Wednesday, October 01, 2008

صبح بود


صدای مامان دم در اتاق. چشم‌هایم سنگین بود. بدنم کرخت بود. یک جور حس گنگ توی رگ‌هایم می‌دوید. دست گرداندم و موبایل را پیدا کردم و یک چشمی نگاه کردم. شش صبح بود. سرد بود. دیشب که امید و سعید و احمد رفته بودند، پنجره باز مانده بود. هوا یخ شده بود. دیشب که نیمه‌شب برگشتم خانه، شنگول و منگول و با یک رز سرخ در دست، پنجره باز مانده بود. مست خوابیده بودم. منگ. تند خوابم برده بود. یک خواب بدون رویا. یک خواب پر از رویاهایی که تا چشم باز می‌کنی فوت می‌شوند و نیستند. یک خواب بدون خاطره. بدنم سرد بود. روی تخت نشستم. نگاه کردم به ... به هیچ چیزی نگاه کردم. هیچ چیزی نگفتم. امروز بعدازظهر باید بروم

چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم

چرا بی‌هوا سرد شد باد
چرا از ذهن من
حرفهای من
افتاد

قیصر امین‌پور



نشستم و همین‌طور که آهنگ‌های جلف و سبک گوش می‌کردم فکر کردم توی این نوزده روز مشهد چی‌کار کردم؟ یعنی به جز خوابیدن، ول‌گردی، عشق‌بازی، ‌پول‌خرج کردن به صورت انبوه (به رقمی که توی این سه هفته خرج کردم و نمی‌دانم کجا؟ چه‌طوری؟ کی؟ مغزم سوت می‌کشد،) غر زدن، اینترنت و تماشای فیلم، چی کار کردم؟ امروز صبح بیدار شدم و باید بروم و یک لیست بلند‌بالا هست از کارهای عقب مانده. امروز صبح هوا سرد بود


آیا تنها امید انسان
دو سه شاخه گل قرمز است
که در زردی آب گلدان بازهم
قرمز هستند؟

احمدرضا احمدی


من سردم بود. من دلم می‌خواست می‌نشستم و مثل یک بچه‌ی لوس گریه می‌کردم. دلم می‌خواست سرم را می‌گذاشتم روی شانه‌ی تو و داد می‌زدم دلم نمی‌خواهد بروم. داد نزدم. دیشب هم سرم را گذاشتم روی شانه‌ی تو و مثلا دل‌داری‌ت دادم که این سه ماه و بیست روز لعنتی مانده از این دوره‌ی خسته‌کننده را به یک چشم برهم زدن ... چشم برهم زدن. پلک‌هایم می‌پرد. وقتی عصبی باشم پلک‌هایم می‌پرد. امروز عصر بلیط قطار تهران را دارم، سیمرغ، سبز. امیدوارم کوپه‌ام پسرانه باشد. می‌دانم که آخر سر می‌افتم توی یک کوپه‌ی خانواده‌گی پر سروصدای خسته‌کننده که یک بچه تویش دارد غر می‌زند تا صبح. فقط همان اولین بار که سوار قطار شدم تنهایی، کوپه پسرانه بود: دو تا پسر دانشگاهی که من یکی‌شان بودم، دو تا پسر تیپ مسلمان ساده، دو تا پسر جی، دوست‌ پسرهای هم. تا صبح با پسرهای جی نشسته بودیم به حرف زدن و خندیدن و آن‌ها داشتند همدیگر را ناز می‌کردند و آخرسر هم نگفتم من هم جی هستم. پیاده شدم. فقط خاطره‌ش ماند، زیر دندان‌هایم مزه کند. زمان گذشت. زمان گذشته بود. صبح بود. من بعدازظهر باید رفته باشم

در اتاق بی‌روزن انعکاسی سرگردان بود
.و من در تاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
.و این هشیاری خلوت خوابم را آلود
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

