روبهرویم ایستاده بودی. سایهات بر صورتم سنگینی میکرد.
کارت را کرده بودی، خم شدی و کنارم نشستی. در آپارتمان تهران بودیم. روی کاناپه
نارنجی نشستیم. غروب گذشته بود و شب سایه میافکند ولی هنوز چراغ روشن نکرده
بودیم. با هم دعوا کرده بودیم. خیلی بد دعوا کرده بودیم. حالا دوباره با هم دوست
شده بودیم. وحشتزده بودم. بهطرز دردناکی وحشتزده بودم مبادا ترکم کنی. مبادا
بروی. در را پشت سر خودت ببندی. مرا با تنهایی این دیوارها رها کنی. زمان کند شده
بود و حالا به سرعت معمول خودش بازمیگشت. چشمهایم را بستم. چشمهایم را باز
کردم. اولترا بوکم را بستم. کاری که خواسته بودی انجام شده بود. حالا زندگی ادامه
مسیر خودش را میرفت. چشمهایم را بستم.
چشمهایم را باز کردم. اتاق تاریکروشن احاطه شده در نور
شمع و سیگار. جام شرابم را سر کشیدم و دوست برایم دوباره پر کرد آن را. ریخت تا
جام از نیمه گذشت. بطری تمام شد. بطری را گذاشت گوشهای. سر کشیدم شراب را. چشمهایم
را بستم. زمان مدتها بود گذشته بود. دنبال سایهات میگشتم دورتادور اتاق. نبودی.
فاصله بین ما از هزار مایل گذشته. در دوردست ایستادهای. اینجا ایستادهام به سکوت
زندگیام خیره ماندهام در آواز ترکی و رقص. سیگار میخواستم. به ایوان رفتم و
چراغهای شهر سوسو میزد در امتداد خیابانها زیر پایمان و به همه سو گسترده میشد.
زمان گذشته بود. سایهات کِش گرفته بود در خیابانها پیش میرفت
بهسمتی که نمیدانستم. دست دراز کردم تو را بگیرم دوستم بود دستم را کشید به وسط
اتاق تلو خوردم جام شرابم را سر کشیدم جام را جایی گذاشتم چشمهایم را بستم گذاشتم
تکان رقص مرا با خودش ببرد بدون آنکه فکر کنم این دستهای تو نیست دستهای پسری
است که تو ازش خوشات آمده بود و حالا با همدیگر میرقصیدیم بدون آنکه تو همین
نزدیکی باشی جام شرابات را سر بکشی بخندی به چیزی گیج باشی از چیزی دیگر.
در ایوان ایستادم. سیگار آتش زدم فکر کردم به اینکه میشد
برگشت و آپارتمان تهران را... میدانستم غیرممکن است. میدانستم نمیشود. تصویر تو
دوباره بود همینجا روبهروی چشمهایم از دستم عصبانی بودی دعوا تمام شده بود ولی
از دستم عصبانی بود و حالت چشمهایت فراموشم نمیشد وقتی اینجا، مایلها فاصله بینمان
افتاده بود و من نمیدانستم باید چه کار کنم و فقط مستتر میکردم مثل تمام این شبهایی
که گذشته بود و به قول تو همهاش مهمانیهای بیخود احمقانه بود با کمی شراب الکل
آبجو یک چیزی که همراهش بشود سیگار کشید و منگتر بود و منگتر ماند.
مهمانی در فارسی و ترکی و انگلیسی ادامه پیدا میکند. یک جا
تصمیم گرفتم ادامه ندهم و دنبال نمیکردم چه میشود و چه میکنم و فقط گذاشتم رها
باشم در این تنهایی در این چهارچوب دیوارهایی که نمیخواستم بدون تو باشد ولی بدون
تو شده است. بدون تو ادامه دادم در تاریکی و شمعها. نوشیدم تا نقطهای که دیگر
نمیشد لب به شراب زد. سیگار کشیدم تا نقطهای که دود را نمیتوانستم بین شش و
بینیام تحمل کنم. بشقابم را دوباره پر کردم از پاستا تا نقطهای که نیمه رهایش
کردم جایی بر روی میز.
و آخرین شکلات با روکش طلایی را باز کردم. برگشتم کاپشن
پوشیدم با دوستهایم برگردیم سمت ساختمان خودمان. یک شب تمام شده بود. یک مهمانی
دیگر گذشته بود. اینجا در نیمهشب خیابان شهری که حرف مردماش را نمیفهمم برگشتم
سمت خانه و فکر نمیکردم به تمام چیزهایی که از دست رفتهاند. رها شدهاند. در
انتخابی که حق انتخاباش از آنِ خودم نبود. به تو، تو که در دوردست ماندهای و
چقدر تحمل فاصله سخت است وقتی نمیخواهی با تمام وجودت تحمل کنی فاصله را. نفس
عمیق کشیدم هوای شب آلوده به دود ذغالسنگ را. به انگلیسی شوخی کردم با همسایه و
تا در خانه تلوتلو خوردم در امیدواری فراموشی. فراموشی تمام ثانیههایی که خواهند
آمد.



