Tuesday, November 05, 2013

جنون در 4.48، جلد آخر مجموعه آثار سارا کین




جنون در 4.48
نوشته سارا کین
مجموعه آثار نمایشی سارا کین
جلد پنجم و پایانی
انتشارات گیلگمیشان
پاییز 1392

سارا کین[1]، در سوم فوریه‌ی 1971 در انگلستان متولد و در 20 فوریه‌ی 1999 درگذشت. نمایشنامه‌های او به مسأله‌ی عشق و رستگاری، علایق جنسی، رنج، درد، شکنجه و سرانجام موضوع مرگ می‌پرداختند. او از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویس‌هایِ پست‌مدرن و آوان-گارد در قرن بیستمِ انگلستان حساب می‌شد. در آثار او نثر اهمیت فراوانی دارد و جنبه‌هایی شاعرانه پیدا می‌کند. او از زبانی سنگین و کهن استفاده می‌کند، به کنکاش در فرم‌های نمایشی مشغول شده است و بر روی صحنه‌ی تئاتر، تصویرهایی افراطی خشن و جنسی را به نمایش می‌گذارد. کین در طول عمر خود پنج نمایشنامه نوشت، یک فیلم کوتاه با نام پوست[2] و دو مقاله در روزنامه‌ی گاردین منتشر ساخت.
جنون در 4.48 / 4.48 Psychosis
این نمایشنامه زمانی کوتاه قبل از مرگ سارا کین کامل شد و بعد از مرگ وی در سال 2000 به روی صحنه رفت. نمایشنامه را جیمز مک‌دونالد در رویال کورت برای نخستین مرتبه اکران کرد. این اثر،‌ کوتاه‌ترین و در عین حال پراکنده‌گوترین اثر سارا کین است. این اثر پلات و شخصیت‌پردازی را کنار می‌گذارد و در کل به جز صدایی از راوی، اشاره نمی‌کند چه تعداد هنرپیشه برای اجرا لازم است. نمایشنامه در زمانی نوشته شده است که سارا کین از افسردگی عمیق رنج می‌برد و تلاش‌های او و دیوید گریگ را دنبال می‌کند که در سوژه‌ی «ذهن روان‌پریش» کار می‌کردند. گریگ می‌گوید این زمان 4.48 اشاره به زمانی دارد که سارا کین در اوج افسردگی‌اش، مرتب صبح‌ها از خواب می‌پرید و بیدار می‌ماند. سارا کین مدتی بعد از نوشتن این نمایشنامه، خودش را دار زد.



[1] Sarah Kane
[2] Skin

Monday, November 04, 2013

توهم های آبی

توضیح: یک شعر بسیار قدیمی از دفتر «سرودهای فراموش شده‌ی مردی به نام یونس»، فکر می‌کنم متعلق به ده سال پیش باشد


هفت طبقه ساختمان آجری زرد
مثل یک رقص سرد
به یک‌باره درهم فرو می‌ریزد
ویرانی بالاخره معنایش را پیدا می‌کند
در تصویر یخ زده‌ی جنازه‌ای (ول شده) این زیر
زیر هفت طبقه‌ی تمام روزهایی که فرار کرده بودی از...

برگشتم به سمتت
لبخند زدم
و تو ماسک را روی صورتت جابه‌جا کردی:
سلام؟
خوبی؟

هفت طبقه از آجر و بتون و دیوارهای سفید رنگ
و پر از اتاق‌هایی از لحظه‌های غمگین تنهایی خالی...
هفت طبقه روی سرم آوار شد
و شهر هنوز خوشبخت بود
و من فقط یک کتاب برگ کاهی شعرهای والت ویتمن توی دست‌هایم داشتم
و یک کوله‌ی سیاه رنگ بر شانه‌
و دیگر چیزی نمانده بود.
و هنوز این‌جا، همین جا، پر از تمام همان سوال‌هایی که تمام نمی‌شدند
ول نمی‌کردند.