سهراب سپهری


چرا یانی این‌قدر قشنگ می‌نوازد؟ چرا من یانی را سال‌هاست دوست دارم و خسته نمی‌شوم؟ چرا فروغ همیشه خوب است؟ چرا هوای عصرهای پاییز همیشه خوب است؟‌ چرا ترافیک وقتی از یک شهر کوچک برگشته باشی،‌ حتا بعد از نوزده روز هم خوب است؟ چرا خوب است شب‌ها دیر برگردی خانه و چراغ‌ها خاموش باشد و فقط یک چراغ برای تو روشن نگه داشته باشند؟‌ چرا بوی رز خوب است؟ چرا من عطر لاکوستای انگلیسی توی بسته‌های سبز را دوست دارم؟ چرا پیراهن‌های مشکی آستین‌بلند خوب است؟ چرا یونیسف قشنگ‌ترین کارت‌پستال‌های دنیا را چاپ می‌کند؟ چرا غر زدن و ول‌گشتن با امید همیشه خوب است؟ چرا خرید کردن این دفعه مزه می‌داد؟ چرا شوهر خیلی خوب است؟ چه‌جوری من تو را پیدا کردم؟ توی خیابان احمدآباد از خیابان رد شدی. من ایستادم. لبخند زدم. آمدی جلوتر. دست دادیم. من داشتم ور می‌زدم. یک جایی بود نزدیکی‌های پاستور. جایی که یونایتد کالرز او بنتون نماینده‌گی گنده‌ش هست، که یادم آمد سال‌هاست با هم دوست هستیم. صبح بود. من سردم بود. یک جایی توی اتاق نشسته بودم. چراغ‌ها خاموش بود. من عصر توی قطارم. قطارم می‌گوید تاپ تالا‌پ تاپ

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با
زنبیلی از آن می‌گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از
شاخه می‌آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه
برمی‌گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در
فاصله رخوتناک دو
هم‌آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی‌دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی
بی‌معنی می‌گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه‌ مسدودیست
که نگاه من، در نی‌نی چشمان تو خود را
ویران می‌سازد
و در این حس
که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت
خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه‌های ساده خوشبختی خود
می‌نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان
کاشته‌ای
و به آواز قناریها
که به اندازه یک پنجره می‌خوانند
... آه
سهم من اینست
سهم من اینست

فروغ فرخزاد

Monday, September 29, 2008

لولوی شیشه‌ها


اتاق من شیشه‌یی‌ست. دیوار‌هایش با عبور هوا موج می‌گیرند و من یک کم می‌ترسم. تو رفته‌یی سفر. یک دیدار کاری. یک کار اداری. یک سری ملاقات‌های خسته‌کننده و تو بی‌حوصله نشسته‌یی توی اتاق غر می‌زنی و من را می‌خواهی و من هر بار که اس‌ام‌اس‌ت می‌آید فکر می‌کنم یک جایی از دیوارهای شیشه‌یی دارد ترک می‌خورد. من قلبم را توی مشتم گرفته‌ام و فکر می‌کنم شاید یک بار دیگر ... شاید برای یک بار دیگر؟ قلبم توی مشتم می‌تپد و حوصله ندارد. من غم‌گینم. غم‌گین یک بودن، یا نبودن، یا ... می‌خواهم برایت با صدای نازک و غم‌گین خودم «سهراب سپهری» بخوانم. گوش می‌کنی؟ می‌دانم گوش می‌کنی. می‌خواهم برایت شعر بخوانم. همیشه وقتی دل خودم می‌گیرد برای خودم شعر می‌خوانم و دل تو چقدر گرفته و می‌خواهم برایت شعر بخوانم

...

لولوی شیشه‌ها
سهراب سپهری

در این اتاق تهی پیکر
! انسان مه‌آلود
؟ نگاهت به حلقه‌ی کدام در آویخته

درها بسته
. و کلیدشان در تاریکی دور شد
: نسیم از دیوارها می‌تراود
. گل‌های قالی می‌لرزد
. ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می‌زنند
باران ستاره اتاقت را پر کرد
و تو در تاریکی گم شده‌ای
! انسان مه‌آلود

. پاهای صندلی کهنه‌ات در پاشویه فرو رفته
درخت بید از خاک بسترت روییده
. و خود را در حوض کاشی می‌جوید
: تصویری به شاخه بید آویخته
، کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد
گویی ترا می‌نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی
گویی مرا می‌نگری
! انسان مه‌آلود

