Friday, September 19, 2008

مثل همه‌ی مردم


مشهد عجیب است و ناآشنا. شهر مرده است تا شب. یک ساعت بعد از افطار یک دفعه زنده‌ می‌شود. یک جور زنده‌گی که خوش‌ت می‌آید. مثل یک جور زبری که توی لباس‌های نو هست و دوست داری. شب‌ها همه‌ش ولو می‌شوم بیرون. هوا خوب است. لذت می‌برم. شش‌هایم هوای بدون شرجی را راحت نفس می‌کشند. راحت لباس می‌پوشم و وقتی بیرون هستم لباسم خیس آب نمی‌شود. همه‌ش احساس کم‌آبی ندارم. شب‌های شهر خوشگل است و واقعا حس می‌کنم که توی خانه هستم. خانه را دوست دارم. خانه موقت خوب است. مثل یک بچه‌ی خوب سر به راه می‌روم و می‌آیم و از تعطیلات لذت می‌برم. انگار همه چیز خوب است. سه روز پیش یک دفعه به سرم زد و از یک مغازه‌ی خرت و پرت فروشی یک انگشتر خریدم، دورش پر است از علامت رپ، وقتی انگشتر را روی انگشت شصتم چک کردم، فروشنده دست‌هایش لرزید،‌ حول شده بود، وقتی انگشتر را برایم بسته بندی می‌کرد، بهم ریخته بود،‌ بهم تخفیف داد، بدون این‌که خواسته باشم. شب بعدش وقتی یازده و ربع شب خودم را انداختم توی یک مغازه که داشت می‌بست و گفتم دو تا از تیل مگسی‌هایش (طالبی خاص مشهد، سبز رنگ و وحشتناک خوشمزه،) بهم بدهد، فروشنده، پسری جوان، یک کم‌ مِن‌مِن کرد، وقتی انگشتر را توی شصتم دید، رویش باز شد، کلی خندید موقع حساب کردن. نزدیک یازده می‌رویم شاتوت، می‌گویم اول یک چیزی بخوریم و بعد برویم. دو تا انبه بستنی می‌خواهم. مرد فروشنده موقع درست کردن انبه بستنی خیره است به دست من، یک تی‌شرت سیاه پوشیده بودم، گردن‌بند عقیق زرد، دست‌بند نقره‌یی و انگشتر فیروزه روی انگشت کوچک، و انگشتر رپ روی شصت، شب احیا بود. ما بیرون بودیم. با پراید سفید رنگ‌ت آمدی و من را از کنار خیابان بلند کردی. قبل سوار شدن سر خم کردن و از پنجره لبخند زدی. سوار شدم و صورت‌ت را بوسیدم. بی‌هدف راه افتادیم. مثل تمام این هفت سال که بی‌هدف رفتیم و هنوز می‌رویم و ... سدریک، من دلم تنگ شده بود. لرزیدم. لب‌هایت که لب‌هایم را بوسید لرزیدم. گفتی چرا می‌لرزی. گفتم: خیلی دلم تنگ شده. سرم را گذاشتم روی شانه‌ت. چشم‌هایم را بستم. بوی تن‌ت را نفس کشیدم. رفته بودیم توی کوچه‌ی خلوت جلوی پیش‌دانشگاهی ایستاده بودیم وکلی خاطره بود که توی مغزمان می‌دوید. سدریک، دلم می‌خواست مثل بقیه‌ی مردم می‌توانستم دست‌ت را با افتخار بگیرم و با هم زنده‌گی کنیم. سدریک، دلم می‌خواست تو را می‌بردم به مامان و بابا معرفی می‌کردم و می‌گفتم این آینده‌ی من است. دلم می‌خواست توی خیابان، هر وقت دل‌مان می‌خواست می‌پریدیم توی بغل هم. سدریک، دلم می‌خواست مثل بقیه بودیم. مثل بقیه زنده‌گی می‌کردیم. مثل بقیه خوش بودیم. چرا بقیه از ما جدا هستند؟ چرا ما مثل بقیه نیستیم؟ چرا نمی‌شود راحت بود، چرا نمی‌شود فریاد زد من گ‌ی هستم؟ سدریک، من دلم می‌لرزد. من دلم می‌لرزد وقتی توی بغل تو مچاله می‌شوم و تو هنوز بی‌خیال لبخند می‌زنی و لب‌هایت را گاز می‌گیری و می‌گویی دلم گرفت؛ این کوچه چقدر دلگیر است. و من لبخند می‌زنم. و می‌گویم برویم شاتوت. می‌رویم و می‌گویی هر چی تو می‌خواهی. و من می‌گویم انبه بستنی بیاورند. و یک زوج جوان وارد می‌شوند و خانومه یک لحظه خیره می‌ماند به انگشتر من و زود سر بر می‌گرداند و من چشم می‌دوزم به صورت تو و تو سرت پایین است و بستنی را مزه‌مزه می‌کنی و خبری نیست، هنوز مثل همیشه، بی‌هدف، از این‌جا، به آن‌جا. هنوز، بدون این‌که جرئت داشته باشیم سرمان را بالا بیاوریم و بگویم ما هم می‌توانیم با هم زنده‌گی کنیم. می‌توانیم هم‌دیگر را خوشبخت کنیم. هنوز ... گونه‌هایت را می‌بوسم. می‌گویی زنگ می‌زنی. از خیابان رد می‌شوی. رفته‌یی. رفته‌ام. شب‌های مشهد هوایش فوق‌العاده است، یک جوری است، عجیب و ناآشنا