می‌شود؟ می‌توانی؟ جرات‌اش را داری؟
امیدی هست؟ هست؟
بودن نبودن سوال مسئله آرزو شمشیر دشنه   شوکران...
زندگی دیگر چه دارد؟
زندگی دیگر چه می‌خواهد؟

تمام زندگی می‌شود یک ساعت و بیست و پنج دقیقه
نشستن روی یک نیمکت
منتظر آرزویی که بیاید
با یک پری که پینوکیو را واقعی کند
خیره به میان تصویر هر کسی که از دور می‌آید
امیدوار که شاید این
شاید همین...
سلام
خوبی؟
سلام
خوبم.
خوبی؟
...
و یکی دیگر می‌گذرد
و یکی دیگر می‌گذرد
و یکی دیگر...
لعنتی نمی‌آید
و تو باز با یک مسکن دیگر می‌خوابی
و یک مسکن دیگر
و یک...

برگشتم به سمت تو!
تو خندیدی
و ماسک را روی صورتت جابه‌جا کردی.

...

شب دارد در خودش گم می‌شود
و اتوبان‌ها پیچ می‌خورند و پیچ می‌خورند و
تصویر برج‌های باقی مانده
سایه می‌افکند روی نقاشی ِ ماه
کنار ابرها
ستاره‌ها هنوز دارند
قایم باشک بازی می‌کنند
من
قوطی خالی را توی دستم چرخ می‌دهم

نگاه می‌کنم تمام شهر ساکت می‌شود. 

