Sunday, March 30, 2008

شکلات‌های چسب‌ناک

به یک جایی رسیده بودم که فکر می‌کردم که دیگه حتا نمی‌خواهی صدای من را بشنوی که روی صفحه‌ی همراه اسم تو نوشته شد. بعد باز رفتی و هوار باری که زنگ زدم و فقط شب سال نو بود که جواب دادی یعنی سال نو شده است ... سال موش‌ها ... سال من. سالی که من در فروردین‌اش به دنیا آمدم و حالا دوباره موش‌ها دوره افتاده‌اند اینجا و آنجا را پر بکنند و من ... بگویم دلم گرفته دروغ گفته‌ام. دلم نگرفته. از اینکه از تمام آن شهر‌های بزرگ لعنتی دورم واقعا راضی‌ام. به دلم نشسته. توی این سه ماه آن قدر کار کرده‌ام که خودم هم کف کرده‌ام (حالا باید یادم بیاوری هر باری که یک شعر می‌گفتم و توی لب‌هایم را می‌بوسیدی؟ با لب‌های گرم و نفس‌ آتشین‌ات؟ حالا باید یادم بیاوری که نیستی؟) نیستی؟ و من
...

نبودی فاحشه شده بودم. نبودی گفتم به درک. خودم را تسلیم وحشی‌ترین موجودی کردم که می‌توانی تصور‌اش را بکنی. و چه کار کرد؟ حاظر نشد با من سکس داشته باشد. لعنتی ...بعد از ماه‌ها زنگ زده بود حرف بزنیم و چه مانده بود؟ چیزی
مانده
...

این آهنگ محمد اصفهانی را دوست دارم. کوتاه است و زیبا: ... دود شوق برآمد ... تو ساعتی ... ننشستی ... که آتشی بنشانی ... و آه ... این آهنگ زجر‌دار ... این آهنگ که انگار از درون ِ خود ِ من بلند می‌شود
...

سال نو شده است. من دوباره به خانه بر‌می‌گردم. همین روز‌ها برمی‌گردم و بعد تهران می‌روم (آن غول شکم گنده‌ی پشمالوی جلقی)‌ و می‌روم چند روزی توی اتوبان‌ها غرق شوم

خندیدی

بهم خندیدی. گفتم بیایم فقط همدیگر را می‌بینیم یا کمی بیشتر؟ خندیدی که شاید
...

لعنتی دارم دوباره وبلاگ می‌نویسم. می‌دانم که نمی‌خوانی. می‌دانم که اصلا این صفحه را نمی‌خوانی. می‌نویسم. یک روز ... یک روز شاید برگشتی و گفتی کو؟ این همه سال رفتی و چی؟ بگویم این صفحه را بخوان

...

وبلاگ برای دوست داشتن

http://saayeetariki.blogspot.com/

http://empathema.blogfa.com/

Sunday, March 23, 2008

براي عبور؟

از يك دريا گذشته اي تا به ساحل يك درياي ديگر برسي. رسيده ام. زمان گذشته است. هفته ها از اخرين باري كه اين صفحه را آپ ديت كردم گذشته است. كنار ساحل خيلج فارس هستم. سه ماه است. زمان گذشته. اين را واقعا مي فهمم. تو هم مي فهمي. دوباره يادت آمد كه من وجود دارم. دوباره بعد از اين همه مدت نام ات را روي گوشي تلفن همراه ديدم كه زنگ زده بودي. صدايت آرام بود. گفت مي آيي مشهد؟ لبخند زدم كه نه. بيايم كه چه؟ و غمگين بود حرف زدن. غمگين بود

اينجا هوا دارد گرم مي شود. مي گويند سال نو آمده. چه اهميتي مي تواند داشته باشد؟ روزها را در كتاب ها هم مي زنم و در تنهايي و در صداهايي كه بعضي وقت ها مي گويند سلام. توي دفترهايم مي نويسم و زمان
...