عکس: عکس خودم توی پارتی خداحافظی دانشگاه. یعنی یک روز می‌توانم با خیال راحت سرم را بالا بیاورم و بگویم من یک پسر جی هستم و به زنده‌گی‌ام افتخار می‌کنم؟ یعنی یک روز می‌شود؟ دلم گرفته. خیلی زیاد دلم گرفته
پیوست: سریال «کوییرها مثل بقیه‌ی مردم» فوق‌العاده است. روزی دو سه قسمت را می‌بلعم. عاشق جاستین هستم و مایکل. برایان تمام فکرهای شیطانی‌ام را زنده می‌کند. تمام خاطره‌های گذشته را. ولی مایکل خود من است. خود من. و جاستین، دوست پسری که همیشه می‌خواستم. خدایا این سریال چقدر زیباست

Monday, September 15, 2008

سربازی


لباس‌هاش رو در می‌ياره
آروم می‌ذاره رو زمین
خیره می‌مونه به یه چیزی جلوش
بر می‌گرده
نگاه می‌کنه این طرف
با دست‌اش موهایش رو کنار می‌زنه
و منتظر می‌مونه که من برم پیش‌اش


توضیح عکس: از آخر این هفته شروع به تماشای سریال «کوئیرها مثل مردم» می‌کنم

Friday, September 12, 2008

هیچ‌کس تنها نیست


اولین قدم – خودم را از توی تاکسی پرت می‌کنم پایین و می‌پرم توی اولین تاکسی بین‌شهری که منتظر ایستاده. یک سمند نارنجی. مسافر نیست. منتظر مانده‌ام. به خیابان خیره‌ام و دو قوطی رانی هولو را می‌بلعم. هوا گرم است. برای یک ربع به هشت صبح خفن گرم است. عرق کرده‌ام. دوست ندارم. دوست دارم ماشین خیلی تند راه بیفتد و بزند به کوه و از این هوای لعنتی بعد از صد و سی روز خلاص شوم. آدم‌های بیرون را نگاه می‌کنم که برای مسیرهای کوتاه‌تر بین‌شهری سوار ماشین‌های عبوری می‌شوند. نگاهم خیره می‌ماند به دو پسری که از دور می‌آیند. یکی‌شان خیلی ناز می‌زند. تی‌شرت صورتی کم‌رنگ پوشیده و یک جین آبی چسب ران‌هایش را بغل کرده و دم‌پایی‌ پایش، روی زمین راه نمی‌رود، می‌خرامد. پسره‌ی دیگه جدی و معمولی کنارش راه می‌رود. پسر صورتی کم‌رنگ خودش را لوس می‌کند برای پسره‌ی جدی. دست‌ش را می‌گیرد. گونه‌هایش را روی شانه‌های او می‌مالاند. کلی حرف می‌زند و پسره‌ی جدی فقط سر تکان می‌دهد. پنج دقیقه‌یی محوشان هستند. متوجه من نیستند توی سمند. سوار یک پراید نقره‌یی می‌شوند. پسره‌ی جدی در را باز می‌کند و منتظر می‌ماند که پسره‌ی صورتی کم‌رنگ با کلی ادا سوار ماشین بشود. می‌روند. پسره‌ی صورتی کم‌رنگ ابرو برداشته بود و یک کم آرایش داشت