Friday, November 01, 2013

مرزهای دنیا


می‌خواست بداند دنیا از کجا شروع می‌شود ولی نمی‌توانست درک کند این موضوع را. دنیا از جایی شروع نمی‌شد، دنیا ختم به جایی نمی‌شد. دنیا مثل یک تصویر بود فقط، کِش آمده بود. از نقطه‌هایی گذشته بود، بعضی‌جاها را پریده بود. یک پسر نوجوان گی بود اصلاً نمی‌خواست به چیزی توجه کند. فقط یک کپه گنده سوال بود که نمی‌خواست به جوابی برسد.
تصویرهای دنیا او از یک روز سرد زمستانی شروع می‌شد که صبح از مدرسه زده بود و شروع کرده بود به راه رفتن و برف باریده بود و تمام صبح راه رفته بود و راه رفته بود. به دیدن دوستش رفته بود. دوستش خانه نبود. رفته بود به خیابان‌ها. برای اولین بار فکر کرده بود نمی‌خواهم هیچ‌کدام از این‌ها را. دنیا از آن زمان شروع شده بود و کِش گرفته بود از تصویرها. از اولین روزی که فکر کرد خودش را باید بکشد ولی نکشت و بعدها فقط فکر می‌کرد چقدر خودکشی احقانه است وقتی درنهایت هیچ فایده‌ای ندارد، درنهایت هیچ اهمیتی ندارد.
نام پسر به‌یادش نبود. پسری که صورتش را جلو آورد و لب‌هایش را بوسید و او فقط صبر کرده بود و نگاه کرده بود و فکر به هیچ‌چیزی نکرده بود و دنیا شروع شده بود. یادش نمی‌آمد نام او را یا حتی صورت‌اش را بعد از گذر تمام سال‌ها. ولی بدن‌اش را به‌خاطر داشت. رنگ پوست‌اش را. وقتی دست انداخته بود پیراهن‌اش، شلوارش، شورت‌اش را رها کرده بود و جلوی او ایستاده بود. صدای نفس‌هایش را به‌خاطر داشت وقتی اولین مرتبه داخل بدن یک نفر را تجربه کرده بود. آن گرمای عجیب را تجربه کرده بود و صدای نفس‌‌نفس‌هایش را زیر ضربه‌هایش گوش کرده بود. حالا، وقتی نشسته بود جلوی مانیتور، نمی‌فهیمد چرا بر معرفی خودش در پروفایل جدید نوشته است:
Not a single thing remains in the whole world so fuck the rest of it
خشم جمله او را می‌ترساند اما نمی‌توانست جلوی خشم را بگیرد، نمی‌توانست جلوی هیچ‌چیزی را بگیرد. هفته قبل، وقتی این جمله را نوشت، به هیچ‌چیزی فکر نکرد. به خودش گفت اولین چیزی که به ذهنت می‌رسد را بنویس و نوشته بود. حالا نشسته بود و سعی می‌کرد مرزهای دنیا را پیدا کند. مرزهایی که از چنگ‌اش گریخته بودند و او را رها کرده بودند تا بنویسد: گند بزنند به بقیه‌اش. ولی مگر پیش از این مرزی وجود داشت که حالا بخواهد از کف برود؟
نمی‌دانست. دیشب خواب دیده بود حیوانی عجیب که در نزدیکی خانه تمام سال‌های مشهد، پیدا کرده بود. حیوانی بود بین سمور و سنجاب. حیوان با او دوست شده بود. می‌خواستند بروند باغ به مهمانی. حیوان جایی از ماشین پریده بود بیرون. وحشت کرده بود ولی حیوان با زن و دو بچه‌اش برگشته بود. همه را سوار کرده بودند. حیوان‌هایی که از او نمی‌ترسیدند. همه رفته بودند به باغ به مهمانی و جایی حیوان شروع کرده بود به زندگی اما بعد دیگر نمی‌فهمید کجاست، ساختمان‌ها عوض می‌شد، تصویرها تغییر می‌کرد، نمی‌توانست چیزی را در جایی پیدا کند. صبح فکر کرده بود این همان حیوان خانگی‌ است که امید می‌خواست. استقلال داشته باشد و کار خودش را بکند و خانواده‌اش را هم بیاورد دور هم خوش باشیم و همه‌چیز را بجود. مثل همان روز که امید با افتخار دفتر یادداشت‌اش را نشان داده بود اولین زوج همستر‌ش، عطف آن را جویده بودند از دو جا و احساس کرده بود چقدر خوب است این، چقدر بامزه است این، احساس کرده بود بچه‌های خودش هستند گند زده‌اند به چیزی و می‌شود این گند زدن را دوست داشت.
اسم‌ها از خاطرش رفته بود، خاطره‌ها از یادش رفته بود. از خواب پریده بود و به آفتاب صبح نگاه کرده بود و نمی‌خواست، نمی‌توانست درک کند یا بداند یا هر چیزی که بود یا نبود. یکی بود یا یکی نبود. یکی نبود. یکی دیگر نیست. نخواهد بود. این را پنج سال پیش برایش اس‌ام‌اس زده بود و نبود دیگر. پسری دیگر رفته بود در اتاقی که پسرها می‌آیند، می‌روند، از میکل‌آنژ هم صحبت نمی‌کنند. (تی اس الیوت البته نوشته است: در اتاقی که زن‌ها می‌روند و می‌آیند، از میکل‌آنژر حرف می‌زنند.) تمام عمر نشسته بود به تغییر دادن مرزها. مرز اول برای خودش بود، برای گربه دورنش بود، برای کودک درونش بود. بعضی‌وقت‌ها دست گربه‌ی درون و کودک درون را می‌گرفت و با هم می‌رفتند بیرون. آخرین بار که هر سه تایی رفته بودند، کلی خوش گذشته بود ولی بعد آمده بود خانه و فکر کرده بود من چرا این‌ها را خریدم؟ ولی گربه‌ی درونش خُرخُر می‌کرد و بچه نشسته بود بستنی‌اش را لیس می‌زد.

حالا دیگر چه اهمیتی داشت؟ همه چیز ذوب شده بود. همه چیز رفته بود. حالا هر روز یک قطعه موسیقی انتخاب می‌کرد تکرار شود بر لحظه‌هایش و اهمیتی نمی‌داد. شاید رمان می‌خواند. شاید مست می‌کرد. شاید می‌رفت بیرون. شاید هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. شاید آشپزی می‌کرد. شاید نمی‌کرد. شایدها زیاد شده بودند، شایدها از اندازه گذشته بودند. شایدها به بی‌اهمیتی‌ها تبدیل شده بود. شایدها او را تنها گذاشته بودند و رفته بودند. در را هم پشت سرشان بسته بودند. نشسته بود و به هیچ چیزی اهمیت نمی‌داد، به قول آهنگ جدید آوریل لویج بود: سوال‌های زیادی است اما به جواب‌شان فکر نمی‌کنم. دیگر به جواب‌شان فکر نمی‌کرد.