ترا در همه‌ شب‌های تنهایی
. توی همه شیشه‌ها دیده ام
: مادر مرا می ترساند
‍! لولو پشت شیشه‌هاست
. و من توی شیشه‌ها ترا می‌دیدم
! لولوی سرگردان
، پیش‌آ
. بیا در سایه‌هامان بخزیم
درها بسته
. و کلیدشان در تاریکی دور شد
. بگذار پنجره ر ابه رویت بگشایم

انسان مه‌آلود از روی حوض کاشی گذشت
. و گریان سویم پرید
: شیشه پنجره شکست و فرو ریخت
لولوی‌ شیشه‌ها
. شیشه عمرش شکسته بود

Saturday, September 27, 2008

باد ما را با خود خواهد برد


لطفا قبل از خواندن این متن، بروید و این پست عالیجاه پژ را بخوانید و لطفا کامنت‌های آن پست را هم بخوانید و بعد خطوط تنهای من را مزه مزه کنید


من نشستم و دارم محسن نامجو گوش می‌کنم و دلم خیلی گرفته. یعنی اول دیروز پست پژ را خواندم و اول بهم برخورد. بعد دوباره خواندم و بهم برنخورد. بعد کامنت‌های همزاد را توی آن پست خواندم و جواب‌های پژ را و این بار واقعا بهم برخورد. بعد هم نشستم موسیقی گوش کردم و دیگر چیزی توی ذهنم نبود. شب قرار بود از مهمانی جیم بشوم و بروم خانه‌ی دوست پسرم. داشتم آماده می‌شدم بروم که خواهرم آمد توی اتاق و شروع کرد به حرف زدن در مورد ازدواج. بعد هم آمدم بیرون. تاکسی پیدا نکردم. قدم‌زنان رفتم سمت سه‌راه راهنمایی. سردم بود. یک تی‌شرت نازک چسب پوشیده بودم. خیابان خلوت بود. من تندتند می‌رفتم که زودتر برسم. بعد پیچیدم توی احمدآباد و پله‌برقی که من را به پل عابر می‌رساند نفس تازه کردم. از پل که رد می‌شدم باد به تنم می‌خورد. توی ابوذر بود که حالم بد شد. شروع کردم به تلوتلو خوردن. یک جا نزدیک بود با سر بخورم دیوار. ایستادم. با خودم زمزمه کردم که چیزی نیست. با خودم گفتم مهم نیست. با خودم گفتم من قبل از آمدن یک آرام بخش خوردم. به خودم گفتم درست می‌شود. و راه افتادم. تو هم فهمیدی حالم خوب نیست. گذاشتی دور و بر خانه راه بروم و هی پشت سر من بودی و من حرف می‌زدم و موسیقی گوش می کردم و توی کمدها فضولی می‌کردم و تو لبخند می‌زدی. وقتی رفتم دوش گرفتم حالم خوب شده بود. وقتی آمدی موهایم را خشک کنی توی دست‌هایت رقصیدم و کلی خندیدیم. وقتی آمدم لباس بپوشم باز خنگول شدم و هی پیراهنم را چپه می‌پوشیدم. دفعه‌ی سوم بین قهقهه‌های‌مان گفتی کار خودم است. لباسم را تنم کردی. برایم تاکسی گرفتی. توی اتاق خواب نشستم. فکر کردم تحمل هیچ چیزی را ندارم. خوابیدم. خسته بودم. وحشتناک خسته بودم