دومین قدم – توی ترمینال با گوشی ور می‌روم و هی به این و آن اس‌ام‌اس می‌فرستم و تلفن می‌زنم. بی‌کار که می‌شوم دور و برم را نگاه می‌کنم. ساکم توی بخش امانات است و فقط کوله‌پشتی دارم. یک تی‌شرت سبز طوسی تنگ تنم است و یک کتان روشن با کفش‌های مشکی. موهایم به‌هم ریخته. صورتم گر گرفته. تازه ناهار خورده‌ام. یک دست جوجه کباب نرم و ترد. وووووووی. خوشمزه بود. بهم چسبید بعد از چهار ساعت که با پژو دویست و شش توی جاده بودم. سمند خر آخر سر نرفت. با پژو آمدم. یک پسره‌ی سیاه پوش را هم سوار کرد. پسره یک ژاکت مشکی تن‌ش بود که زیپ وسط‌ش را تا میانه‌ی سینه پایین کشیده بود و پوست خرمالویی رنگ‌ش نمایان بود و بدن بی‌مویش. ژاکت آستین کوتاه بود. دست‌هایش قوی بود. ابرو برداشته بود. هی نگران موهایش بود. یک کم فقط با هم حرف زدیم. من ولی زیر چشمی کلی چشم‌چرانی کردم. یک کم پیر بودم برایم. تورش نکردم. توی ترمینال چشم‌چرانی می‌کنم و نگاهم خیره می‌ماند به یک بدن لاغر، ولی توپ که توی یک تی‌شرت خرمایی و یک جین آبی‌ کم‌رنگ ولو شد روی یک نیمکت بیرون سالن. منتظر بود. تابلو بود. چشم‌هایش چرخید توی سالن و من را دید. خیره ماند به من. من خیره ماندم به او. بعد حوصله‌م سر رفت سر گرداندم. تلفن‌ش را برداشت و شماره گرفت. لب‌خوانی کردم. داشت غر می‌زد که چرا دیر کردی. یک دفعه یک پسره‌ی چاق و معمولی جلویش سبز شد. بلند شدند و کلی خندیدند. روبوسی کردند. پسره‌ی خوشگل خرمایی موقع روبوسی، سریع و تند، لب‌های پسره‌ی چاق رو بوسید. نشستند روی نیمکت. حرف زدند. خندیدند. پسره‌ی خوشگل خرمایی آرام و تند دست پسره‌ی چاق را بوسید. بلند شدند. راه افتادند سمت سالن. من رو برگرداندم. ولو بودم. رفتم کافی‌نت ترمینال یک کم ول گشتم. یک ساعت مانده بود به حرکت. همین طوری راه می‌رفتم که صدایی گفت آقاهه. خوش‌تیپ. برگشتم یک پسره‌ی ناناز قرمز پوش لبخند می‌زد به صورتم. حوصله نداشتم. رو گرداندم. جواب ندادم. دوباره صدا زد. گذاشتم رفتم. چند قدم دور شدم. خیره ماندم به جلو. بعد برگشتم. ساک‌ش را برداشته بود و داشت دور می‌شود

