربازی چقدر خوش می گذرد. خوش می گذرد. شب زود خودش را می رساند پیش ما که با هم بخندیم. نان کم داریم. ظهر یک سالاد مخصوص درست می کنم به سبک خودم: لبریز از مایونز و ماست. و شب می خواهم املت درست کنم، با سیر فراوان. عاشق طعم هستم. همه اینجا این را می دانند. همه بهشان خوش می گذرد. این را هم من می دانم که هر دفعه آشپزی و سالاد به من می افتد. زنگ می زند که فلانی نان بخر. می پرسم کی. نام تو را که می برد قلبم پایین بالا می پرد. اولین بار وقتی آن چهار ماه و خورده یی پیش نگاه غمگین تو را دیدم، تمام وجودم لرزید. کپ صورت آن پسره ی بات توی کوهستان بروکبک بودی. حالا داری می آیی اینجا. روی سگک کمبربندت یک جی بزرگ طلایی حک شده. به انگلیسی. یعنی می دانی یعنی چی؟ یا ... سیب زمینی ها را شسته ام که می آیی. لاغرتر شدی. پشت سرش ایستادم. دارم انحناهای بدنش را با چشم می خورم. حرف ندارد. خنده. شادی. زیر چشمی نگاهت می کنم و می گذارم پیازها خوب تفت بخورند. سیرها را یک کم حرارت می دهم. گوجه فرنگی ها را ریز می کنم، به قطعات مساوی. آقای دوست سیب زمینی را سرخ می کند. می گذارم همه چیز خوب حرارت بخورد. دلم از حرارت دارد می میرد. دارم تب می کنم. خونسرد، همه چیز را با هم مخلوط می کنم. هوس والیبال به سر جمع می زند. من داور می شوم, به نفع تو حساب می کنم. کسی نمی فهمد. ولی می بازی. با یک نتیجه ی نزدیک می بازی. تخم مرغ ها را بعد از بازی اضافه می کنم. موقع شام صندلی ام را می گذارم کنار تو. بوی عطر تن ش. لبخندهایش. خدایا. کلی فلفل می زنم به شامم. املت تندش خوب است. شام تندش خوب است. همه داریم می خندیم. شب بعد از شام می گوید باید برود. می گوید دخترم ... لبخند می زنم. جی نیست. نه. جی نیست.


پیوست: اول ها می گفتند ورزش. می گفتم قلبم بیمار است. نمی توانم بدوم. احمق ها نفهمیدند. هی گیر. هی گیر. که بیا. جدیدترها می گویم که فقط یک ورزش بلدم: س.ک.س. می گویم تویش حرفه یی هستم. رنگ ها سرخ می شود و سفید. من لبخند می زنم. لبخندهای آرام


تلبیغ بازرگانی: بیسکویت های کرم دار کاکائویی گرجی بخورید. وسط همه شان یک جی بزرگ حک شده. به انگلیسی. خوشمزه است و آرام بخش

Saturday, May 10, 2008

فوايد گياهخواري


سيب زميني‌هاي پخته را پوست مي‌كنم. با چاقو نصف مي‌كنم. به قطعات تقريبا مساوي، روي پيازهاي سفيد خرد شده، مي‌ريزم. تخم‌مرغ‌ها را يكي از سربازها پوست مي‌كند. ريزشان مي‌كنم. ظرف سس را باز مي‌كنم. چهار قاشق بزرگ مايونز مي‌ريزم و هم مي‌زنم. در ظرف پلاستيكي را مي‌گذارم. روي پيش‌خوان سه تا ظرف هست. يكي سيب زميني خرد شده. يكي پياز خرد شده. يكي گوجه‌فرنگي‌هاي خرد شده. لنگ كبريت مانده‌ايم. حوصله‌ام سر مي‌رود. از باشگاه مي‌آيم بيرون. هوا يك جور باد گرم خاص خودش را دارد. قدم مي‌زنم. ماه آن دور‌دست‌هاست. در كانكس خبري نيست. دور هم نشسته‌اند به حرف زدن. تخمه شكستن. آقاي راننده صدايم مي‌زند. مي‌گويد: مي‌دانم وضعت از من خراب‌تره. مي‌داند با حرص و ولع تخمه مي‌شكنم. روي تخت مي‌نشينم، آرام. مشت مي‌كنم و تخمه‌هاي شرابي رنگ هندوانه، زير دندان‌هايم قرچ صدا مي‌دهد. حوصله ندارم. دو روز است مي‌توانم كار كنم. هنوز هيچي نشده، سه تا از كتاب‌هايم را خوانده‌ام. شعور ندارم خوب. مثل گاو مي خوانم. نخوانم چه كنم؟ اين‌جا سكوت است آقا. سكوت. آقاي دوست هنوز ... حس كافكايي بهم دست داده. توي اين هواي هميشه دم‌دار و نفس‌هاي آرام و صداي كولر گازي كه همه جا هست. جنون تنهايي است. يا شايد جنون ... خوب شايد خود جنون باشد. جنون خالي. جنون گوسفندي. جنون گاو. به فيزيك فكر مي‌كنم به نظريه‌ي تاثير پروانه. به اين كه هر كولر دارد هوا را گرم تر مي‌كند. حوصله ندارم. تخمه مي‌شكنم


...