Sunday, October 27, 2013

در پناهندگی





روبه‌رویم ایستاده بودی. سایه‌ات بر صورتم سنگینی می‌کرد. کارت را کرده بودی، خم شدی و کنارم نشستی. در آپارتمان تهران بودیم. روی کاناپه نارنجی نشستیم. غروب گذشته بود و شب سایه‌ می‌افکند ولی هنوز چراغ روشن نکرده بودیم. با هم دعوا کرده بودیم. خیلی بد دعوا کرده بودیم. حالا دوباره با هم دوست شده بودیم. وحشت‌زده بودم. به‌طرز دردناکی وحشت‌زده بودم مبادا ترکم کنی. مبادا بروی. در را پشت سر خودت ببندی. مرا با تنهایی‌ این دیوارها رها کنی. زمان کند شده بود و حالا به سرعت معمول خودش بازمی‌گشت. چشم‌هایم را بستم. چشم‌هایم را باز کردم. اولترا بوکم را بستم. کاری که خواسته بودی انجام شده بود. حالا زندگی ادامه مسیر خودش را می‌رفت. چشم‌هایم را بستم.
چشم‌هایم را باز کردم. اتاق تاریک‌روشن احاطه شده در نور شمع و سیگار. جام شرابم را سر کشیدم و دوست برایم دوباره پر کرد آن را. ریخت تا جام از نیمه گذشت. بطری تمام شد. بطری را گذاشت گوشه‌ای. سر کشیدم شراب را. چشم‌هایم را بستم. زمان مدت‌ها بود گذشته بود. دنبال سایه‌ات می‌گشتم دورتادور اتاق. نبودی. فاصله بین ما از هزار مایل گذشته. در دوردست ایستاده‌ای. اینجا ایستاده‌ام به سکوت زندگی‌ام خیره مانده‌ام در آواز ترکی و رقص. سیگار می‌خواستم. به ایوان رفتم و چراغ‌های شهر سوسو می‌زد در امتداد خیابان‌ها زیر پایمان و به همه سو گسترده می‌شد.
زمان گذشته بود. سایه‌ات کِش گرفته بود در خیابان‌ها پیش می‌رفت به‌سمتی که نمی‌دانستم. دست دراز کردم تو را بگیرم دوستم بود دستم را کشید به وسط اتاق تلو خوردم جام شرابم را سر کشیدم جام را جایی گذاشتم چشم‌هایم را بستم گذاشتم تکان رقص مرا با خودش ببرد بدون آنکه فکر کنم این دست‌های تو نیست دست‌های پسری است که تو ازش خوش‌ات آمده بود و حالا با همدیگر می‌رقصیدیم بدون آنکه تو همین نزدیکی باشی جام شراب‌ات را سر بکشی بخندی به چیزی گیج باشی از چیزی دیگر.
در ایوان ایستادم. سیگار آتش زدم فکر کردم به اینکه می‌شد برگشت و آپارتمان تهران را... می‌دانستم غیرممکن است. می‌دانستم نمی‌شود. تصویر تو دوباره بود همینجا روبه‌روی چشم‌هایم از دستم عصبانی بودی دعوا تمام شده بود ولی از دستم عصبانی بود و حالت چشم‌هایت فراموشم نمی‌شد وقتی اینجا، مایل‌ها فاصله بین‌مان افتاده بود و من نمی‌دانستم باید چه کار کنم و فقط مست‌تر می‌کردم مثل تمام این شب‌هایی که گذشته بود و به قول تو همه‌اش مهمانی‌های بی‌خود احمقانه بود با کمی شراب الکل آبجو یک چیزی که همراهش بشود سیگار کشید و منگ‌تر بود و منگ‌تر ماند.
مهمانی در فارسی و ترکی و انگلیسی ادامه پیدا می‌کند. یک جا تصمیم گرفتم ادامه ندهم و دنبال نمی‌کردم چه می‌شود و چه می‌کنم و فقط گذاشتم رها باشم در این تنهایی در این چهارچوب دیوارهایی که نمی‌خواستم بدون تو باشد ولی بدون تو شده است. بدون تو ادامه دادم در تاریکی و شمع‌ها. نوشیدم تا نقطه‌‌ای که دیگر نمی‌شد لب به شراب زد. سیگار کشیدم تا نقطه‌ای که دود را نمی‌توانستم بین شش و بینی‌ام تحمل‌ کنم. بشقابم را دوباره پر کردم از پاستا تا نقطه‌ای که نیمه رهایش کردم جایی بر روی میز.