تمام دیشب و تمام امروز صبح و تمام امروز بعدازظهر ذهنم سنگین بود. صبح با پژ چت کردم. یعنی اول که پستش را که خواندم می‌خواستم زنگ بزنم حرف بزنیم. ولی نتوانستم. من ... من یک دفعه پر شدم از هزار تصویر مال هفت سالی که مال سدریک بودم. از همان باری که آمدی و رو‌به‌رویم ایستادی و من لبخند زدم که نمی‌شینی؟ و نشستی و خجالتی بودی و من دست‌ت را گرفتم و ما مال هم بودیم. هفت سال مال هم بودیم. می‌دانی پژ، هیچ چیزی توی این هفت سال طبیعی‌تر از رابطه‌ی هم‌جنس‌گرایانه‌ی ما نبود. هیچ چیزی مزاحم ما نبود. ما از هم لذت می‌بردیم. از س‌ک‌س با هم. از بودن با هم. از نزدیک بودن به هم. ما ... ما توی این هفت سال یک آرزو را به گور بردیم پژ. آرزوی ساده‌ی یک شب تا صبح با هم خوابیدن. توی این هفت سال من و سدریک نتوانستیم حتا یک لحظه با هم آرام بمانیم که بقیه ... خانواده‌ی من به خون سدریک تشنه بودند. خانواده‌ی سدریک می‌خواستند من را به قطعات مساوی تقسیم کنند و بعد بسوزانند و بعد خاکسترم را لگدمال کنند و بعد هم تف کنند رویش و یک نفس راحت بکشند. هفت سال ... هفت تا سیصد و شصت و پنج روز ... هفت سال بیست و چهار ساعت ... هفت سال ... پژ تمام جامعه جلوی ما ایستاده بود که نگذارد ما به هم برسیم. تو که باید بفهمی همه‌ی جامعه یعنی چی. تمام قدرت جامعه صرف این شد که من و سدریک به هم نرسیم. که ما آرام نباشیم. که همیشه توی یک وحشت باشیم، که اگر کسی بفهمد؟ اگر کسی بفهمد ... و ما عشق‌مان را بین دست‌های‌مان مخفی می‌کردیم و ما عشق‌مان را توی سوراخ سمبه‌های دل‌مان قایم می‌کردیم که حتا نگاه‌مان هم حق نداشت چیزی را لو بدهد. ما توی جامعه‌یی که از هر سه تا ازدواج‌ش دو تاش توی پنج سال اول می‌رسند به طلاق، هفت سال با هم بودیم پژ. و می‌دانی، هنوز هم با هم هستیم. هنوز هم من دیوانه‌وار سدریک را دوست دارم. سدریک وحشتناک من را دوست دارد. ولی ما حالا ... حالا به زن سدریک خیانت می‌کنیم. حالا ما ... پژ، هم‌جنس‌گرا بودن افتخار دارد. من بهش افتخار می‌کنم. درست می‌گویی تو، برای خودم خوب است و همین. ولی همین برای من خیلی مهم است

می‌دانی پژ، از وقتی خودم را قبول کرده‌ام،‌ دیگر ماه‌هاست که حمله‌ی میگرنی نداشتم. دیگر کلا خیلی کم‌تر سردرد می‌شوم. دیگر کمتر قلبم اذیتم می‌کند. کمتر سرما می‌خورم. اصلا مریضی بد نداشتم. می‌دانی پژ، از وقتی به خودم افتخار می‌کنم، به همین چیزی که هستم، شب‌ها خوابم می‌برد. تو می‌دانی چقدر خوب است آدم شب‌ها خوابش ببرد؟ من شب‌ها می‌خوابم. ماه‌هاست شب‌ها می‌خوابم. و این خیلی خوب است. می‌توانم بدون ترس و وحشت توی خیابان راه بروم، می‌دانی این چقدر خوب است؟ می‌توانم توی وبلاگم بنویسم، می‌توانم راحت به دوست‌هایم بگویم من این شکلی هستم، این چیزیه که من هستم، قبولم کنید. و این واقعا خوب است پژ. واقعا خوب است

پژ، ما اقلیت پنهان و منفور و دیده نشده‌یی هستیم که وجود داریم. ما قرار است زنده‌گی کنیم. قرار نیست چیزی عوض شود. جامعه‌ی ما سال‌ها طول می‌کشد که قبول کند چنین اقلیتی با چنین خواسته‌هایی وجود دارند. جامعه‌ی ما من و دوست پسر جدیدم را تحمل نمی‌کند. من این را خوب می‌دانم. ولی سرم را می‌گیرم بالا، نشانه‌های گی را با افتخار در دست می‌کنم و به دیدن دوست پسرم می‌روم. می‌دانی، من قبول کرده‌ام، و این چیزی‌ست که مهم است، قبول کردن من. نه هیچ چیز دیگر. و در هر صورت، افتخار مگه یعنی چی؟ مواظب خودت باش پسر