سومین قدم – توی یک اتوبوس شلوغ چی خوبه وقتی تنها سفر می‌کنی؟ یک جای خوب؟ نوچ. یک هم‌سفر خوب. اول که کنارش نشستم فکر کردم چقدر شبیه به شروین خودمانه، اگر در جریان نیستید شروین خوشگل‌ترین وب‌لاگ‌نویس ماست، هم‌سن و سال شروین بود. ولو بود روی صندلی. خمار. ام‌پی‌تری گوش می‌کرد. کلی دوست شدیم توی راه. شب چقدر خوش‌بخت بودم که توی خواب سرش را گذاشت روی شانه‌ی من. اتوبوس که رسید جدا شدیم. هر کی سی راه خودش. توی اتوبوس کف کردم. سه تا پسر رفیق هم بودند که ردیف آخر، پشت سر ماها نشسته بودند. مشکوک می‌زدند از اول. یکی‌شان شر بود. یک پیراهن سفید آستین کوتاه تن‌ش بود و زیرش هیچی. دکمه‌ها تا میانه‌ی سینه باز و پوست برنزه‌‌ی بی‌مویش نمایان. یک پسره‌ی سیاه‌پوش هم بود که پوست دست‌هایش رد سوخته‌گی داشت. یکی‌شان هم بود خیلی جدی. این دو تا سفید و سیاه کنار هم نشستند. اول عادی بودند. بعد که فیلم تمام شد. سفیده سرش را گذاشت روی پایه‌ی سیاهه و خوابید. سیاهه هم دست‌ش را گذاشت روی سینه‌ی سفیده. تا شب توی کف این دو تا بودم. نزدیک‌های صبح، سفیده ولو بود روی پای سیاهه و سیاهه ولو بود روی بدن سفیده و دست‌هایش مشت شده بود بالای شلوار جین پسره. وووووووووووی. صحنه‌ی خوشگلی بود تماشای خواب این دو تا. تا مشهد توی کف این دو تا بودم. هی نگاه‌شان می‌کردم. سفیده چشم‌های خاکستری داشت، شیطان و شر. یک جا ایستاد بالای سر من و خیره ماند به صورتم. سر بلند کردم و سر تکان دادم که چیزی شده. سر تکان داد که نه و همین طور زل زد به صورت من. من هم داشتم تخمه می‌خوردم. موقع تخمه خوردن هم هیچی حالیم نیست

خانه – تمام این‌هایی که خواندید را واقعا دیدم. فکر کنم باید بروم چشم‌هایم را سرویس کنم این‌قدر توی پر و پاچه‌ی ملت نگردد. خوب چکار کنم. چشم چرانم دیگر. هوووووم. خانه هستم. توی مشهد. بالاخره آمدم مرخصی. هفته‌ی دوم مهر ماه سه روز می‌آیم تهران. کی می‌خواهد من رو ببینه؟ ایمیل‌م را که دارید

چیز اول – هیچ وقت وب‌لاگ خودتان را به یک بچه گرگ ناباب نسپارید که مثل پست قبلی من نشود. امان از رفیق ناباب، مخصوصا از نوع بچه گرگ سفید

چیز دوم –بعد از خواندن این پست، اگر ایران باشید، تلویزیون را روشن بگذارید، یک جایی یک تبلیغ می‌آید و صدایی می‌گوید با همراه اول هیچ‌کس تنها نیست. هوووووم. اگر چشم‌ها را باز بگذارید، هیچ‌کس تنها نیست

Tuesday, September 09, 2008

درخت ِ خاطره ها

هوووم
چشمم زدی
اینجا بلاگر باز نمی شه
بچه ی بد
فکر کنم تایپ کنم میل کنم خودت بگذاری توی نت
ها
چی می گویی؟
...
ببین
این پست را بگذار توی وبلاگ من
می روی به

bad
username: ramtiin
pass: ?

عکس یک درخت گنده هم برایم بگذار
مرسی
بوسی
رامی خنگول

.
.
.
درخت ِ خاطره ها

ما سه تا دوست بودیم، مشهد بودیم، یک سال و خورده یی پیش بود، ما سه تا دوست بودیم که توی یکی از کوچه های نزدیک سجاد قدم می زدیم، آقای سفید داشت خودش را آماده می کرد که برگردد کرج، برود توی دنیای نقاشی های خودش، کتاب ها و فیلم ها و دانشگاه و هر چیز دیگری که مال خودش بود، مثل کلکسیون پسرهایش. آقای خاکستری می خواست برود سربازی. آقای آبی ارشد قبول شده بود. قرار بود از مشهد برویم، هر سه تای مان