بچه‌ها لِف لِف مي‌:نند. غذا را خودم مي‌كشم. املت را لقمه مي‌كنم. غذاي محبوبم. حيف فلفل نداريم. توي ذهنم حك ميكنم يادم باشد بخرم. فكر مي‌كنم شده‌ام قهرمان يكي از رمان‌هاي زويا پيرزاد. فكر مي‌كنم به فوايد يك پسر جي در پادگان. به اين كه فرق انواع مختلف گوجه‌فرنگي را مي‌دانم. به اين كه بلد است به غذا طعم بدهد. بلد است لبخند بزند. بلد است گوش كند. دئودرانت را مي‌شناسد. اسپري خوش‌بو كننده‌ي هوا مي‌خرد. لباس‌هاي رنگارنگ مي‌پوشد. مثل يك خانوم خوب مواظب همه چيز هست. و عاشق مايونز. و هميشه مي‌ترسد چاق شود. و عاشق خيره شدن به انحنا‌هاي بدن ديگران. مي‌دانند شعور ندارم. كسي كاري به كارم ندارد. شب است. باز هم كتاب مي‌خوانم. باز هم كتاب مي خوانم. موسيقي گوش مي‌كنم



تيتر: نام كتابي از صادق هدايت كه تويش مي‌گويد به جاي گوشت لوبيا بخوريد. بهتره


آقاهه: آره. اين‌جا دريا هم دارد. يك درياي آبي خوشگل خل


Thursday, May 08, 2008

اپرای قوراباغه های مرداب خوار

در خواب گذشت. چشم هایم را باز کردم و اتوبوس پیچید. باز هم پیچید. توی گردابی از پیچ ها از زاگرس گذشتم. شب بود. بدنم درد داشت. چشم هایم درد داشت. چشم هایم هنوز خیس بود. خیس اشک هایی که نمی آمدند. نیامدند. خیس از مشهد بیرون آمدم. سی و شش ساعت قبل. تو نیامدی. سرم داد کشیدی. عصبی شدی. عصبی که چرا دارم می روم. چرا بی تو می روم ... تو با من قرار داشتی و کاری پیش آمده بود. تو جایی مانده بودی. تلفن همراه آنتن نداده بود. من اشتباه شنیدم. من رفتم. بی تو رفتم. بی طعم بوسه ی تو رفتم

من ... تهران خسته بود. صبح رسیدم تهران و یک ماراتن بدو بدو تا یازده و نیم شب که در خانه ی صورت هایی با لبخندهای بی پایان به رویم باز شد و بعد از یک روز خسته، که درد را توی روحم به این سو و آن سو می کشاندم، به بوسه های روی گونه ها رسید

...

اتوبوس پیچید. پیچید. خسته بودم. تابلوها نشان می دادند جنوب 135.جنوب 15. جنوب 5. جنوب 0. صبح بود. هوا لبریز از یک جور مه ی رقیق گرم. ولی خوب. ولی معمولی. شرجی آن قدر ها هم که می گویند چرت نیست. ساک لبریز از کتاب را کشاندم به تاکسی. کیف کاغذهای پرینت شده در دست.نگران که دژبانی چه خواهد گفت خیابان های صبح را خواب آلود نگاه کردم. نخل ها. شمشادهای غول پیکر. خودم را کشاندم به سمت در غولی که مرا در خود می خورد. پادگان فقط کاغذ را مهر کرد و برو. خودم را کشاندم به اتاقک تنهایی. دوست ها رو به رویم ایستادند. و لبخند. و بوس. و خسته بودم. خسته بودم

...

توی پادگان ساعت یخ می زند. ساعت ندارم. ساعت نمی بندم. از وقتی سرباز شدم دیگر ساعت نمی بندم. ساعت یعنی چی؟ دلم گرفته بود. طعم بوسه ی تو را می خواستم که روی لب هایم مانده باشد. صفحه ی همراه قاچاقی را داشتم که تو جواب نمی دهی. من چقدر خسته ام
خسته ام
خسته ام
...


تیتر: نام کتابی از جواد سعیدی پور - رضا ناظم - که خر شدم از انتشارات کاروان خریدم و ماه بود. یک کتاب توچولو که پر از مینیمال های کوتاهه. شب که رسیدم تهران پیش بچه ها. با چند نفر از جمله این و این و این تا یک صبح خواندیم و کیف کردیم
...

شما که نمی خواهید توی کافی نتی که تایپ نمی شه کرد
من عکس بگذارم؟ هووم
...