مسئله‌ی اول: اگر کامنت‌دونی این وب‌لاگ باز نمی‌شود، کامنت‌تان را برایم میل بزنید تا به اسم خودتان در وب‌لاگ بگذارم
ramtiin@gmail.com
مسئله‌ی دوم: لینک‌ها را درست کردم، لذت ببرید

Wednesday, September 24, 2008

Date


فکر کنم وقت‌ش شده که بروم و چند تا کار خیلی مهم را خوب یاد بگیرم، کارهایی مثل آشپزی، خانه‌داری، یاد گرفتن روش گره زدن کروات، و البته مهم‌تر از همه، جا انداختن قرمه‌سبزی. امشب که توی سجاد قدم می‌زدیم، کلی از پسرها بر می‌گشتند حسود ما را دید می‌زدند. زوج عدد خوبی است، می‌دانی
...

وای من چقدر چیز یاد ندارم

Monday, September 22, 2008

جنگل سحرآمیز


من یک درختم. شاخه‌هایم را پهن کرده‌ام زیر آفتاب، یا ابرهایی که هست، بارانی که می‌بارد، بادی که می‌وزد. شاخه‌هایم برگ‌های کوچک و سبزی دارد که پوست را پر کرده‌اند. برگ‌ها توی آفتاب می‌درخشند، زیر باران رویایی می‌شوند، باد که می‌زود، یک جوری هوس‌انگیز می‌رقصند. برگ‌هایم را دوست دارم. وقتی آفتاب باشد را بیشتر می‌پسندم، برگ‌هایم یک جوری کسل می‌شوند و هات، خودشان را ولو می‌کنند روی شاخه‌ها، این جوری است که کلی پرنده هوس می‌کنند بیایند پیش من و ما با هم‌دیگر کلی می‌خندیم

من یک درختم. توی یک جنگل گنده و سرسبز. یک جنگل که راه‌ش را جادو کرده‌اند. آن سوی جنگل، کوه است و می‌گویند ورای کوه فقط مه. هیچ کسی نمی‌تواند از میان مه بگذرد. مه مواظب ماست، مواظب من و تمام درخت‌های دیگر. درخت‌های دیگر دوست‌هایم هستند. بعضی بلند قد هستند، همیشه عاشق باد، که موهای‌شان هی بهم بریزد و لبخند می‌زنند. بعضی تنه‌های چاق دارند و صدای خنده‌شان قوی است و از ته حلق. بعضی هنوز بوته کوچولوهایی هستند که زیر شاخه‌های ما دارند بزرگ می‌شوند. جنگل یک عالمه پرنده دارد. پرنده‌های جنگل جادویی هستند. همه‌شان کلی رنگ توی پرهای‌شان دارند. ما این‌جا پرنده‌ی ساده نداریم. ما این‌جا حیوانات ساده نداریم. یک جور میمون‌های مهربان داریم که همه‌ش آدامس می‌جوند و پشت سر هم حرف می‌زنند. من عاشق میمون‌ها هستم، نمی‌گذارند حوصله‌ام سر برود. آخر می‌دانی، همیشه ایستادن و دست‌ها را رو به آسمان بالا بردن، حوصله می‌خواهد. یک جور هم خرس‌های درختی داریم. خرس‌های درختی همه‌ش هدفون می‌گذارند روی گوش و آهنگ‌های ملایم گوش می‌کنند و چرت می‌ِزنند. مثل بچه‌ توچولوها هستند. بغل‌شان می‌کنیم و لالایی زمزمه می‌کنیم. وقت‌هایی که بیدار می‌شوند، پف کرده‌اند و خمار و نشئه. ما این‌جا مارمولک هم داریم. شیطان هستند و تندتند می‌دوند. همه‌ش شاخه‌هایم را قلقلک می‌دهند. کلی دوست هستیم با هم. مورچه هم داریم. همه‌ش دارند از سر و کول من بالا و پایین می‌روند و در مورد فلسفه‌ی وجود بحث می‌کنند