سه ماه سكوت گذشته است. سه ماه كه هيچ خبري درونم نبود گذشته است
مي خواهم دوباره بنويسم
دوباره خواهم نوشت


رامتين

Monday, November 26, 2007

بعضي وقت ها به ياد بياور


دوباره نشسته ام توي يك كافي نت و دارم مي نويسم. كلي كافي نت عوض كردم تا اين يكي بلاگر را باز كرد. نمي دانم چه بلايي سر اين سايت آورده اند كه باز نمي شود. اگر ببينم همين جوري مي ماند مي روم توي بلاگ فا يك صفحه باز مي كنم. حالا فعلا كه اينجا هستم
...
بايد توي دفتر چيزي بنويسم. يعني قرار بود توي دفتر چيزي بنويسم كه مثل الان سردرد و خسته و گيج نيايم اينجا و
چه بگوي؟
بگويم كه دارم سعي مي كنم اين واقعيت را قبول كنم كه تو ازدواج كرده اي؟
كه رفته اي؟
كه من
...
من دارم سعي مي كنم خودم را غرق كنم
غرق هر چيزي كه بشود
و اينكه يك دوست جديد پيدا كرده ام
يك دوست وحشي با روحي عجيب و بدني ديوانه كننده
و اينكه
...
كاش خودت بودي
كاش خودت اينجا بودي
....
دلم تنگ شده
خيلي تنگ شده
يعني ارزش اين را هم ندارم كه تلفن همراه ات را هم جواب نمي دهي به شماره ام؟
يعني ديگر ارزشي ندارم برايت؟
دلم گرفته
خيلي گرفته
كاش
كاش خودت بودي
...


Thursday, November 15, 2007

شاید وقتی دیگر

انگشت روی انگشت هایم می گذاری و اشاره می کنی به یک نام

تنم می سوزد

چیزی نمی گویم

نمی گویم چقدر قلبم را می لرزانی

لبخند می زنم و در مورد کتابی که گفته ای، حرف می زنم

حرف می زنیم

شب است

نزدیک نیمه شب

میس پاس هستی. من آمده ام کنارت نشسته ام حرف بزنی

به چشم هایم نگاه می کنی

تا عمق وجودم می سوزد

دلم می خواست کاش می شد بهت می گفتم

...


نیم شب نشسته ایم و حرف می زنیم

حرف را می کشم به هم.جن.س گرا.یی

یک نفر از بچه ها فهمید من گ.ی هستم. پروفایلم را توی منجم دید

به یک نفر دیگر گفتم

دیوانه شده ام

دارم کامینگ اوت می کنم؟

مغزم سوت کشیده

سوت می کشد

سوت می کشد

...


اینجا شب هایش پر از مه است

روز هایش پر از وقت هایی که هی تلف می شود

اینجا

من نشسته ام و فقط توی یک دفترچه ی آبی هی دارم می نویسم

دارم یک کتاب می نویسم

برای تو

تو

حالا

حالا

قبول کرده ام که رفته ای

که داماد شدی و رفتی

هفته ی پیش که صدایت را شنیدم

نگفتم که تمام وجودم ریخت روی زمین

نگفتم گوشی را که گذاشتم، چقدر همه چیز سرد بود

نگفتم تمام آن شب را با بچه های پادگان راه می رفتم و اشک هایم را مخفی می کردم

مخفی می کردم و جلوتر راه می رفتم که نفهمند دارم گریه می کنم

دارم گریه می کنم

و این روز ها دارد می گذرد

هیچ تصمیم خاصی ندارم

فقط روز ها بگذرد

روز ها بگذرد

...


بعضی وقت ها فکر می کنم که

کاش می شد یک نفر آرام ام می کرد

به صورت ها

به صداها خیره می شوم

چیزی دلم را نمی گیرد

چهره هایی می آیند

می روند

جرات می خواهد

من

فقط خیلی خسته ام

خیلی خسته ام

خسته ام


.

.

.



رامتین

توی یک کافی نت در خ مطهری رشت