آقای خاکستری چیز زیادی با خودش نمی برد. لباس ها، موبایل، کاغذ برای یادداشت کردن. آقای سفید هم یک ساک کوچک بیشتر نداشت. آقای آبی توی فکر بود. بیشتر وسایلش را می خواست ببرد. یعنی کتاب ها، سی دی های موسیقی؛ آرشیو فیلم، تمام هدیه ها، و البته تمام کلکسیون های توشله های شیشه یی خوشگل و ناز. آقای آبی یک گونی دفترچه خاطرات داشت. خاطرات را نمی خواست. مال گذشته بود. آقای خاکستری گفت بدهد به او. برایش نگه می دارد. قول می دهد نخواند. فقط نگه بدارد. آقای خاکستری معتقد بود که این دفترچه ها حاوی بخش مهمی از تاریخ جی مدرن ایران است و باید حفظ شوند

آقای آبی قبول نکرد. گفت از کجا معلوم بعدن از رویش یک رمان ننویسد؟ خوب. راست می گفت. آقای خاکستری ویار نوشتن داشت. هر چیزی را می نوشت. قلم ش مثل یک شتر مرغ گنده بود که آرام و قرار نداشت

آقای خاکستری گفت: هوووم

بعد حرف این شد که آقای آبی می خواهد دفترچه هایش را چال کند

آقای سفید گفت: آره، سال بعد هم توی بهار، اون جا یک درخت خاطره سبز می شود، میوه هایش هم دفترچه خاطرات هستند

و سه نفری خندیدم

* * *

درخت خاطره یک درخت بزرگ است از تیره ی گلابی. سایه ی خیلی خوبی دارد. ولی باید مواظب بود. توی شاخه های این درخت پر از مار است. مارها محو و مست بوی برگ های درخت می شوند. در مناطق گرمسیری، در میان جنگل های انبوه می روید. میوه های گنده ی طلایی رنگ دارد، به شکل گلابی. اما درون شان لایه لایه است، مثل برگ. هر لایه یک طعم به خصوص دارد. بعضی لایه ها سمی هستند. می گویند خوردن بیش از حد میوه ی این درخت موجب جنون می شود. از گونه های در حال انقراض ... تلخیص شده از دانش نامه ی بریتانیکا

* * *

آقای آبی تهران است. آقای سفید یا کرج است یا تهران. آقای خاکستری جنوب است. آقای خاکستری توی یک سال گذشته دوازده کیلو وزن کم کرده، لباس هایش برایش گشاد شده اند. می خواهد برود سفر و می خواهد یک جین تازه بخرد. ترجیح می دهد تی شرت های سایز مدیوم بپوشد، یک کم برایش تنگ هستند، اما خوشگلش می کنند

درخت خاطره می گویند تازه جوانه زده. مطمئن نیستیم توی هوای مشهد میوه بدهد. می گویند که فقط درخت هایی که بالای یک صخزه، رو به دریا باشند، میوه خواهند داد. البته می گویند طوطی های گنده هم در این زمینه نقش دارند. شاید هم میمون ها نقش داشته باشند

* * *

چیز اول: براده ها، پست اول، درباره ی درخت. یعنی من خیلی حسودم
چیز دوم: چرا سرماخورده گی من خوب نمی شود
چیز سوم: چرا شماها همه چیز را جدی می گیرید؟ مثل پست قبلی این وبلاگ. میو میو
چیز چهارم: خوابم می یاد. کی می یاد بغلم کنه؟ من خیلی لوسم
.
درباره عكس
oak Tree in Winter at Lacock Abbey Salt print from a calotype negative, early 1840s. 19.5 x 16.6 cm. From the negative in the FTM, LA3065. Schaaf 1981

Wednesday, September 03, 2008

من در خودم

شدم یک پسر بیست و چهار ساله بهم ریخته و خسته که هی دور خودش چرخ می زنه و دلش پسر کوچولویی رو می خواهد که بود. دلش می خواهد می توانست خودش را بغل می کرد و آرام با هم می خوابیدند. دلش می خواست یک کم سر و صدا کم تر بود. دلش می خواست یک کم همه چیز ساده تر بود. یک کم ساده تر بود
راسته که ماها قراره همیشه توی جهنم بسوزیم
چون جی هستیم
؟
من می ترسم
تو چی
؟