من یک درختم. حوصله‌ام که سر می‌رود گوشی همراه‌م را بر می‌دارم و اس‌ام‌اس می‌فرستم برای یک دوست. یک دوست می‌آید پیش من و توی شاخه‌هایم مچاله می‌شود و شراب سرخ رنگ توی لیوان‌های طلایی رنگ مزه‌مزه می‌کند و وراجی داریم ما با هم. این وقت‌هایی‌ست که دل‌مان گرفته. من هم یک کم شراب سرخ رنگ مزه‌مزه می‌کنم. بعد من هم مچاله می‌شوم توی دست‌های یک دوست. بعد دو نفری با یک جور لحن بغض کرده حرف می‌زنیم و کلی از خاطره‌های گذشته تعریف می‌کنیم، می‌خندیم،‌ چشم‌های‌مان پر از اشک می‌شود، هم‌دیگر را ناز می‌کنیم. بعد هم یکی‌مان سرش را می‌گذارد روی شانه‌ی آن یکی و چشم‌هایش را می‌بندد. وقت‌هایی که یک دوست سرش را گذاشته باشد روی شاخه‌ی من، آرام خم می‌شوم و گونه‌ش را می‌بوسم. می‌گویم چقدر س‌ک‌س‌ی شده و می‌خندد زیر لب و می‌گوید آخه گریه کرده. بعد هم خوب خودش را توی شاخه‌های من مچاله می‌کند و می‌گوید چقدر خواب‌ش می‌آید و من نازش می‌کنم تا بخوابد. وقت‌هایی که من سرم را گذاشته باشم روی شانه‌های او، آرام و بی‌صدا شروع می‌کند به یکی‌یکی گرد و غبار گرفتن از برگ‌های ناز و توچولو و سبز من. بعد هم یک موقعی دو تایی‌مان می‌خوابیم. شاید هم یک کم دیگر شراب مزه‌مزه کنیم و بخوابیم

من یک درختم. بعضی‌وقت‌ها موسیقی پاپ ملایم گوش می‌کنم، بعضی‌وقت‌ها موسیقی بدون کلام، بعضی‌وقت‌ها هم فقط باد گوش می‌کنم و چشمه‌یی که زیر پایم می‌درخشد. من یک درختم، یک درخت توی جنگل سحرآمیز، بین درخت‌های دیگر. ما با هم دوست هستیم. اما هر کدام دنیای خودمان را داریم. ما کلی با هم حرف می‌زنیم. کلی با هم خوشبخت هستیم. اما یک جور دیوارهای نامرئی بین ما هست. یک جور دیوارهای سرد که همیشه پشت‌شان خود واقعی ما پنهان می‌شود. بعضی‌وقت‌ها شاخه‌ی یکی از ماها سرک می‌کشد از بالای دیوار، می‌بیند یک پسر بچه‌ی کوچولو نشسته روی زمین، خودش را بغل کرده، و دارد فکر می‌کند چقدر تنهاست. آخه ماها خیلی تنها هستیم. ماها با هم دوست می‌شویم، اما تنهایی‌مان مال خودمان باقی می‌ماند. ما شب‌ها که می‌شود تنهایی‌مان را بغل می‌کنیم و دو نفری سیگارهای تند می‌کشیم. تنهایی من تی‌شرت‌های سبز ضایع می‌پوشد و گردن‌بند‌های برق‌برقی می‌اندازد. تنهایی من قد بلند است. موهایش را از پشت سر می‌بندد. دوست دارد آب آلبالو با نی توی لیوان‌های باریک و بلند مک بزند. تنهایی من توی گوش چپ‌ش گوشواره می‌اندازد و عصرها فروغ می‌خواند و آه می‌کشد. تنهایی من عاشق نقاشی با آبرنگ است، یا رنگ روغن. تنهایی من غروب که می‌شود دستم را می‌گیرد و دو نفری توی دست‌های هم مچاله می‌شویم و آه می‌کشیم. تنهایی من پوست روشنی دارد. می‌خواست مدل شود. ولی تصمیم گرفت برود سفر. تنهایی من و من می‌خواهیم یک روز دو نفری کوله‌‍پشتی برداریم و بزنیم به کوه. می‌دانی، آخه ما دو نفری خیلی تنها هستیم. خیلی تنها هستیم. و من دلم می‌گیرد. دلم خیلی زیاد می‌گیرد