و آخرین شکلات با روکش طلایی را باز کردم. برگشتم کاپشن پوشیدم با دوست‌هایم برگردیم سمت ساختمان خودمان. یک شب تمام شده بود. یک مهمانی دیگر گذشته بود. اینجا در نیمه‌شب خیابان شهری که حرف مردم‌اش را نمی‌فهمم برگشتم سمت خانه و فکر نمی‌کردم به تمام چیزهایی که از دست رفته‌اند. رها شده‌اند. در انتخابی که حق انتخاب‌اش از آنِ خودم نبود. به تو، تو که در دوردست مانده‌ای و چقدر تحمل فاصله سخت است وقتی نمی‌خواهی با تمام وجودت تحمل کنی فاصله را. نفس عمیق کشیدم هوای شب آلوده به دود ذغال‌سنگ را. به انگلیسی شوخی کردم با همسایه و تا در خانه تلوتلو خوردم در امیدواری فراموشی. فراموشی تمام ثانیه‌هایی که خواهند آمد.

Saturday, October 26, 2013

ویار، جلد چهارم مجموعه آثار نمایشی سارا کین، ترجمه رامتین شهرزاد




ویار

نوشته سارا کین
مجموعه آثار نمایشی سارا کین
جلد چهارم
ترجمه رامتین شهرزاد

انتشار وبلاگی
پاییز 1392 / اکتبر 2013


اگر مشکلی در دریافت کتاب دارید، ایمیل بزنید تا در پاسخ، کتاب را ضمیمه کنم
ramtiin@gmail.com

ویار / Crave
سارا کین با چهارمین نمایشنامه‌ی خود، «ویار»، توانست نظر منتقدین را جلب خود کنند. این اثر را ویکی فیدِرسون در سال 1998 در تئاتر تراوِرس در ادینبرو به روی صحنه برد. نمایشنامه با نام مستعار مری کِلوِندون به‌جای نام سارا کین در سمت نویسنده به روی صحنه رفت، چون کین می‌خواست عکس‌العمل‌ها عاری از فعالیت‌ها و شهرتِ گذشته‌ی وی باشد. «مری» نام وسط کین بود. «ویار» از خشونت‌های مرسوم کین عاری بود و بیشتر در زبانی شاعرانه می‌گذشت، البته کین آن‌ زمان تحت‌تاثیر مطالعات خود بر «کتب مقدس» و «سرزمین برهوت» نوشته‌ی تی. اس. الیوت نیز قرار داشت. نمایشنامه چهار شخصیت دارد، هرکدام فقط یک حرف الفبا به‌عنوان نام و توصیف خود دارند. اثر هیچ‌گونه کمکی به هنرپیشه‌ها برای اجرای خود نمی‌کند و هیچ‌گونه توصیفی از صحنه ارائه نمی‌دهد. اثر همچنین لبریز از ارجاع‌های درون متنی است. کین این نمایش را «ناامیدکننده‌ترین» اثر خود نوشته است و اعتراف کرده بود آن را در زمانی نوشته است که «اعتقاد خود به عشق» را از دست داده بود.